راز خون پارت هفتم

او دایانا را از کتابخانه بیرون برد.

از یک راهروی باریک عبور کردند تا به راهرویی رسیدند که دیوارهایش پر از عکس بود.

صدها عکس.

عکس‌هایی سیاه‌وسفید، تار و قدیمی.

بعضی از آن‌ها با اولین دوربین‌های عکاسی گرفته شده بودند و کیفیتشان آن‌قدر بد بود که چهره‌ها به‌سختی دیده می‌شدند.

دایانا به اولین عکس نزدیک شد.

یک خانواده‌ی اشرافی جلوی همان عمارت ایستاده بودند.

پدر.

مادر.

چند فرزند.

و تهیونگ.

دایانا خشکش زد.

تهیونگ جوان‌تر بود.

اما کاملاً قابل تشخیص.

او به عکس دیگری نگاه کرد.

باز هم تهیونگ.

با خانواده‌اش.

عکس بعدی.

باز هم تهیونگ.

دایانا با دقت بیشتری نگاه کرد.

نه خبری از چشم‌های عجیب بود.

نه دندان نیش.

نه حتی کوچک‌ترین نشانه‌ای از موجودی غیرانسانی.

فقط یک جوان اشراف‌زاده با چهره‌ای سرد و آرام.

دایانا آهسته گفت:

«تو... اون موقع انسان بودی.»

تهیونگ چیزی نگفت.

دایانا به عکس خانوادگی دیگری خیره شد.

پدر و مادرش حتی در عکس هم سرد به نظر می‌رسیدند.

هیچ‌کس لبخند نمی‌زد.

فاصله‌ی میان اعضای خانواده زیاد بود.

انگار به جای یک خانواده، چند غریبه کنار هم ایستاده بودند.

دایانا پرسید:

«خانواده‌ات این‌طوری بودن؟»

تهیونگ به عکس نگاه کرد.

«خانواده‌ی ما هیچ‌وقت خانواده‌ی گرمی نبود.»

دایانا برگشت سمتش.

«پس چه اتفاقی افتاد؟»

تهیونگ نگاهش کرد.

چند لحظه چیزی نگفت.

بعد آرام جواب داد:

«اون قسمت از داستان... هنوز نوبتش نرسیده.»

دایانا دوباره به عکس‌ها نگاه کرد.

اما این بار، دیگر فقط یک چیز در ذهنش بود:

اگر تهیونگ سیصد سال پیش انسان بوده...

پس چه چیزی او را به یک خون‌آشام تبدیل کرده بود؟
دایانا هنوز به عکس‌های روی دیوار خیره بود.

یکی را نگاه کرد.

بعد دیگری را.

تهیونگ چند قدم عقب‌تر ایستاده بود و چیزی نمی‌گفت.

انگار منتظر بود.

منتظر یک لحظه‌ی مشخص.

دایانا دستش را روی یکی از قاب‌ها کشید و به عکس بعدی رسید.

این یکی متفاوت بود.

عکس تار و سیاه‌وسفیدی از جلوی عمارت.

تهیونگ در مرکز تصویر ایستاده بود.

اما این بار تنها نبود.

دختری کنار او ایستاده بود.

لباسی بلند و روشن پوشیده بود و موهایش روی شانه‌هایش ریخته بود.

دایانا چند ثانیه فقط به عکس نگاه کرد.

بعد نزدیک‌تر رفت.

نفسش بند آمد.

دختر داخل عکس...

خودش بود.

نه شبیهش.

نه شبیه یک نفر که اتفاقاً قیافه‌اش مشابه باشد.

خودِ خودش.

همان چشم‌ها.

همان فرم صورت.

حتی همان خال کوچکی که کنار صورتش داشت.

دست‌ها و پاهایش یخ کرد.

صدایش تقریباً بیرون نمی‌آمد.

«این...»

تهیونگ هیچ حرکتی نکرد.

دایانا به عکس اشاره کرد.

«این کیه؟»

سکوت.

«تهیونگ... این کیه؟»

تهیونگ همچنان نگاهش می‌کرد.

انگار از قبل می‌دانست چه اتفاقی قرار است بیفتد.

دایانا عکس را از قاب بیرون کشید.

انگشتانش می‌لرزید.

«این منم.»

تهیونگ آرام گفت:

«آره.»

دایانا برگشت سمتش.

«ولی این عکس...»

نگاهش دوباره به تاریخ گوشه‌ی عکس افتاد.

چشم‌هایش گشاد شد.

«این عکس برای سیصد سال پیشه.»

تهیونگ چیزی نگفت.

دایانا با صدایی لرزان گفت:

«این غیرممکنه.»

تهیونگ یک قدم جلو آمد.

«خیلی چیزها هستن که غیرممکن به نظر می‌رسن.»

«نه!»

دایانا عقب رفت.

«تو گفتی منو می‌شناسی. تو اسم منو می‌دونستی. تو اون نقاشی رو داشتی. تو گفتی بالاخره پیدام کردی...»

صدایش شکست.

«اینجا چه خبره؟!»

تهیونگ برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

«واقعاً هنوز نفهمیدی؟»

دایانا خشکش زد.

تهیونگ نزدیک‌تر شد.

اما این بار در چهره‌اش آن آرامش همیشگی نبود.

چیزی بین اندوه و انتظار در نگاهش دیده می‌شد.

دایانا زمزمه کرد:

«چی رو نفهمیدم؟»

تهیونگ نگاهش را به عکس انداخت.

«این عکس رو فقط یک بار نبین، دایانا.»

دایانا اخم کرد.

«منظورت چیه؟»

تهیونگ آرام گفت:

«به خودت نگاه کن.»

دایانا دوباره عکس را نگاه کرد.

و ناگهان متوجه چیزی شد.

دختری که کنار تهیونگ ایستاده بود، لبخند بسیار آرامی داشت.

و تهیونگ...

با همان نگاه سرد و بی‌تفاوتی که در تمام عکس‌های دیگر داشت، به دوربین نگاه نمی‌کرد.

او به آن دختر نگاه می‌کرد.

انگار تمام دنیا برایش همان یک نفر بود.

دایانا نفسش را حبس کرد.

تهیونگ آهسته گفت:

«تو فقط شبیه اون نیستی.»

مکث کرد.

«تو همونی.»

دایانا دیگر هیچ جوابی نداشت.

فقط به عکس خیره مانده بود.

و برای اولین بار، از چیزی ترسید که از یک خون‌آشام هم ترسناک‌تر بود:

اینکه شاید تمام چیزهایی که درباره‌ی خودش می‌دانسته...

دروغ بوده‌اند. 🕯️🥀
لایک:۷
کامنت:۳
بازنشر:۲ اگه تا بعد از ظهر ۱۱تا لایک رسوندید ۴ پارت دیگه هم امروز میذارم چون خودمم خیلی ذوق دارم🤭🍓
دیدگاه ها (۹)

جنگل نفرین شده پارت ۲۵

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت دهمکوک هنوز به عکس خیره شده بود...

مافیای من — قسمت ۲۱اسمِ مادرات چند ثانیه فقط به جونگکوک نگاه...

#عقد_با_رئیس_مافیاعقد با رئیس مافیا پارت 28ات هنوز به صفحه‌ی...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۲۳ | چهره‌ی آشنامرد آرام وارد خانه شد.ج...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌ویکم 𓆪 🖤🥀اسما به سارا خیره مانده بود.ـ «...

فاصله یک لبخند تا جنون

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۲۲ | «یک اسم قدیمی» 📱🖤 ظهر...

پارت ۵ | غریبه‌ی آشناآراد آرام از پله‌ها بالا رفت.هلیا پشت س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط