اون پلیس خفنیه فصل دوم پارت ۷
درسته این داستان با زندگی و عشق جنی و گوجو شروع شد ولی این بار درباره انتقام هست ، انتقامی که شیرین تر از هر چیزی هست ...
انتقام دختر نابغه گوجو ساتورو..
{ زایمان }
گوجو با حالتی عصبی داخل راه روی بیمارستان قدم میزد .
دکتر از اتاق زایمان اومد بیرون و با ناراحتی و صورتی پر از غم گفت:
آقای گوجو ساتورو؟ ... میشه __
گوجو با عصبانیت و فریاد گفت:
حال همسرم خوبه؟ میتونم ببینمش ؟!
دکتر گفت:
بدن همسرتون .. موقع زایمان مقاومتش پایین اومد و ما ... چاره ای جز نجات بچه نداشتیم ... واقعا متاسفم ولی همسرتون رو از دست دادیم .
دنیای گوجو با جمله آخر دکتر به هزاران تکه تکه شد .
با خنده عصبی ، لنگان لنگان عقب عقب رنگ و اشک از گوشه چشمش پایین ریخت و گفت:
نه .. نه .. نه!!
از بیمارستان دوید بیرون و گریه کرد ..
انقدر گریه کرد ، زیر چشم هاش پف کرد و با قدم های اروم وارد بیمارستان شد و میخواست برای اخرین بار با جنی رو ببینه
در سرد خانه رو باز کرد و با گریه و با هق هق بوسه ای روی رو پیشانی رنگ پریده و سرد جنی زد و زیر لب گفت:
بدون تو .. نمیتونم دخترمون رو بزرگ کنم .. نمیتونم بچه رو قبول کنم ... لطفا یه کاری کن ...
گوجو اشک های خودش رو پاک کرد و از سرد خونه بیرون اومد و سمت دکتر رفت و گفت :
ببخشید.. میشه .. دخترم رو ببینم ؟
دکتر سری تکان داد و گوجو هم دنبال دکتر رفت.
نوزادش روی تخت کوچولو دید و ناخداگاه لبخندی روی لبش اومد ولی بعدش با گریه گفت:
دکتر.. یعنی .. میشه بچه رو به پرورشگاه بسپرم؟
دکتر تعجب کرد و گفت :
ی..یعنی چی؟! نمیخواین بچتون رو بزرگ کنید؟ اون دختر شماست و این وظیفه به گردن شماست که دخترتون رو با شادی و بدون مادرش بزرگ کنید.
گوجو گفت:
نمیخوام من رو نصیحت کنید .. این بچه اگه پیش من بزرگ بشه افسردگی میگیره .. حداقل داخل پرورشگاه شاد تر زندگی میکنه..
گوجو تصمیم خودش رو گرفته بود ..
چند تا آدم استخدام کرد و بچه رو با سبد گذاشتن جلوی در پرورشگاه و این گوجو بود که هر شب مست روی کاناپه خونه افتاده بود و گریه میکرد و بچه کوچولو خودش رو فراموش کرده بود .
شاید... یا نه .. صد در صد و بدون شک این بزرگ ترین اشتباه گوجو بود .
___________________
خب اون کرم کشتن کارکتر هام شروع شده
یاح یاح😈😈
مشخصات و اسم بچه رو تو پارت بعد میزارم .
انتقام دختر نابغه گوجو ساتورو..
{ زایمان }
گوجو با حالتی عصبی داخل راه روی بیمارستان قدم میزد .
دکتر از اتاق زایمان اومد بیرون و با ناراحتی و صورتی پر از غم گفت:
آقای گوجو ساتورو؟ ... میشه __
گوجو با عصبانیت و فریاد گفت:
حال همسرم خوبه؟ میتونم ببینمش ؟!
دکتر گفت:
بدن همسرتون .. موقع زایمان مقاومتش پایین اومد و ما ... چاره ای جز نجات بچه نداشتیم ... واقعا متاسفم ولی همسرتون رو از دست دادیم .
دنیای گوجو با جمله آخر دکتر به هزاران تکه تکه شد .
با خنده عصبی ، لنگان لنگان عقب عقب رنگ و اشک از گوشه چشمش پایین ریخت و گفت:
نه .. نه .. نه!!
از بیمارستان دوید بیرون و گریه کرد ..
انقدر گریه کرد ، زیر چشم هاش پف کرد و با قدم های اروم وارد بیمارستان شد و میخواست برای اخرین بار با جنی رو ببینه
در سرد خانه رو باز کرد و با گریه و با هق هق بوسه ای روی رو پیشانی رنگ پریده و سرد جنی زد و زیر لب گفت:
بدون تو .. نمیتونم دخترمون رو بزرگ کنم .. نمیتونم بچه رو قبول کنم ... لطفا یه کاری کن ...
گوجو اشک های خودش رو پاک کرد و از سرد خونه بیرون اومد و سمت دکتر رفت و گفت :
ببخشید.. میشه .. دخترم رو ببینم ؟
دکتر سری تکان داد و گوجو هم دنبال دکتر رفت.
نوزادش روی تخت کوچولو دید و ناخداگاه لبخندی روی لبش اومد ولی بعدش با گریه گفت:
دکتر.. یعنی .. میشه بچه رو به پرورشگاه بسپرم؟
دکتر تعجب کرد و گفت :
ی..یعنی چی؟! نمیخواین بچتون رو بزرگ کنید؟ اون دختر شماست و این وظیفه به گردن شماست که دخترتون رو با شادی و بدون مادرش بزرگ کنید.
گوجو گفت:
نمیخوام من رو نصیحت کنید .. این بچه اگه پیش من بزرگ بشه افسردگی میگیره .. حداقل داخل پرورشگاه شاد تر زندگی میکنه..
گوجو تصمیم خودش رو گرفته بود ..
چند تا آدم استخدام کرد و بچه رو با سبد گذاشتن جلوی در پرورشگاه و این گوجو بود که هر شب مست روی کاناپه خونه افتاده بود و گریه میکرد و بچه کوچولو خودش رو فراموش کرده بود .
شاید... یا نه .. صد در صد و بدون شک این بزرگ ترین اشتباه گوجو بود .
___________________
خب اون کرم کشتن کارکتر هام شروع شده
یاح یاح😈😈
مشخصات و اسم بچه رو تو پارت بعد میزارم .
۳۴.۱k
۲۹ فروردین ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴۰)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.