Fabric of Love~
Fabric of Love~
P8
در رو زد و مرد موطلایی با چشم های آبی پدیدار شد
آتسوشی:آه..شما باید برادر چویا باشید!
ورلاین:آم..بله
چویا از پشت سر آتسوشی نمایان شد و سلام آرومی داد
آتسوشی دست چویا رو کشید و تحول ورلاین داد
آتسوشی:خدافظ!!!
نه معلوم بود چه جوری مثل سونیک در رفت و نه معلوم بود چه جوری ناپدید شد
چویا هم فقط سر انداخت پایین و رفت توی اتاقش
حالا فقط ورلاین بود بایه کف گیر و یه پیش بند گل گلی
کویو:ورلایننن کی اومد؟!
ورلاین به کویو نگاه کرد
ورلاین:چویا بود
کویو با چشمای درخشان به سمت اتاق برادر کوچکش رفت
خیلی وقت بود که بخواطر کار اون رو ندیده بود
کویو:چویاااا ببین کی برگشتههه!!_چویا..تو...
صدای هق هق های پی در پی اش توی اتاق بود ولی خیلی آروم و نا پیدا
دستش روی جای مارک آلفا بود
انگار که جای مارک امگا داشت میسوخت و اذیتش میکرد
کویو:چویا چی شده..؟!
چویا:م..میسوزه...هق..درد داره...
خواهرش که انگار تازه فهمیده بود که جای مارک روی گردن برادرش داشت قرمز میشد
خواهرش سریع پمادی برایش آورد و رویه قسمت مارک شده زد
او را در آغوش گرفت و در گوشش شروع به زمزمه کرد
کویو:چیزی نیست..من پیشتم...اینا میگذره
چویا که انگار خیالش راحت شده بود که خواهرش دعوایش نمیکنه آروم توی بغل خواهرش خوابش برد
ساعت ۲*
کویو:آره دیگه...میخوای چیکار کنی؟
ورلاین با قیافه ای کلافه که انگار نمیخواست واقعیت رو باور کنه به خواهرش نگاه کرد
ورلاین:آه..نمیدونم...اون بزرگ شده ولی...میترسم که ازدست بره..اون فقط ۱۶ سالشه...
(هورا:برادر ۱۶ سالشه الان باید شوهرش داده باشید_)
مکث کرد و بعد ادامه داد
ورلاین:باید با خودش حرف بزنیم...کی میدونه؟..شاید این رابطه به اتفاقات ناخوشایندی خطم بشه...
یک ماه بعد*
یک ماه از اون شب میگذشت و خیلی وقت بود که کار رو تحویل داده بودن
یک روز در راه خونه بود که مردی جلویش زاهر شد
؟؟:اوهو!ببین چه امگای کوچولویی این جاست!
یک قدم عقب رفت و خودش رو آماده حمله نشون داد
؟؟:وای وای! الان این امگای وحشی گلوم رو پاره میکنه!!
یهویی صدای آشنایی از پشت سرش شنیده شد
؟؟:شرمنده...با امگای من کاری داشتی..؟
مرد به محض فهمیدن صاحب داشن امگا عقب نشینی کرد و در رفت
چویا به عقب برگشت و با دیدن قیافه آشنای دازای بهتش زد
چویا:د..دازای؟!!
دازای خنده ای کرد
دازای:چه خبرا آقا پسر!؟
چویا:ت..توی اینجا چی کار میکنی؟!
دازای:هیچی!فقط داشتم برمیگشتم خونه که دیدم یه آلفای ولگرد داشت به دارایی من دست میزد!همین!
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
P8
در رو زد و مرد موطلایی با چشم های آبی پدیدار شد
آتسوشی:آه..شما باید برادر چویا باشید!
ورلاین:آم..بله
چویا از پشت سر آتسوشی نمایان شد و سلام آرومی داد
آتسوشی دست چویا رو کشید و تحول ورلاین داد
آتسوشی:خدافظ!!!
نه معلوم بود چه جوری مثل سونیک در رفت و نه معلوم بود چه جوری ناپدید شد
چویا هم فقط سر انداخت پایین و رفت توی اتاقش
حالا فقط ورلاین بود بایه کف گیر و یه پیش بند گل گلی
کویو:ورلایننن کی اومد؟!
ورلاین به کویو نگاه کرد
ورلاین:چویا بود
کویو با چشمای درخشان به سمت اتاق برادر کوچکش رفت
خیلی وقت بود که بخواطر کار اون رو ندیده بود
کویو:چویاااا ببین کی برگشتههه!!_چویا..تو...
صدای هق هق های پی در پی اش توی اتاق بود ولی خیلی آروم و نا پیدا
دستش روی جای مارک آلفا بود
انگار که جای مارک امگا داشت میسوخت و اذیتش میکرد
کویو:چویا چی شده..؟!
چویا:م..میسوزه...هق..درد داره...
خواهرش که انگار تازه فهمیده بود که جای مارک روی گردن برادرش داشت قرمز میشد
خواهرش سریع پمادی برایش آورد و رویه قسمت مارک شده زد
او را در آغوش گرفت و در گوشش شروع به زمزمه کرد
کویو:چیزی نیست..من پیشتم...اینا میگذره
چویا که انگار خیالش راحت شده بود که خواهرش دعوایش نمیکنه آروم توی بغل خواهرش خوابش برد
ساعت ۲*
کویو:آره دیگه...میخوای چیکار کنی؟
ورلاین با قیافه ای کلافه که انگار نمیخواست واقعیت رو باور کنه به خواهرش نگاه کرد
ورلاین:آه..نمیدونم...اون بزرگ شده ولی...میترسم که ازدست بره..اون فقط ۱۶ سالشه...
(هورا:برادر ۱۶ سالشه الان باید شوهرش داده باشید_)
مکث کرد و بعد ادامه داد
ورلاین:باید با خودش حرف بزنیم...کی میدونه؟..شاید این رابطه به اتفاقات ناخوشایندی خطم بشه...
یک ماه بعد*
یک ماه از اون شب میگذشت و خیلی وقت بود که کار رو تحویل داده بودن
یک روز در راه خونه بود که مردی جلویش زاهر شد
؟؟:اوهو!ببین چه امگای کوچولویی این جاست!
یک قدم عقب رفت و خودش رو آماده حمله نشون داد
؟؟:وای وای! الان این امگای وحشی گلوم رو پاره میکنه!!
یهویی صدای آشنایی از پشت سرش شنیده شد
؟؟:شرمنده...با امگای من کاری داشتی..؟
مرد به محض فهمیدن صاحب داشن امگا عقب نشینی کرد و در رفت
چویا به عقب برگشت و با دیدن قیافه آشنای دازای بهتش زد
چویا:د..دازای؟!!
دازای خنده ای کرد
دازای:چه خبرا آقا پسر!؟
چویا:ت..توی اینجا چی کار میکنی؟!
دازای:هیچی!فقط داشتم برمیگشتم خونه که دیدم یه آلفای ولگرد داشت به دارایی من دست میزد!همین!
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
- ۲۱۸
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط