دریای طوفانی 🌊پارت۱۷
زجر میکشه ومن نمیتونم کاری کنم
رزی:ببخشید من جیمینو میبیرم بیرون بیمارستان تا حالش بهتر بشه......جیمین بیا بریم
با جیمین رفتیم تو محوطه ی بیمارستان وروی یه صندلی نشوندمش
رزی:میخوای برات آب بیارم؟
جیمین:نه نمیخوام...حسش نیست
رزی:باش پس بیا حرف بزنیم شاید یکم حالت خوب شد
جیمین:دوس داشتم بعد اینکه بهوش میاد بغلش کنم باهاش حرف بزنم وبخندونمش وهزار چیز دیگه ولی الان هیچوقت هیچکدوم اتفاق نمیفته.....کاش میشد همین الان چشمامو برای همیشه ببندمو واین لحظاتو نبینم
رزی:خیلی داری تند میری...هنوز که چیزی نشده...همچی درس میشه
جیمین: اون دیگه هیچیو به یاد نمیاره...پس یعنی نمیدونه من عاشقشم ودیگه دوسم نداره!
رزی:راستی مگه قرار نبود بچه سقط بشه؟؟
جیمین:ولی تو این موقعیت ....چجوری؟؟
پرش زمانی(۱ماه بعد)
از دید جیسو
روی مبل نشسته بودم وهمینطوری تو فکر بودم تا اینکه......
رزی:ببخشید من جیمینو میبیرم بیرون بیمارستان تا حالش بهتر بشه......جیمین بیا بریم
با جیمین رفتیم تو محوطه ی بیمارستان وروی یه صندلی نشوندمش
رزی:میخوای برات آب بیارم؟
جیمین:نه نمیخوام...حسش نیست
رزی:باش پس بیا حرف بزنیم شاید یکم حالت خوب شد
جیمین:دوس داشتم بعد اینکه بهوش میاد بغلش کنم باهاش حرف بزنم وبخندونمش وهزار چیز دیگه ولی الان هیچوقت هیچکدوم اتفاق نمیفته.....کاش میشد همین الان چشمامو برای همیشه ببندمو واین لحظاتو نبینم
رزی:خیلی داری تند میری...هنوز که چیزی نشده...همچی درس میشه
جیمین: اون دیگه هیچیو به یاد نمیاره...پس یعنی نمیدونه من عاشقشم ودیگه دوسم نداره!
رزی:راستی مگه قرار نبود بچه سقط بشه؟؟
جیمین:ولی تو این موقعیت ....چجوری؟؟
پرش زمانی(۱ماه بعد)
از دید جیسو
روی مبل نشسته بودم وهمینطوری تو فکر بودم تا اینکه......
۱۲.۵k
۰۴ تیر ۱۴۰۱
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.