رهایی نیست مقدورم، ز بند عشقش ای ناصح
رهایی نیست مقدورم، ز بند عشقش ای ناصح
من آن صیدم کز اول دام صیاد آشیانم شد
به دستش تا سپردم دل، چو لاله داغدارم کرد
به پایش تا فشاندم جان، چو نرگس سرگرانم شد
هزاران خون دل خوردم که بینم بی رقیب او را
چه سود از خلوت وصلش که شرمم پاسبانم شد
من آن صیدم کز اول دام صیاد آشیانم شد
به دستش تا سپردم دل، چو لاله داغدارم کرد
به پایش تا فشاندم جان، چو نرگس سرگرانم شد
هزاران خون دل خوردم که بینم بی رقیب او را
چه سود از خلوت وصلش که شرمم پاسبانم شد
- ۴.۴k
- ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط