{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رهایی نیست مقدورم، ز بند عشقش ای ناصح

رهایی نیست مقدورم، ز بند عشقش ای ناصح
من آن صیدم کز اول دام صیاد آشیانم شد
به دستش تا سپردم دل، چو لاله داغدارم کرد
به پایش تا فشاندم جان، چو نرگس سرگرانم شد
هزاران خون دل خوردم که بینم بی رقیب او را
چه سود از خلوت وصلش که شرمم پاسبانم شد
دیدگاه ها (۱)

به عشق هر که دل بستم، از اول خصم جانم شدبه هر کس مهر کردم، ع...

دل که در دام تو افتاد غم جان نبردجان که در زلف تو شد راه به ...

چنین گفت آن سخن‌دان سخن‌سنجکه در گنجینه بودش از سخن گنجکه در...

فال امروز شنبه 8 آذر 93 شنبه 29 نوامبر 2014فال حافظفال روز م...

«منشورِ اعظمِ دکترینِ حَد: استنطاقِ آنتولوژیکِ ساختار و اِعا...

«منشورِ اعظمِ دکترینِ حَد: استنطاقِ آنتولوژیکِ ساختار و اِعا...

کت شلوار برایہ دخترا ساختہ شدہ پسرا قبول کنید بہ دخترا بیشتر...

امارات خائن بعد از جنگ بلایی سرت بیاریم♨️حضور نمایندگان عربی...

♨️بانک مرکزی از عزل ۱۱ رئیس شعبه بانک خبر داد 🔹بر اساس اطلاع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط