عشقی حقیقی

دامیان :چی ببینم داری راست میگی
دیمتروس :آره پس فردا خونه ی فورجر ها دعوتیم
دامیان :منو انیا مدرسمون از فردا شروع میشه فردا باید بریم مدرسه (واکنش نویسنده :فکر کنم دامیان بغض کرده که میخواد بره مدرسه 😂)
دیمتروس :تو نگران اونش نباش تو فقط به دوشیزه انیا بگو باشه خودت هم برای پس فردا آماده کن
دامیان :ب...باشه ....ب....برادر ....ک...کاری...نداری
دیمتروس :ببینم چرا لکنت گرفتی ترسیدی ؟
دامیان :ا...اره
دیمتروس :وا چرا
دامیان :آخه گفتی هنوز نامزدمون قطعی نمیشه یعنی برای یه لحظه ممکنه منصرف بشه
دیمتروس :راستی میگی پس پدر گفت میخواد فکر کنه که یا قبول کنه یا نه درسته پس به انیا نگو که اگه یه وقت کنسل شد زیاد ناراحت نشه پدر اگه بخواد تصمیم قطعی رو بگه قبل از نامزدی تصمیم میگیره تو فقط به دوشیزه انیا هیچی نگو تا ببینیم چی میشه خب
دامیان :ح...حتما ..خ...خداحافظ برادر
دیمتروس :خودت و اروم کن ...خداحافظ
دامیان :خ...خداحافظ





دامیان :انیا وقتشه که بریم بخوابیم ساعتو نگاه فردا باید بریم مدرسه
انیا :باشه ...کی بود زنگ زد
دامیان :برادرم
انیا :اهان .....بریم بخوابیم
دامیان :ب...بریم
انیا و دامیان تو بغل هم گرفتن اروم خوابیدن دامیان هم سعی کن خودشو اروم کنه و بخوابه

موقعیت عمارت دزموند ها ساعت ۸ صبح
دامیان :انیا.....انیا.....انیا پاشو خوابالو
انیا :بیدارم بیدارم
دامیان :عزیزم پاشو مگرنه مدرسمون دیر میشه
انیا :بغلم کن تا سره حال بشم
دامیان یهویی گفت :نمیشه بجاش ببوسم.....
انیا :ها چی میگی (بچم انقدر خوابه که هیچی نمیفهمه )
دامیان 🍅:ه....هیچی ....پ.....پاشو ..‌ب...‌بریم
انیا :بغلم نکردی
دامیان هم انیا رو بغل کرد و رفتن صبحونه و کلی گفتن و خندیدن و بعد صبحونه راهی مدرسه شدن (مدرسه نه جهنم )
دامیان دست انیا رو گرفت و از ماشین اومدن بیرون حسادت و پچ پچ و شایعه شروع شد
یه نفر :اون انیا و دامیان دزموند نیست
یه نفر :مگه اونا از هم متنفر نبودن
یه نفر :میگن که انیا از دامیان وقتی مریض بوده مراقبت میکرده
یه نفر :مگه میشه اینا تا الان که رقیب بودن
بکی :واییییییییییی خدااااااااا دارم خاله میشم
امیل و اوین :واوووووووووو چقدر بهم میاد (ای خدا بکی از دست تو کم مونده مغز کل کلاس و شست و شو بده )
و خداروشکر اون جولیا احمق هنوز تو یه مرده دامیان مثل سگ زدش (مگه سگ و میزنن🤔) و اره برین حال کنید امروز نیست
انیا :وایی دامیان سرم چقدر اینا حرف میزنن
دامیان :ولشون کن بزار از حرص بترکن (اوه اوه نکوشیمون)
اینم پارت بخاطر شما دیشب نخوابیدم و عصبی گفتم پارت بدم اروم شم
دیدگاه ها (۱۴)

عشقی حقیقی

P12F2انیا به اون ادرس میره و وقتی بر میگرده سرما می خوره ویو...

زمرد های صورتی پارت ¹⁴فردا صبح °^صبح که شد آنیا بیدار شد و د...

P23از زبان نویسندهانیا رفت تو دست شویی و شروع به گریه کردن ک...

طلسم چشای بانمکت/p21/فصل ۲

عشق حقیقی:پارت:۷جیوز دامیان رو گزاش تو تخت و دید خیلی داغه و...

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۴فردای اون روز، آنیا از ...

دروغی که واقعی شد

P19F2ویو تو مدرسه هند:بچه ها این هفته کارگردان کاران نمیان چ...

آوای شب پارت ۲۶سرش انیا را ناز میکرد تا اینکه شمشیری در بدن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط