🔴 هر بار هم که برای #بازجویی می آوریمشان، خودشان را با پت

🔴 هر بار هم که برای #بازجویی می آوریمشان، خودشان را با پتو می‌پوشاندند تا معلوم نشوند. یعنی تا زیر دماغ، پتو بودند. موقع بازجویی هم به سوالات جواب نمی‌دادند.
🔻 من یک بار هم چشم اینها را ندیدم. همیشه سرشان پایین بود و می‌گفتند: «ما با #نامحرم صحبت نمی‌کنیم. اگر هم مطلبی دارید روی کاغذ بنویسید ما هم روی کاغذ جواب می‌دهیم» تقوای آنها مرا دیوانه کرده بود!

(اینها را منوچهری شکنجه‌گر ساواک می‌گفت)
#تاریخ #دانستنیها
دیدگاه ها (۵)

پارت ۳۷ — «مدرکی که ناپدید شد»صبح روز بعد، یونگی قبل از طلوع...

فصل دهم _ خانواده ای که سویون را درک نمی‌کند صدای شکستن شیشه...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_2 فصل اول | خان...

#طنـــز_جبهـــه  به پسر پیغمبر ندیدم!...⇐گاهی حسودیمان می‌ش...

چهارده ساله بود که شنید یک سیرک مصری آمده اهواز. مسئول سیرک ...

#طرح_خوانش_ده_روز_آخر #فصل_هشتم #قسمت_هفتاد_و_پنجم____🍃🌸🍃🌸🍃_...

بعضی آدم‌ها، کتبی‌اند.آدم‌های کاغذ و قلم.اهل تکست و وب و نوش...

🌷نحوه شهادت طلبه بسیجی شهید آرمان علی وردی _ ادامه...🌷

درس خواندن برای کنکور 1مطلب را با این سؤال آغاز می کنم که آی...

قسمت بیستم: مقابل من نشسته بود ... سه ماه قبل از تولد دو سال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط