### پارت سیزدهم: سایهها در انبار مرکزی
### پارت سیزدهم: سایهها در انبار مرکزی
هوای سنگین و بوی آهنزنگزده و نمِ باران، فضای انبار مرکزی را پر کرده بود. نور ضعیفِ چراغهای سقفی که با هر باد تکان میخورند، سایههای بلند و ترسناکی روی دیوارهای بتنی انداخته بود.
آرتمیس و آرم در سکوت کامل، پشت پالتهای بزرگِ چوبی موضع گرفته بودند. صدای قدمهای سنگینِ چند نفر از آدمهای پدرِ آرم از انتهای سالن بزرگ میآمد. آرتمیس چاقوی ضامندارش را آرام از جیب درآورد؛ کلیکِ ضعیفِ باز شدن تیغهی فلزی توی سکوت انبار طنینانداز شد. نگاه سیاه و برندهاش را دوخت به آرم و پچپچ کرد:
— «نقشهت چیه؟ قراره همینطور وایستیم تا دورمون کنن؟»
آرم نگاهی به اطراف انداخت، لبخند بیباکی روی لبش نشست و گفت:
— «معلومه که نه... قراره غافلگیرشون کنیم.»
ناگهان یکی از نگهبانها با چراغقوه به سمت آنها نور انداخت و فریاد زد:
— «پیداشون کردم! همینجان، بگیریدشون!»
قبل از اینکه نگهبان فرصت کند تفنگش را بالا بیاورد، آرم مثل یک پلنگ از پشت پالت بیرون جست و با یک ضربهی محکم، اسلح را از دستش به هوا پرتاب کرد. در همان لحظه، آرتمیس از سمت دیگر بیرون آمد؛ با مهارت و سرعتی خیرهکننده از روی جعبهها پرید و با حرکتی سریع، راه فرارِ نفر دوم را بست. طوفانی از مشت و لگد و درگیری توی فضای تاریک انبار به پا شد. هیچکدام کوتاه نمیآمدند؛ ضربان قلبها با صدای فلز و تنبهتن شدنها یکی شده بود.
***
### پارت چهاردهم: آخرین صخرهی طوفان
با صدای آژیر خطری که توی محوطه پیچید، وضعیت قرمز شد. دهها نفر از آدمهای پدر آرم از هر طرف به سمتشان سرازیر شدند. آرم دستی به بازوی زخمیاش کشید که دوباره خون پس داده بود، اما با صدای بلند به آرتمیس گفت:
— «راه فرار پشت انبار بازه! باید بریم روی سقف!»
به سمت راهپلهی آهنی دویدند و پلهها را دوتا یکی بالا رفتند تا به لبهی پشتبام رسیدند. هوای سرد و آزادِ شب برخورد کرد به صورتشان. اما بدتر از همه این بود که راه پشت سرشان بسته شده بود و پدرِ آرم با چند نفر از آدمهای مسلحش از پلهها بالا آمدند و راه فرار را بستند.
پدرِ آرم با پوزخندی روی لب، اسلحه را به سمت آنها گرفت و گفت:
— «بازی تموم شد، پسر نافرمان! فکر کردی میتونی از زیر سایهی من فرار کنی؟»
آرم جلوی آرتمیس ایستاد؛ سپری محکم بین او و گلولهها. نگاه سبز و آبیِ آرم از خشم میدرخشید. آرتمیس دستش را گذاشت روی شانهی آرم، از پشتِ او قدمی جلو گذاشت، چشمان تیزش را دوخت به چشمهای پدرِ آرم و با لحنی سرد، محکم و بدون ذرهای ترس گفت:
— «اشتباهت همینجاست... ما از سایه نمیترسیم، چون خودِ طوفانیم!»
قبل از اینکه پدرِ آرم انگشتش را روی ماشه فشار دهد، آرتمیس با حرکتی برقآسا ضامن بمب دودزای کوچک داخل جیبش را کشید و محکم پرت کرد وسطشان. دودِ غلیظ و سفیدی همهجا را پر کرد. کورکننده و پر از دوده! آرم دست آرتمیس را محکم گرفت و فریاد زد:
— «حالا!»... و هر دو به سمت لبهی پشتبام دویدند...
هوای سنگین و بوی آهنزنگزده و نمِ باران، فضای انبار مرکزی را پر کرده بود. نور ضعیفِ چراغهای سقفی که با هر باد تکان میخورند، سایههای بلند و ترسناکی روی دیوارهای بتنی انداخته بود.
آرتمیس و آرم در سکوت کامل، پشت پالتهای بزرگِ چوبی موضع گرفته بودند. صدای قدمهای سنگینِ چند نفر از آدمهای پدرِ آرم از انتهای سالن بزرگ میآمد. آرتمیس چاقوی ضامندارش را آرام از جیب درآورد؛ کلیکِ ضعیفِ باز شدن تیغهی فلزی توی سکوت انبار طنینانداز شد. نگاه سیاه و برندهاش را دوخت به آرم و پچپچ کرد:
— «نقشهت چیه؟ قراره همینطور وایستیم تا دورمون کنن؟»
آرم نگاهی به اطراف انداخت، لبخند بیباکی روی لبش نشست و گفت:
— «معلومه که نه... قراره غافلگیرشون کنیم.»
ناگهان یکی از نگهبانها با چراغقوه به سمت آنها نور انداخت و فریاد زد:
— «پیداشون کردم! همینجان، بگیریدشون!»
قبل از اینکه نگهبان فرصت کند تفنگش را بالا بیاورد، آرم مثل یک پلنگ از پشت پالت بیرون جست و با یک ضربهی محکم، اسلح را از دستش به هوا پرتاب کرد. در همان لحظه، آرتمیس از سمت دیگر بیرون آمد؛ با مهارت و سرعتی خیرهکننده از روی جعبهها پرید و با حرکتی سریع، راه فرارِ نفر دوم را بست. طوفانی از مشت و لگد و درگیری توی فضای تاریک انبار به پا شد. هیچکدام کوتاه نمیآمدند؛ ضربان قلبها با صدای فلز و تنبهتن شدنها یکی شده بود.
***
### پارت چهاردهم: آخرین صخرهی طوفان
با صدای آژیر خطری که توی محوطه پیچید، وضعیت قرمز شد. دهها نفر از آدمهای پدر آرم از هر طرف به سمتشان سرازیر شدند. آرم دستی به بازوی زخمیاش کشید که دوباره خون پس داده بود، اما با صدای بلند به آرتمیس گفت:
— «راه فرار پشت انبار بازه! باید بریم روی سقف!»
به سمت راهپلهی آهنی دویدند و پلهها را دوتا یکی بالا رفتند تا به لبهی پشتبام رسیدند. هوای سرد و آزادِ شب برخورد کرد به صورتشان. اما بدتر از همه این بود که راه پشت سرشان بسته شده بود و پدرِ آرم با چند نفر از آدمهای مسلحش از پلهها بالا آمدند و راه فرار را بستند.
پدرِ آرم با پوزخندی روی لب، اسلحه را به سمت آنها گرفت و گفت:
— «بازی تموم شد، پسر نافرمان! فکر کردی میتونی از زیر سایهی من فرار کنی؟»
آرم جلوی آرتمیس ایستاد؛ سپری محکم بین او و گلولهها. نگاه سبز و آبیِ آرم از خشم میدرخشید. آرتمیس دستش را گذاشت روی شانهی آرم، از پشتِ او قدمی جلو گذاشت، چشمان تیزش را دوخت به چشمهای پدرِ آرم و با لحنی سرد، محکم و بدون ذرهای ترس گفت:
— «اشتباهت همینجاست... ما از سایه نمیترسیم، چون خودِ طوفانیم!»
قبل از اینکه پدرِ آرم انگشتش را روی ماشه فشار دهد، آرتمیس با حرکتی برقآسا ضامن بمب دودزای کوچک داخل جیبش را کشید و محکم پرت کرد وسطشان. دودِ غلیظ و سفیدی همهجا را پر کرد. کورکننده و پر از دوده! آرم دست آرتمیس را محکم گرفت و فریاد زد:
— «حالا!»... و هر دو به سمت لبهی پشتبام دویدند...
- ۶۰
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط