سناریو سگ های ولگرد بانگو
خانم ها و آقایان خوش آمدید به ★سناریو درخواستی از سگ های ولگرد بانگو★
موضوع:«یاندره.»
کاراکترها:«چـــــــــویــــــــــــا نــــــــــــاکــــــــــــــاهــــــــــــارا.»
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
صدای تقتق کفشهای چرمی چویا روی سنگفرشهای بارونخورده، مثل ضربآهنگِ یه مرگِ تدریجی بود. از پشت شیشهی کافه داشت تماشا میکرد که چطور با اون پیشخدمت گرمِ حرف زدنی. لبخندی که تحویلش میدادی؟ مال اون نبود. و چویا کسی نبود که اجازه بده چیزی که «مالِ خودشه»، به کسِ دیگهای لبخند بزنه.
دستکشهاش رو با خونسردیِ عجیبی درآورد. یهو انگار هوا سنگین شد؛ جاذبهی دورِ میز بهم ریخت و تمام لیوانها و بشقابها، درست روی سرِ پیشخدمت آوار شد. صدای خرد شدنِ شیشهها تو کافه پیچید و بدنت از ترس به لرزه افتاد. درِ کافه با یه لگدِ محکم باز شد و چویا وارد شد؛ با همون موهای نارنجی و چشمهای آبیِ اقیانوسی که این بار رنگِ جنون گرفته بود. قبل از اینکه بتونی واکنشی نشون بدی، کنارت بود. با یه لبخند که بیشتر به نیشخندِ یه شکارچی میخورد، زمزمه کرد: «نگران نباش عزیزم، کارش تمومه.»
هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای خُرد شدنِ استخونهای ساقِ پای اون پیشخدمت، کلِ فضا رو پر کرد. انگار یه کوه دهتُنی افتاده باشه رو پاهاش. پیشخدمت حتی نتونست جیغ بزنه، فقط صورتش از درد کبود شد. چویا بدون اینکه نیمنگاهی به اون بندازه، چرخید سمتِ تو، گردنت رو بوسید و با لحنی که از شدتِ مالکیت، لرزه به تنِ آدم میانداخت، گفت: «این سومین باره که با چشمای هیـ&ـزش نگاهت میکنه. نگفته بودم مالِ منی؟»
اون شب، وقتی سعی کردی از اون ساختمونِ متروکه فرار کنی، فکر کردی میتونی از دستِ جاذبه در بری؟ چویا مثل سایه پشتِ سرت بود. مچِ پات رو گرفت و با یه حرکت، جاذبه رو روی بدنت متمرکز کرد؛ زانوهات با چنان شدتی به سیمانِ سردِ کفِ زیرزمین کوبیده شد که صدای ترکِ استخونات تو کلِ ساختمون پیچید.
درد بود، فقط درد. خون از پیشونیات میچکید روی زمین. اون با حالتی که بینِ گریه و خندههای دیوانهوار گیر کرده بود، کبودی زانویت رو بوسید: «این برای خودت خوبه... میخوام تا ابد پیشم بمونی. حتی اگه مجبور بشم کلِ این دنیا رو زیرِ پاهام له کنم تا کسی غیر از من بهت دست نزنه، این کار رو میکنم.»
روی زمین سرد زیرزمین افتاده بودی، پاهات دیگه حس نداشت، اما چویا... اون با آرامشی که از هر طوفانی ترسناکتر بود، شروع کرد به نوازش کردنِ موهات. حالا دیگه تو بودی و قفسِ عشقِ مرگبارِ مردی که حتی به سایهات هم حسادت میکرد.
پایان.
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#سگ_های_ولگرد_بانگو #Bungo_Stray_Dogs #آتسوشی_ناکاجیما #اوسامو_دازای #چویا_ناکاهارا #ریونوسوکه_آکوتاگاوا #دوپو_کونیکیدا #رانپو_ادوگاوا #جونایچیرو_تانیزاکی #کنجی_میاازاوا #آکیکو_یوسانو #یوکیچی_فوکوزاوا #کیوکا_ایزومی #اودا_ساکونوسوکه #فیودور_داستایفسکی #نیکولای_گوگول #سیگما #مافیای_بندر #آژانس_کارآگاهی_مسلح #شین_سوکوکو #دابل_بلک #BSD #وانشات #سناریو #انیمه
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
موضوع:«یاندره.»
کاراکترها:«چـــــــــویــــــــــــا نــــــــــــاکــــــــــــــاهــــــــــــارا.»
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
صدای تقتق کفشهای چرمی چویا روی سنگفرشهای بارونخورده، مثل ضربآهنگِ یه مرگِ تدریجی بود. از پشت شیشهی کافه داشت تماشا میکرد که چطور با اون پیشخدمت گرمِ حرف زدنی. لبخندی که تحویلش میدادی؟ مال اون نبود. و چویا کسی نبود که اجازه بده چیزی که «مالِ خودشه»، به کسِ دیگهای لبخند بزنه.
دستکشهاش رو با خونسردیِ عجیبی درآورد. یهو انگار هوا سنگین شد؛ جاذبهی دورِ میز بهم ریخت و تمام لیوانها و بشقابها، درست روی سرِ پیشخدمت آوار شد. صدای خرد شدنِ شیشهها تو کافه پیچید و بدنت از ترس به لرزه افتاد. درِ کافه با یه لگدِ محکم باز شد و چویا وارد شد؛ با همون موهای نارنجی و چشمهای آبیِ اقیانوسی که این بار رنگِ جنون گرفته بود. قبل از اینکه بتونی واکنشی نشون بدی، کنارت بود. با یه لبخند که بیشتر به نیشخندِ یه شکارچی میخورد، زمزمه کرد: «نگران نباش عزیزم، کارش تمومه.»
هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای خُرد شدنِ استخونهای ساقِ پای اون پیشخدمت، کلِ فضا رو پر کرد. انگار یه کوه دهتُنی افتاده باشه رو پاهاش. پیشخدمت حتی نتونست جیغ بزنه، فقط صورتش از درد کبود شد. چویا بدون اینکه نیمنگاهی به اون بندازه، چرخید سمتِ تو، گردنت رو بوسید و با لحنی که از شدتِ مالکیت، لرزه به تنِ آدم میانداخت، گفت: «این سومین باره که با چشمای هیـ&ـزش نگاهت میکنه. نگفته بودم مالِ منی؟»
اون شب، وقتی سعی کردی از اون ساختمونِ متروکه فرار کنی، فکر کردی میتونی از دستِ جاذبه در بری؟ چویا مثل سایه پشتِ سرت بود. مچِ پات رو گرفت و با یه حرکت، جاذبه رو روی بدنت متمرکز کرد؛ زانوهات با چنان شدتی به سیمانِ سردِ کفِ زیرزمین کوبیده شد که صدای ترکِ استخونات تو کلِ ساختمون پیچید.
درد بود، فقط درد. خون از پیشونیات میچکید روی زمین. اون با حالتی که بینِ گریه و خندههای دیوانهوار گیر کرده بود، کبودی زانویت رو بوسید: «این برای خودت خوبه... میخوام تا ابد پیشم بمونی. حتی اگه مجبور بشم کلِ این دنیا رو زیرِ پاهام له کنم تا کسی غیر از من بهت دست نزنه، این کار رو میکنم.»
روی زمین سرد زیرزمین افتاده بودی، پاهات دیگه حس نداشت، اما چویا... اون با آرامشی که از هر طوفانی ترسناکتر بود، شروع کرد به نوازش کردنِ موهات. حالا دیگه تو بودی و قفسِ عشقِ مرگبارِ مردی که حتی به سایهات هم حسادت میکرد.
پایان.
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#سگ_های_ولگرد_بانگو #Bungo_Stray_Dogs #آتسوشی_ناکاجیما #اوسامو_دازای #چویا_ناکاهارا #ریونوسوکه_آکوتاگاوا #دوپو_کونیکیدا #رانپو_ادوگاوا #جونایچیرو_تانیزاکی #کنجی_میاازاوا #آکیکو_یوسانو #یوکیچی_فوکوزاوا #کیوکا_ایزومی #اودا_ساکونوسوکه #فیودور_داستایفسکی #نیکولای_گوگول #سیگما #مافیای_بندر #آژانس_کارآگاهی_مسلح #شین_سوکوکو #دابل_بلک #BSD #وانشات #سناریو #انیمه
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
- ۱۱.۱k
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط