عکس عطر
عکس عطر
کاش میشد از بوی عطر آدما عکس گرفت و تا همیشه نگهش داشت،کاش وقتی دستاشو میگیری،گریه میکنی و التماس میکنی نره،دستاتو از تو دستش دراره نه واسه اینکه درو وا کنه و بره،واسه پاک کردن اشکات،کاش دستاشو نگیری که بوی عطرشو بگیرن،به کوچه میزنی و بیخیال عابرا دستتو میگیری جلو بینیت نفس میکشی،عمیق و عمیقتر بوی عطرش تا مغز استخونتو میسوزونه،چونت میلرزه،صدای تپش قلبتو به وضوح میشنوی،اشکات...بیخیال هوای صاف که هیچ بارونی نداره که اشکاتو پنهون کنه،اشکات سرازیر میشن.. دلت سیگار میخواد اما میترسی بوی عطرش از رو دستت بره...دستتو بو میکنی،چشاتو میبندی،نفس میکشی،لحظه ها و حرفاشو یادت میاد...یادت میاد ازش خواستی،خواهش کردی،رنگ التماس دارن چشات،زل میزنی تو چشاش،یه پرده اشک جلو دیدتو میگیره نمیذاره خوب نیگاش کنی،پلک میزنی تا راحت تر ببینیش ،بارون اشکات سرازیر میشه و اون حتی نگات نمیکنه،نه اینکه طاقت دیدن اشکاتو نداشته باشه،نه...اون از تو متنفره...دستاتو بو میکشی،دونه دونه حرفاشو یادت میاد،صدای هق هقتو میشنوی،بیخیال عابرا...حرفاشو تکرار میکنی،نگاهاشو،دستاشو که از تو دستت میکشید بیرون...همه واست مثه یه کابوس تلخ میشه،مثه همه اون کابوسایی که دیدی و از خواب پریدی و دیدی همه چی تموم شده..اما نه این یه کابوس نیست..یه اتفاق واقعیه،دستات هنوز بوی عطرشو میده،التماسات،رد اشکات رو صورتت،همه اینا واقعین.. باز با خودت تکرار میکنی،کاش میشد از بوی عطرش عکس بگیرم
کاش میشد از بوی عطر آدما عکس گرفت و تا همیشه نگهش داشت،کاش وقتی دستاشو میگیری،گریه میکنی و التماس میکنی نره،دستاتو از تو دستش دراره نه واسه اینکه درو وا کنه و بره،واسه پاک کردن اشکات،کاش دستاشو نگیری که بوی عطرشو بگیرن،به کوچه میزنی و بیخیال عابرا دستتو میگیری جلو بینیت نفس میکشی،عمیق و عمیقتر بوی عطرش تا مغز استخونتو میسوزونه،چونت میلرزه،صدای تپش قلبتو به وضوح میشنوی،اشکات...بیخیال هوای صاف که هیچ بارونی نداره که اشکاتو پنهون کنه،اشکات سرازیر میشن.. دلت سیگار میخواد اما میترسی بوی عطرش از رو دستت بره...دستتو بو میکنی،چشاتو میبندی،نفس میکشی،لحظه ها و حرفاشو یادت میاد...یادت میاد ازش خواستی،خواهش کردی،رنگ التماس دارن چشات،زل میزنی تو چشاش،یه پرده اشک جلو دیدتو میگیره نمیذاره خوب نیگاش کنی،پلک میزنی تا راحت تر ببینیش ،بارون اشکات سرازیر میشه و اون حتی نگات نمیکنه،نه اینکه طاقت دیدن اشکاتو نداشته باشه،نه...اون از تو متنفره...دستاتو بو میکشی،دونه دونه حرفاشو یادت میاد،صدای هق هقتو میشنوی،بیخیال عابرا...حرفاشو تکرار میکنی،نگاهاشو،دستاشو که از تو دستت میکشید بیرون...همه واست مثه یه کابوس تلخ میشه،مثه همه اون کابوسایی که دیدی و از خواب پریدی و دیدی همه چی تموم شده..اما نه این یه کابوس نیست..یه اتفاق واقعیه،دستات هنوز بوی عطرشو میده،التماسات،رد اشکات رو صورتت،همه اینا واقعین.. باز با خودت تکرار میکنی،کاش میشد از بوی عطرش عکس بگیرم
- ۹.۷k
- ۲۵ شهریور ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط