قرارداد با قلب
قرارداد با قلب
#پارت_سوم
# Part3
#رمان#رمان_عاشقانه #رمان_قرارداد_با_قلب#رمان_اربابی#
اینجا قرن حجری نیس که هرکی پولدار تر بود صاحب بقیه بشه!
من یک پزشم، یک انسانم، نه دارایی تو!
فکر کردی کی هستی من خانوادم رو دارم، اونا نمیذارن تو با من اینجوری رفتار کنی
این همه حرف زدم، دفاع کردم از خودم ولی حتی پلک هم نزد
فقط با چشمان سرد و بی روحش بهم زُل زد و گفت:
خانواده؟
خیلی خب، ببینیم اونا برای خوشبختی تو، حاضرن بهایی ک من میخوام رو بپردازند یا نه؟!
بعد بدون اینکه چیزی بگه با همون صورت سنگی و بی رحمش مچ دستم رو گرفت و بزور ب سمت بیرون می برد تمام پرستار ها داشتند نگا میکردند ولی کسی جرئت نداشت کاری کنه
ک با فریاد گفتم:
داری چیکــار میکنی
دستـمو ول کــن
سعی کردم دستم رو از دست های قدرتمندش رها کنم اما موفق نبودم
از همون لحظه انگار آسمون شهر رنگ خاکستری به خود گرفت
هق آرومی زدم ولی حتی نگاهمَم نکرد با گام های بلند منو ب سمت ماشین مشکیاش کشوند
راننده در، رو باز کرد
و اون با بی رحمیِ تمام منو در ماشین پرت کرد
و خودش نشست کنارم...
فضای ماشین برام مثل یک قفس تنگ شده بود
سکوتی در ماشین حکمفرما بود ک با فریاد من شکست:
ایـن آدم رباییـــه!
مــیفهـمـــی؟
با این حرفم فکر کردم یکم توجه میکنه اما درحالی که با دکمهی سرآستیناش بازی میکرد آروم گفت:
صدات رو بیار پایین.
وقتی ب خونهتون برسیم، خودت متوجه میشی که این دیگه انتخاب تو نیست، یه دستورِ که تو باید اجراش کنی.
پس فقط ادرس و بده..
آدرس رو دادم و دیگه چیزی نگفتم، با ناامیدی به خیابون نگاه میکردم
تا اینکه به خونه رسیدیم دلم میخواست داد بزنم و از همسایه ها کمک بخوام
اما سکوتِ کوچه و نگاه سنگین بادیگارد هایش، گلویم را بست
در، رو باز کرد و من و به داخل هل داد
با، باز شدن در پدر و مادرم از اتاق بیرون اومدند خوشحال شده گفتم:
مامان، بابا! این مرد....
ولی با دیدن چهره ی رنگ پریده و وحشت زدشون حرفم در گَلوم خشک شد
به آرومی از کنارم گذشت و روبه پدر و مادرم ایستاد
و با صدایی که تمامِ گرما را از اتاق گرفت گفت:
بهشون بگو،
قراره بشی همسر من
#پارت_سوم
# Part3
#رمان#رمان_عاشقانه #رمان_قرارداد_با_قلب#رمان_اربابی#
اینجا قرن حجری نیس که هرکی پولدار تر بود صاحب بقیه بشه!
من یک پزشم، یک انسانم، نه دارایی تو!
فکر کردی کی هستی من خانوادم رو دارم، اونا نمیذارن تو با من اینجوری رفتار کنی
این همه حرف زدم، دفاع کردم از خودم ولی حتی پلک هم نزد
فقط با چشمان سرد و بی روحش بهم زُل زد و گفت:
خانواده؟
خیلی خب، ببینیم اونا برای خوشبختی تو، حاضرن بهایی ک من میخوام رو بپردازند یا نه؟!
بعد بدون اینکه چیزی بگه با همون صورت سنگی و بی رحمش مچ دستم رو گرفت و بزور ب سمت بیرون می برد تمام پرستار ها داشتند نگا میکردند ولی کسی جرئت نداشت کاری کنه
ک با فریاد گفتم:
داری چیکــار میکنی
دستـمو ول کــن
سعی کردم دستم رو از دست های قدرتمندش رها کنم اما موفق نبودم
از همون لحظه انگار آسمون شهر رنگ خاکستری به خود گرفت
هق آرومی زدم ولی حتی نگاهمَم نکرد با گام های بلند منو ب سمت ماشین مشکیاش کشوند
راننده در، رو باز کرد
و اون با بی رحمیِ تمام منو در ماشین پرت کرد
و خودش نشست کنارم...
فضای ماشین برام مثل یک قفس تنگ شده بود
سکوتی در ماشین حکمفرما بود ک با فریاد من شکست:
ایـن آدم رباییـــه!
مــیفهـمـــی؟
با این حرفم فکر کردم یکم توجه میکنه اما درحالی که با دکمهی سرآستیناش بازی میکرد آروم گفت:
صدات رو بیار پایین.
وقتی ب خونهتون برسیم، خودت متوجه میشی که این دیگه انتخاب تو نیست، یه دستورِ که تو باید اجراش کنی.
پس فقط ادرس و بده..
آدرس رو دادم و دیگه چیزی نگفتم، با ناامیدی به خیابون نگاه میکردم
تا اینکه به خونه رسیدیم دلم میخواست داد بزنم و از همسایه ها کمک بخوام
اما سکوتِ کوچه و نگاه سنگین بادیگارد هایش، گلویم را بست
در، رو باز کرد و من و به داخل هل داد
با، باز شدن در پدر و مادرم از اتاق بیرون اومدند خوشحال شده گفتم:
مامان، بابا! این مرد....
ولی با دیدن چهره ی رنگ پریده و وحشت زدشون حرفم در گَلوم خشک شد
به آرومی از کنارم گذشت و روبه پدر و مادرم ایستاد
و با صدایی که تمامِ گرما را از اتاق گرفت گفت:
بهشون بگو،
قراره بشی همسر من
- ۱.۹k
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط