تنها تویی تو که میتپی به نبض این رهایی
تنها تویی تو که میتپی به نبض این رهایی
تو فارق از وفور سایه هایی
بازآ که جز تو جهانه من حقیقتی ندارد
تو میروی که ابر غم ببارد
به سمت ماندنت راهی نمیشوی چرا
گاهی ستاره هدیه کن به مشت پوچ شب ها
شمرده تر بگو با من حروف رفتنت
تا من بگیرم از دلت همه بهانه ها را
آشوبم آرامشم تویی به هر ترانه ای سر میکشم تویی سحراضافه کن به فهمه آسمانم
آشوبم آرامشم تویی به هر ترانه ای سر میکشم تویی بیا که بی تو من غمه دو صد خزانم
بگذر بگویم که از سرابه این وآن بریدم ،من از عطش ترانه آفریدم...
تو فارق از وفور سایه هایی
بازآ که جز تو جهانه من حقیقتی ندارد
تو میروی که ابر غم ببارد
به سمت ماندنت راهی نمیشوی چرا
گاهی ستاره هدیه کن به مشت پوچ شب ها
شمرده تر بگو با من حروف رفتنت
تا من بگیرم از دلت همه بهانه ها را
آشوبم آرامشم تویی به هر ترانه ای سر میکشم تویی سحراضافه کن به فهمه آسمانم
آشوبم آرامشم تویی به هر ترانه ای سر میکشم تویی بیا که بی تو من غمه دو صد خزانم
بگذر بگویم که از سرابه این وآن بریدم ،من از عطش ترانه آفریدم...
- ۱.۳k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط