از خاطرِ من خاطر تو رفته و افسوس

از خاطرِ من خاطر تو رفته و افسوس
این قصّه گذشتَ است و دگر نیست مجالت

دل کندم از آن دام پر از مکر نگاهت
خورشید پر از شعشعه ی رو به زوالت

چشمان تو آهویی و معصوم ترین چشم
بی رحمی و دل سنگی و درّنده خصالت

پرسیدی از احوال من و دیده ی تب دار
لعنت به تو و طعن شرَربار سوالت

با خاطر آسوده برو هیچ میاندیش
مهری که تو بردی ز دل این بار حلالت

تقصیر نداری تو که عمری به جفایی
لیلای همه بودی و شد شهره مثالت

گیرم که به جز ماهِ رخت ماه نباشد
تاریک بمانم نکنم رو به هِلالت

نشنیده کسی آخر افسانه ی لیلی
مجنون سر عقل آمد و بگذاشت ملالت




علی_نیاکوئی
دیدگاه ها (۴)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط