از خاطرِ من خاطر تو رفته و افسوس
از خاطرِ من خاطر تو رفته و افسوس
این قصّه گذشتَ است و دگر نیست مجالت
دل کندم از آن دام پر از مکر نگاهت
خورشید پر از شعشعه ی رو به زوالت
چشمان تو آهویی و معصوم ترین چشم
بی رحمی و دل سنگی و درّنده خصالت
پرسیدی از احوال من و دیده ی تب دار
لعنت به تو و طعن شرَربار سوالت
با خاطر آسوده برو هیچ میاندیش
مهری که تو بردی ز دل این بار حلالت
تقصیر نداری تو که عمری به جفایی
لیلای همه بودی و شد شهره مثالت
گیرم که به جز ماهِ رخت ماه نباشد
تاریک بمانم نکنم رو به هِلالت
نشنیده کسی آخر افسانه ی لیلی
مجنون سر عقل آمد و بگذاشت ملالت
علی_نیاکوئی
این قصّه گذشتَ است و دگر نیست مجالت
دل کندم از آن دام پر از مکر نگاهت
خورشید پر از شعشعه ی رو به زوالت
چشمان تو آهویی و معصوم ترین چشم
بی رحمی و دل سنگی و درّنده خصالت
پرسیدی از احوال من و دیده ی تب دار
لعنت به تو و طعن شرَربار سوالت
با خاطر آسوده برو هیچ میاندیش
مهری که تو بردی ز دل این بار حلالت
تقصیر نداری تو که عمری به جفایی
لیلای همه بودی و شد شهره مثالت
گیرم که به جز ماهِ رخت ماه نباشد
تاریک بمانم نکنم رو به هِلالت
نشنیده کسی آخر افسانه ی لیلی
مجنون سر عقل آمد و بگذاشت ملالت
علی_نیاکوئی
- ۱.۶k
- ۲۱ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط