اب یعنی این .
اب یعنی این .
سخنرانی دیوید فاستر والاس ..
همهی شما که اینجا نشستهاید انسانهای تحصیلکرده و موفقی هستید و باید بدانید که مسئله بر سر این است که چه میزان از این عمل، یعنی تنظیم این حالت پیشفرض، از روی عقل و دانش صورت میگیرد. سوال سختیست. شاید خطرناکترین چیزی که در تحصیل آکادمیک وجود دارد، لااقل برای من که اینگونه بوده، این است که تمایل پیدا میکنیم تا دربارهی مسائل مختلف، بیش از حد روشنفکرانه بیاندیشیم و به جای توجه به اتفاقاتی که جلوی چشممان رخ میدهند و نگریستن به درون، خودمان را غرق بحثهای انتزاعی و اینجور چیزها میکنیم. مطمئنم همهی شما میدانید که هوشیار ماندن و توجه کردن بسیار سختتر از هیپنوتیزم شدن توسط این تکگویی همیشگی و ثابتیست که در سرمان پخش میشود. من بیست سال پیش فارغالتحصیل شدم، اما تازه کمکم دارم میفهمم که کلیشهای که در علوم انسانی از آن دم میزنند و میگویند “یاد دادن شیوهی تفکر”، در واقع صورت کوتاهشدهایست از یک ایدهی بسیار عمیقتر و جدیتر: “یاد گرفتن شیوهی تفکر”، و این در واقع معنیاش این است که یاد بگیریم بر چگونه فکر کردن و به چه فکر کردن تسلط پیدا کنیم. یعنی اینکه آنقدر آگاه و هوشیار باشیم که خودمان انتخاب کنیم به چه چیزی توجه نشان دهیم و از یک تجربه چه معنایی را استنباط کنیم. زیرا اگر نتوانید در سنین بزرگسالی به این نوع انتخاب دست پیدا کنید، به شدت دچار بدبختی میشوید. به آن کلیشهی قدیمی فکر کنید که میگفت: «ذهن، خدمتکاری فوقالعاده، اما اربابی افتضاح است.» این هم مثل خیلی از کلیشههای دیگر، در ظاهر ضعیف و حوصلهسربر است، اما حقیقتی عظیم و وحشتناک را در خود دارد. اینکه همهی کسانی که با سلاح دست به خودکشی میزنند، همیشه به مغز خود شلیک میکنند اصلا تصادفی نیست. و راستش را بخواهید، خیلی از اینهایی که خودشان را میکشند، از مدتها پیش از کشیدن ماشه مرده بودند. حرف من این است؛ چیز واقعی و حقیقیای که علوم انسانی باید به شما بیاموزد این است که چطور نگذارید زندگی مرفه و راحت و آبرومندانه، شما را تبدیل به موجودی مرده و ناآگاه کند. اینکه نگذارید ذهنتان شما را بردهی خودش کند. اینکه نگذارید این تنظیمِ پیشفرضِ موجود، شما را در انحصار خودش دربیاورد و شما را به طور کامل تبدیل به فردی تنها کند که هرروزش را در تنهایی میگذراند.
سخنرانی دیوید فاستر والاس ..
همهی شما که اینجا نشستهاید انسانهای تحصیلکرده و موفقی هستید و باید بدانید که مسئله بر سر این است که چه میزان از این عمل، یعنی تنظیم این حالت پیشفرض، از روی عقل و دانش صورت میگیرد. سوال سختیست. شاید خطرناکترین چیزی که در تحصیل آکادمیک وجود دارد، لااقل برای من که اینگونه بوده، این است که تمایل پیدا میکنیم تا دربارهی مسائل مختلف، بیش از حد روشنفکرانه بیاندیشیم و به جای توجه به اتفاقاتی که جلوی چشممان رخ میدهند و نگریستن به درون، خودمان را غرق بحثهای انتزاعی و اینجور چیزها میکنیم. مطمئنم همهی شما میدانید که هوشیار ماندن و توجه کردن بسیار سختتر از هیپنوتیزم شدن توسط این تکگویی همیشگی و ثابتیست که در سرمان پخش میشود. من بیست سال پیش فارغالتحصیل شدم، اما تازه کمکم دارم میفهمم که کلیشهای که در علوم انسانی از آن دم میزنند و میگویند “یاد دادن شیوهی تفکر”، در واقع صورت کوتاهشدهایست از یک ایدهی بسیار عمیقتر و جدیتر: “یاد گرفتن شیوهی تفکر”، و این در واقع معنیاش این است که یاد بگیریم بر چگونه فکر کردن و به چه فکر کردن تسلط پیدا کنیم. یعنی اینکه آنقدر آگاه و هوشیار باشیم که خودمان انتخاب کنیم به چه چیزی توجه نشان دهیم و از یک تجربه چه معنایی را استنباط کنیم. زیرا اگر نتوانید در سنین بزرگسالی به این نوع انتخاب دست پیدا کنید، به شدت دچار بدبختی میشوید. به آن کلیشهی قدیمی فکر کنید که میگفت: «ذهن، خدمتکاری فوقالعاده، اما اربابی افتضاح است.» این هم مثل خیلی از کلیشههای دیگر، در ظاهر ضعیف و حوصلهسربر است، اما حقیقتی عظیم و وحشتناک را در خود دارد. اینکه همهی کسانی که با سلاح دست به خودکشی میزنند، همیشه به مغز خود شلیک میکنند اصلا تصادفی نیست. و راستش را بخواهید، خیلی از اینهایی که خودشان را میکشند، از مدتها پیش از کشیدن ماشه مرده بودند. حرف من این است؛ چیز واقعی و حقیقیای که علوم انسانی باید به شما بیاموزد این است که چطور نگذارید زندگی مرفه و راحت و آبرومندانه، شما را تبدیل به موجودی مرده و ناآگاه کند. اینکه نگذارید ذهنتان شما را بردهی خودش کند. اینکه نگذارید این تنظیمِ پیشفرضِ موجود، شما را در انحصار خودش دربیاورد و شما را به طور کامل تبدیل به فردی تنها کند که هرروزش را در تنهایی میگذراند.
- ۱۷۳
- ۰۹ آذر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط