"همه چیز از اونجا شروع شد!....🥊🎭🎸"
"همه چیز از اونجا شروع شد!....🥊🎭🎸"
#part_23🍷🎸
اگه نمیدونستم مشکل بیخوابی داره و شبا بیداره، فکر میکردم که نکنه یه وقت بخواطر سر و صدای دیشب ما نتونسته بخوابه...
شاهان اشاره کرد به هلیا و دنیا که بشینن...
ای خدا، یه پسر چقدر میتونه جنتلمن باشه...
شاهان:
- بشینید بچه ها...
به جعبه های پیتزا روی میز اشاره کرد...
شاهان:
- برای ناهار پیتزا گرفتم...
تا گرمه بخورید...
هلیا:
- دستت دردنکنه...
خودت خوردی؟!
نچ این دوستمم کار بلد بوداا...
میدونستم به خاطر من ازش پرسیده،وگرنه در حالت عادی پشیزی براش مهم نیست...
شاهان اولش یکم تعجب کرد...
بهش حق میدم، اولین باری بود که هلیا همچین سوالی ازش میپرسید...
بدون حرف سری تکون داد...
نوش جانی زیر لب گفت و بلند شد تا ما معذب نشیم...
هر سه پشت میز بزرگ ده نفره ی طلایی رنگ نشسته بودیم...
¤¤¤¤¤🥊📕🖋🎸🍷🕯¤¤¤¤¤
#part_23🍷🎸
اگه نمیدونستم مشکل بیخوابی داره و شبا بیداره، فکر میکردم که نکنه یه وقت بخواطر سر و صدای دیشب ما نتونسته بخوابه...
شاهان اشاره کرد به هلیا و دنیا که بشینن...
ای خدا، یه پسر چقدر میتونه جنتلمن باشه...
شاهان:
- بشینید بچه ها...
به جعبه های پیتزا روی میز اشاره کرد...
شاهان:
- برای ناهار پیتزا گرفتم...
تا گرمه بخورید...
هلیا:
- دستت دردنکنه...
خودت خوردی؟!
نچ این دوستمم کار بلد بوداا...
میدونستم به خاطر من ازش پرسیده،وگرنه در حالت عادی پشیزی براش مهم نیست...
شاهان اولش یکم تعجب کرد...
بهش حق میدم، اولین باری بود که هلیا همچین سوالی ازش میپرسید...
بدون حرف سری تکون داد...
نوش جانی زیر لب گفت و بلند شد تا ما معذب نشیم...
هر سه پشت میز بزرگ ده نفره ی طلایی رنگ نشسته بودیم...
¤¤¤¤¤🥊📕🖋🎸🍷🕯¤¤¤¤¤
- ۱۲۴
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط