چندپارتی
p5
همینطور ک چشم هامو بسته بودم گفتم
«اوهوم جاده خیلییییییییییییییییی پیچ پیچیه منم ک بچه بودم حالم بد میشد...ولی دیگ حالم بد نمیشه..»
«چطور هرسال میومدید اینجا و حالتون خراب نمیشد؟اوفففف»
ی خیار دادم دستش و گفتم
«بیا اینو بخور و بو کن حالت خوب میشه...»
خیارو گرفت و بعد چند دیقه گفت
«شتتت ا.ت جواب داد..واو از بس حالت بد شده معلومه همه چی بلدی»
خندیدم و گفتم
«اگه دوباره حالت بد شد بگو تا لیمو بدم بو کنی..»
جیهوپ هم خندید...ولی توی ماشین یونگی اینا ی شلم شولوایی بود ک نگو...همه اشون حالشون بد شده بود و ب خاطر اهنگی ک با صدای زیاد گوش داده بودن سرشون هم درد گرفته بود..یونگی ب من زنگ زد و گفت
«اییی ا.ت حال همه امون خرابه...ی جا وایسید...»
«اووو باشه بعد این پیچ وایمیسیم»
ب مامانم اینا هم گفتم ک ما وایمیسیم اونا برن...وایسادیم همه اشون پیاده شدن...رنگشون زرد شده بود ب همه اشون یکی ی لیمو و خیار دادم..حالشون ک بهتر شد سوار شدن حرکت کردیم....خلاصه بعد یک ساعت و نیم رانندگی رسیدیم ب روستا:)
بخاطر بارون های زیادی ک زده بود هوا خیلی خوب بود و همه جا سرسبز شده بود...جین از پشت شیشه ماشین نگاهی ب بیرون کرد...
«واو اینجا خیلی خوشگله...»
با لبخند نگاهش کردم و گفتم
«کجاشو دیدی تازه الان میریم باغ عموم الان جاغاله بادوم و گوجه سبزاش هم رسیدن حال دنیا رو میبریم»
بعد رسیدن ب در خونه باغ همه از ماشینا پیاده شدیم..جیمین بدو بدو اومد سمت من
«ا.ت شیییی اینجا خیلی باحالههه»
ک از اونور صدای الاغ و بعدش جیغ جیهوپ بلند شد...نگو الاغه پشت جیهوپ صدا داده و جیهوپم وقتی برگشته با قیافه اش روب رو شده اونقد از نزدیک ترسیده:)
یونگی هم ک از شدت خنده نفسش بند اومده بود همه داشتم میخندیدن و جیهوپ اول با ی قیافه پوکر نگاهمون کرد
«ب چی میخندید؟مرضضضض»
اما خودشم خنده اش گرفت...
همین ک وارد باغ شدیم صدای پسرا بلند شد..
«واوووووو»
-----
ببخشید این پارت کوتاه شد ی توضیح کوتاه باید میدادم
اتافاقاتی ک میوفته بیشترشون برای خودم با دوستام یا خانواده ام اتفاق افتاده ولی حالا جایگزین دوستام و خانواده ام اعضا میشن:)امیدوارم دوست داشته باشید...حمایت؟
همینطور ک چشم هامو بسته بودم گفتم
«اوهوم جاده خیلییییییییییییییییی پیچ پیچیه منم ک بچه بودم حالم بد میشد...ولی دیگ حالم بد نمیشه..»
«چطور هرسال میومدید اینجا و حالتون خراب نمیشد؟اوفففف»
ی خیار دادم دستش و گفتم
«بیا اینو بخور و بو کن حالت خوب میشه...»
خیارو گرفت و بعد چند دیقه گفت
«شتتت ا.ت جواب داد..واو از بس حالت بد شده معلومه همه چی بلدی»
خندیدم و گفتم
«اگه دوباره حالت بد شد بگو تا لیمو بدم بو کنی..»
جیهوپ هم خندید...ولی توی ماشین یونگی اینا ی شلم شولوایی بود ک نگو...همه اشون حالشون بد شده بود و ب خاطر اهنگی ک با صدای زیاد گوش داده بودن سرشون هم درد گرفته بود..یونگی ب من زنگ زد و گفت
«اییی ا.ت حال همه امون خرابه...ی جا وایسید...»
«اووو باشه بعد این پیچ وایمیسیم»
ب مامانم اینا هم گفتم ک ما وایمیسیم اونا برن...وایسادیم همه اشون پیاده شدن...رنگشون زرد شده بود ب همه اشون یکی ی لیمو و خیار دادم..حالشون ک بهتر شد سوار شدن حرکت کردیم....خلاصه بعد یک ساعت و نیم رانندگی رسیدیم ب روستا:)
بخاطر بارون های زیادی ک زده بود هوا خیلی خوب بود و همه جا سرسبز شده بود...جین از پشت شیشه ماشین نگاهی ب بیرون کرد...
«واو اینجا خیلی خوشگله...»
با لبخند نگاهش کردم و گفتم
«کجاشو دیدی تازه الان میریم باغ عموم الان جاغاله بادوم و گوجه سبزاش هم رسیدن حال دنیا رو میبریم»
بعد رسیدن ب در خونه باغ همه از ماشینا پیاده شدیم..جیمین بدو بدو اومد سمت من
«ا.ت شیییی اینجا خیلی باحالههه»
ک از اونور صدای الاغ و بعدش جیغ جیهوپ بلند شد...نگو الاغه پشت جیهوپ صدا داده و جیهوپم وقتی برگشته با قیافه اش روب رو شده اونقد از نزدیک ترسیده:)
یونگی هم ک از شدت خنده نفسش بند اومده بود همه داشتم میخندیدن و جیهوپ اول با ی قیافه پوکر نگاهمون کرد
«ب چی میخندید؟مرضضضض»
اما خودشم خنده اش گرفت...
همین ک وارد باغ شدیم صدای پسرا بلند شد..
«واوووووو»
-----
ببخشید این پارت کوتاه شد ی توضیح کوتاه باید میدادم
اتافاقاتی ک میوفته بیشترشون برای خودم با دوستام یا خانواده ام اتفاق افتاده ولی حالا جایگزین دوستام و خانواده ام اعضا میشن:)امیدوارم دوست داشته باشید...حمایت؟
- ۳.۲k
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط