سناریو هنتای : وسوسه ی دارچینی

کن نیچیوا🥀🍇🍷

اومدم با پارت ۲ این سناریو ی درخواستی💯
پارت بعد به ۸ تا لایک رسید و منم سر حرفم موندم👀

اگه خوشتون اومد لایک و فالو و حمایت فراموشتون نشه، شاید که این اولین و آخرین دیدارمون بود.🌟
و مهم تر از همه : اگه بنا به هر دلایلی دوست ندارید لطفا از اینجا به بعد رو نخونید، گزارش برای چی؟🗿👌
خب برون معطلی بریم سراغ این بخش از آدرنالین نالین❤️‍🔥🍷

شروع سناریو : مرز ممنوعه 🥀🚷

ریندو برایِ یک ثانیه ساکت شد. چشم‌هایِ آبیِ یخی‌ش که همیشه خالی از احساس بود، حالا با یک ولعِ تاریک می‌درخشید. اون متوجه شد که تو یه عروسکِ ساده نیستی؛ تو دقیقا همون مهره‌ای بودی که توی این دنیایِ تاریک و کثیف، بهش نیاز داشت.

اون دستش رو دورِ کمرت حلقه کرد و با فشارِ کمی، تو رو به خودش چسبوند. حسِ تضادِ قدِ بلندش با قدِ تو، اون کششِ مرگ‌بار رو کامل کرد. حالا دیگه بویِ سیگار و عطرِ تلخش کاملاً حواست رو پرت کرده بود.

ریندو با صدایِ خش‌داری که از تهِ گلوش میومد، تویِ گوشت زمزمه کرد:

«باشه… پس بیا ببینیم چقدر تویِ این بازی دوام میاری، بیبی.»

دستش که دورِ کمرت بود، کمی پایین‌تر اومد و با فشارِ ملایم اما محسوسی، تو رو کاملاً به بدنِ گرمش چسبوند. حالا هیچ فاصله‌ای بینتون نبود؛ می‌تونستی تپشِ تندِ قلبی که زیرِ سینه‌اش می‌کوبید رو حس کنی. ریندو سرش رو خم کرد و لب‌هاش رو به گوشِت نزدیک کرد، طوری که گرمایِ نفس‌هایِ تندش، تمامِ موهایِ تنت رو سیخ کرد.

اون با صدایی که حالا دو رگه و بم شده بود، زمزمه کرد:

«اگه بدونی چقدر دارم جلویِ خودم رو می‌گیرم که همین‌جا، وسطِ این جمعیتِ کثیف، اون گردنِ ظریفت رو زیرِ دندون‌هام نگیرم…»

دستِ دیگه‌ش رو بالا آورد و انگشت‌هایِ بلند و کشیده‌اش رو لایِ موهایِ دارچینی‌ت فرو کرد و کمی سرت رو به عقب کشید تا مجبور بشی تو چشم‌هاش نگاه کنی. فشارِ انگشت‌هاش تویِ موهات، حسِ عجیبی از درد و لذتِ خالص رو برات به ارمغان آورد. اون نگاهش رو مثلِ یک شکارچیِ گرسنه رویِ تک‌تکِ اجزایِ صورتت چرخوند.

ریندو با انگشتِ شست‌اش رویِ لبِ پایینت فشارِ ملایمی آورد و اون رو کمی به پایین کشید، جوری که دهنت نیمه‌باز موند:

«تو خیلی جسوری… و من عاشقِ دخترهایی‌ام که فکر می‌کنن می‌تونن منو به چالش بکشن، تا وقتی که واقعاً تویِ مشتم گیر می‌کنن.»

اون یهو دستش رو از دورِ کمرت باز کرد و بدون اینکه منتظرِ جواب بمونه، بدنت رو محکم به شکل براید استاییل توی بغلش گرفت. با اون لبخندِ کج و مغرور، تو رو به سمتِ خروجیِ بار کشید. دیگه هیچ اهمیتی به موسیقیِ بلند یا نگاهِ بقیه نمی‌داد. اون فقط می‌خواست هرچه زودتر از اون فضایِ عمومی خلاص بشه و تو رو جایی ببره که بتونه بدونِ هیچ مانعی، اون «بازی» که شروع کردید رو به آخر برسونه.

وقتی پاتون رو بیرون از بار گذاشتید، هوایِ سردِ شب به صورتت خورد، اما گرمایِ دستِ ریندو که کمرت رو به شدت می‌فشرد، انگار داشت خون رو توی رگ‌هات به جوش می‌آورد. اون تو رو به سمتِ ماشینِ مشکی‌ش برد، با حرکتی سریع در رو باز کرد و تو رو به داخل هول داد…

ریندو با یک دست فرمون رو نگه داشته بود و با دست دیگه، لبه‌ی یقه‌ی پیرهنِ تو رو لمس می‌کرد. ماشین با سرعت توی خیابون‌های بارونیِ توکیو می‌چرخید. سکوتِ سنگینی بینتون بود، اما این سکوت از هزار تا حرف پرمعنی‌تر بود. نگاهِ ریندو گهگاه از جاده برمی‌گشت و با اون چشم‌هایِ آبیِ وحشی، روی گردن و لب‌هایِ تو می‌چرخید.
اون داشت با نگاهش تو رو می‌خورد...

ریندو با صدایِ بم و خش‌دارش، بدون اینکه نگاهش رو از جاده بگیره گفت:

«نمی‌خواستم اونجا باهات بازی کنم. اون مکان… زیادی واسه تو کثیفه. من ترجیح می‌دم وقتی می‌خوام چیزی رو تصاحب کنم، هیچ‌کسِ اضافه‌ای دور و برم نباشه.»

لحظاتی بعد، ماشین جلویِ یک برجِ بلند و شیشه‌ای متوقف شد. ریندو سریع از ماشین پیاده شد، با قدم‌های بلند اومد سمتِ تو، در رو باز کرد و بدونِ اینکه فرصتِ فکر کردن بهت بده، دستت رو گرفت و تو رو با خودش به سمتِ آسانسور برد. فضایِ آسانسور بویِ عطرِ تلخِ اون رو می‌داد.

وقتی واردِ پنت‌هاوس شدی، همه‌چیز غرق در تاریکی بود، فقط نورِ نئونیِ شهر که از پنجره‌هایِ قدیِ سقف تا کف می‌تابید، فضایِ اتاق رو به رنگِ بنفش و خاکستری درآورده بود. ریندو در رو پشتِ سرش با یک لگد محکم بست. قفلِ در با صدایِ کلیکِ سردی چفت شد.
. . .

ویس نمیزاره بیشتر از این بنویسم 🌟
توی پارت بعد قراره ریندو از کاری که کردی پشیمونت کنه🔞🍷🍇
برای پارت بعدی : ۱۲ تا لایک ♡
#ریندو_هایتانی #توکیو_ریونجرز #سناریو #فن_فیکشن #هایتان#عاشقانه_دارک#سناریو_توکیو_ریونجرز #داستان_انیمه #پسر_بد #عاشقانه_خطرناک #انیمه_فارسی #هایتانی_ریندو #فیکشن_نویس #سناریو_عاشقانه #توکیو_ریونجرز_سناریو
دیدگاه ها (۱۰)

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۸ پارتباد ملایمی لابلای ب...

پارت ۱۰: پناهگاهِ شیشه‌ایصدایِ ضربه‌ها به در، انگار از یه دن...

پارت‍ـــ.. ـــ۲ ـــ«رقص سایه ها »دیگو با همون لبخند کج و ی...

سورا و رین

𓆩 پارت ۷۲ 𓆪 🖤ات چند قدم عقب رفت.ـ تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟!مر...

پارت پنجم---**پارت پنجم: فرار به سمتِ سایه‌ها**ماشین با ترمز...

عنوان سناریو: بازی جاسوس

بچه ها کپشن مهم درباره ی سناریو ریندو :خب دوستان من سناریو ر...

لباس ایزوکو روی زمین سرد و خاکی رها شد. وقتی هوایِ سرد و نمو...

پارت اول هوا تاریک شده بود و بارون ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط