{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مادر گفت :نرو، بمان! دلم میخواهد پسرم عصای دستم باشد

مادر گفت :نرو، بمان! دلم میخواهد پسرم عصای دستم باشد
گفت :هرچه تو بگویی. فقط یک سؤال؛ میخواهی پسرت، عصای این دنیایت باشد یا آن دنیا. مادر چیزی نگفت و با اشک بدرقه اش کرد....
رفت و شهید شد...

شهید کربلایی حجت الله رحیمی
دیدگاه ها (۱۱)

مادر گفت: نرو، بماندلم میخواهد پسرم عصای دستم باشدگفت:هرچه ت...

🌿شهـید یوسف داور پناه🌿مادرشـهید میگفت: من مظلوم ترین مادر شه...

رمان اسیر خان پارت هفتم 7

🧁 پارت بیست و دوم | رازِ کاپ‌کیک آخرصبح آن روز...لیانا مثل ه...

رمان لونا و ویلیام : قسمت ۱۴

[ چندپارتی از تهیونگ ] [ پارت 1 ]از صبح تهیونگ ع...

جادویی به نام عشق

چند پارتی جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط