(شعر از خودم)
(شعر از خودم)
دلم انگشتر و غم چون نگینی
به جز تلخی در او چیزی نبینی
ز حالم کس خبر دارد ، ندارد
غمت سنگ است و دل چون ظرف چینی
اگر سنگی از آن بالا ببارد
از آن بخت بدم بر سر نشینی
هزاران غصه و غم در دلم هست
نمی دانم کی آید آخرینی
فلک از من چه می خواهی ولم کن
مگر با تو چه کردم این چنینی
خداوندا گناه من چه بود است
که جز غم من ندیدم همنشینی
نمی دانم چرا از بهر ماتم
اجل دائم بگوید بهترینی
الا لالی غمت پایان ندارد
مگر آن دم که در زیر زمینی
(لطفا نظر دهید)
دلم انگشتر و غم چون نگینی
به جز تلخی در او چیزی نبینی
ز حالم کس خبر دارد ، ندارد
غمت سنگ است و دل چون ظرف چینی
اگر سنگی از آن بالا ببارد
از آن بخت بدم بر سر نشینی
هزاران غصه و غم در دلم هست
نمی دانم کی آید آخرینی
فلک از من چه می خواهی ولم کن
مگر با تو چه کردم این چنینی
خداوندا گناه من چه بود است
که جز غم من ندیدم همنشینی
نمی دانم چرا از بهر ماتم
اجل دائم بگوید بهترینی
الا لالی غمت پایان ندارد
مگر آن دم که در زیر زمینی
(لطفا نظر دهید)
- ۳۴۳
- ۱۲ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط