با زی حسادت 🍷💋⛓️
:
---
بخش۵ همسایهی اتاق ۱۰۶ 💜🏨
اتاق سو-ئی
سو-ئی: (در حالی که داشت وسایلش رو جمع میکرد و از گرسنگی داشت میمرد) «من میرم پایین یه چی بگیرم، خیلی گشنمه!» 😫🍕
(قبل از اینکه از اتاق بزنه بیرون، گوشی رو برداشت و سریع چک کرد. یهو رنگش پرید و با وحشت نگاه کرد...)
سو-ئی: «یا خدا! ده تا تماس بیپاسخ مامانم! ده تا باباممم! شهیدم! ننم جرم میده ناناااا!» 😀😞 (با یه لحنِ هم ترسیده و هم مسخره)
نانا: (با خونسردیِ تمام و یه لبخندِ کنایهآمیز) «عزیزم مراسم ختمت چجوری بگیرم؟» 😌🖤
(در همین لحظه، سو-ئی یه دمپایی رو با تمام قدرت پرت کرد سمت نانا، ولی دمپایی به جای نانا، خورد وسطِ حرفِ نانا و افتاد...)
سو-ئی: «حقته! تا تو باشی از این گوها نخوری!» 🩴💥
نانا: (با خنده و شیطنت) «گربه سره عقدته!» 😅😸
سو-ئی: (با یه قیافهی حقبهجانب و یه کم هم ناراحت) «انگار بدجوری میخاری! بخیال... همه رفیق دارن، ما هم رفیق داریم... ههعی!» 🤐🌚 (و بعد با یه آه بلند) «حالا چی کوفت میکنم بگیرم؟»
نانا: «رامن!» 🍜
سو-ئی: (با یه قیافهی عجیب و غریب) «امر دیگه عباس آقا؟» 🧐
نانا: 🙄 (فقط نگاهش کرد)
سو-ئی: 😑 (با کلافگی)
(بعد از کلی کشمکش، دعوا و دیوونهبازیهای همیشگی، بالاخره من راه افتادم که برم نودل و رامن بگیرم.) 😌
---
ویو سو-ئی
(رفتم تو اتاق و خودم رو آماده کردم. یه تیشرت مشکیِ خوشفرم با شلوار جینِ محبوبم رو پوشیدم. موهام رو هم خوب صاف کردم و یه رژلب صورتی نودیِ ملایم هم زدم به لبم که قیافهام خیلی شیک بشه...) 🌸💞🏛️
داشتم با اعتماد به نفس از اتاق میرفتم بیرون که یهو صدای نانا از پشت سرم اومد:
نانا: «مثلاً میخوای بری پایین نودل بگیری، برای چه انقدر به خودت رسید یه جوری؟» 🧐
سو-ئی: (با یه نگاهِ تند و عصبانی) «اسکلِ حسود! مگه نمیگی بی تی اس اینجاست؟ میخوای با قیافه میمون برم بیرون؟!» 😤🙉
نانا: «صحیح... چیزی ندارم بگم، برو!» 🌚
(بالاخره از اتاق خارج شدم و با قدمهای بلند رفتم سمت آسانسور... ⭐)
(وارد آسانسور شدم و در داشت بسته میشد که یهو... یه نفر با سرعت دستشو گذاشت جلوی در و نذاشت بسته بشه! اون شخص با من وارد آسانسور شد. در همون لحظه، انگار تمام دنیا دور سرم چرخید... قلبم شروع کرد به تند تند زدن، انگار داشت "تاپ تاپ" میزد! و دیدنِ ناگهانی، خیلی ترسیدم اون همون مافیای خطرناک بود
(خیلی سوالهای بی جواب توی ذهنم بود... اون کی بود؟ چرا با دیدنش اینجوری شدم؟ اون شخص کی بود که بعد از دیدنش، حسابی ترسید و شوک شد؟
در بخش بعد خواهیم فهمید⁉️⁉️❓❓❓
ادامه دارد...
---
بخش۵ همسایهی اتاق ۱۰۶ 💜🏨
اتاق سو-ئی
سو-ئی: (در حالی که داشت وسایلش رو جمع میکرد و از گرسنگی داشت میمرد) «من میرم پایین یه چی بگیرم، خیلی گشنمه!» 😫🍕
(قبل از اینکه از اتاق بزنه بیرون، گوشی رو برداشت و سریع چک کرد. یهو رنگش پرید و با وحشت نگاه کرد...)
سو-ئی: «یا خدا! ده تا تماس بیپاسخ مامانم! ده تا باباممم! شهیدم! ننم جرم میده ناناااا!» 😀😞 (با یه لحنِ هم ترسیده و هم مسخره)
نانا: (با خونسردیِ تمام و یه لبخندِ کنایهآمیز) «عزیزم مراسم ختمت چجوری بگیرم؟» 😌🖤
(در همین لحظه، سو-ئی یه دمپایی رو با تمام قدرت پرت کرد سمت نانا، ولی دمپایی به جای نانا، خورد وسطِ حرفِ نانا و افتاد...)
سو-ئی: «حقته! تا تو باشی از این گوها نخوری!» 🩴💥
نانا: (با خنده و شیطنت) «گربه سره عقدته!» 😅😸
سو-ئی: (با یه قیافهی حقبهجانب و یه کم هم ناراحت) «انگار بدجوری میخاری! بخیال... همه رفیق دارن، ما هم رفیق داریم... ههعی!» 🤐🌚 (و بعد با یه آه بلند) «حالا چی کوفت میکنم بگیرم؟»
نانا: «رامن!» 🍜
سو-ئی: (با یه قیافهی عجیب و غریب) «امر دیگه عباس آقا؟» 🧐
نانا: 🙄 (فقط نگاهش کرد)
سو-ئی: 😑 (با کلافگی)
(بعد از کلی کشمکش، دعوا و دیوونهبازیهای همیشگی، بالاخره من راه افتادم که برم نودل و رامن بگیرم.) 😌
---
ویو سو-ئی
(رفتم تو اتاق و خودم رو آماده کردم. یه تیشرت مشکیِ خوشفرم با شلوار جینِ محبوبم رو پوشیدم. موهام رو هم خوب صاف کردم و یه رژلب صورتی نودیِ ملایم هم زدم به لبم که قیافهام خیلی شیک بشه...) 🌸💞🏛️
داشتم با اعتماد به نفس از اتاق میرفتم بیرون که یهو صدای نانا از پشت سرم اومد:
نانا: «مثلاً میخوای بری پایین نودل بگیری، برای چه انقدر به خودت رسید یه جوری؟» 🧐
سو-ئی: (با یه نگاهِ تند و عصبانی) «اسکلِ حسود! مگه نمیگی بی تی اس اینجاست؟ میخوای با قیافه میمون برم بیرون؟!» 😤🙉
نانا: «صحیح... چیزی ندارم بگم، برو!» 🌚
(بالاخره از اتاق خارج شدم و با قدمهای بلند رفتم سمت آسانسور... ⭐)
(وارد آسانسور شدم و در داشت بسته میشد که یهو... یه نفر با سرعت دستشو گذاشت جلوی در و نذاشت بسته بشه! اون شخص با من وارد آسانسور شد. در همون لحظه، انگار تمام دنیا دور سرم چرخید... قلبم شروع کرد به تند تند زدن، انگار داشت "تاپ تاپ" میزد! و دیدنِ ناگهانی، خیلی ترسیدم اون همون مافیای خطرناک بود
(خیلی سوالهای بی جواب توی ذهنم بود... اون کی بود؟ چرا با دیدنش اینجوری شدم؟ اون شخص کی بود که بعد از دیدنش، حسابی ترسید و شوک شد؟
در بخش بعد خواهیم فهمید⁉️⁉️❓❓❓
ادامه دارد...
- ۴.۴k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط