فیک کوک (Angel) part3
کوک رفت داخل و میا عم پیاده راه افتاد
میا=
بی هدف تو خیابونا قدم میزدم
بارون شروع به باریدن کرد
قبلا عاشق بارون بودم
ولی بعد از اون شب نه
شبی ک پدرمو ازم گرفت
شبی ک باعث شد برادرم الان و اینجا کنارم نباشه
اون شب لعنتی
فلش بک=
امشب قرار بود من و سوهو و بابا و زنش بریم بیرون شام بخوریم گرچه من اصلا از بودن اون زن عوضیش خوشم نمیومد ولی خب مجبور بودم هر روز زندگیم تحملش کنم
میدونستم قراره اخر سر کل داراییمون و بالا بکشه ولی خب بابا رو عشق کور کرده بود اون نمیزاشت بتونه حقیقتو ببینه
سوار ماشین شدیم هوا بارونی بود هوای مورد علاقم
سوهو داشت کتاب میخوند و منم داشتم بیرونو نگاه میکردم
ک صدای بوق یه کامیون اومد و بعدش هیچی نفهمیدم
(گشادم حصله ندارم بقیشو بنویسم خلاصه باباش مرد و سوهو رفت کما و این و زن باباشم خوب شدن و زن باباعه پولاشونو بالا کشید در رفت)
اون بارون کوفتی باعث شد زمین لیز بشه و اون کامیونه با ماشین تصادف کنه و توی این ۲ ماه زندگیم از این رو به اون رو بشه
توی یه پارک نشستم هیچکس نبود فقط من بودم و هوای بارونی و بوی خاک نم خورده و نیمکتای از بارون خیس شده پارک
روی چمنا دراز کشیدم برام مهم نبود ک داشتم خیس میشدم
چشمامو بستم بوی خاک بینیمو نوازش میکرد اشکام بی دلیل سرازیر میشدن حداقل بخاطر بارون کسی نمیفهمید دارم گریه میکنم گرچه کسی هم اینجا نبود
چند دقیقه ای گذشت بلند شدم و راه افتادم سمت خونه دوست جئون
گوشیم زنگ خورد جواب دادم
میا= بله؟
کوک=تو برو خونه من امشب خونه دوستمم فردا هم ساعت ۱۲ بیا اینجا میخام برم بیرون
(دقت کردین کوک چقدر میره بیرون؟ مهمونی... خونه دوستش... دوباره بیرون)
میاا=چشم... خداحافظ
راهمو کج کردم و رفتم سمت خونه خودم
با کلید درو باز کردم کفشای گلیمو یه گوشه گذاشتم لباسامو عوض کردم و لباسای خیسمو گذاشتم روی بخاری و بخاری و کم کم کردم ک نسوزه لباسام
یکم با گوشی ور رفتم لباسامو از رو بخاری برداشتم و خوابیدم
دیدید من چقد خوبم جای حساس کات نمیکنم😂💔
میا=
بی هدف تو خیابونا قدم میزدم
بارون شروع به باریدن کرد
قبلا عاشق بارون بودم
ولی بعد از اون شب نه
شبی ک پدرمو ازم گرفت
شبی ک باعث شد برادرم الان و اینجا کنارم نباشه
اون شب لعنتی
فلش بک=
امشب قرار بود من و سوهو و بابا و زنش بریم بیرون شام بخوریم گرچه من اصلا از بودن اون زن عوضیش خوشم نمیومد ولی خب مجبور بودم هر روز زندگیم تحملش کنم
میدونستم قراره اخر سر کل داراییمون و بالا بکشه ولی خب بابا رو عشق کور کرده بود اون نمیزاشت بتونه حقیقتو ببینه
سوار ماشین شدیم هوا بارونی بود هوای مورد علاقم
سوهو داشت کتاب میخوند و منم داشتم بیرونو نگاه میکردم
ک صدای بوق یه کامیون اومد و بعدش هیچی نفهمیدم
(گشادم حصله ندارم بقیشو بنویسم خلاصه باباش مرد و سوهو رفت کما و این و زن باباشم خوب شدن و زن باباعه پولاشونو بالا کشید در رفت)
اون بارون کوفتی باعث شد زمین لیز بشه و اون کامیونه با ماشین تصادف کنه و توی این ۲ ماه زندگیم از این رو به اون رو بشه
توی یه پارک نشستم هیچکس نبود فقط من بودم و هوای بارونی و بوی خاک نم خورده و نیمکتای از بارون خیس شده پارک
روی چمنا دراز کشیدم برام مهم نبود ک داشتم خیس میشدم
چشمامو بستم بوی خاک بینیمو نوازش میکرد اشکام بی دلیل سرازیر میشدن حداقل بخاطر بارون کسی نمیفهمید دارم گریه میکنم گرچه کسی هم اینجا نبود
چند دقیقه ای گذشت بلند شدم و راه افتادم سمت خونه دوست جئون
گوشیم زنگ خورد جواب دادم
میا= بله؟
کوک=تو برو خونه من امشب خونه دوستمم فردا هم ساعت ۱۲ بیا اینجا میخام برم بیرون
(دقت کردین کوک چقدر میره بیرون؟ مهمونی... خونه دوستش... دوباره بیرون)
میاا=چشم... خداحافظ
راهمو کج کردم و رفتم سمت خونه خودم
با کلید درو باز کردم کفشای گلیمو یه گوشه گذاشتم لباسامو عوض کردم و لباسای خیسمو گذاشتم روی بخاری و بخاری و کم کم کردم ک نسوزه لباسام
یکم با گوشی ور رفتم لباسامو از رو بخاری برداشتم و خوابیدم
دیدید من چقد خوبم جای حساس کات نمیکنم😂💔
۵.۶k
۲۹ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۴)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.