𓆩 پارت ۷۰ 𓆪 🖤
𓆩 پارت ۷۰ 𓆪 🖤
ات با ناباوری به جیمین خیره شد.
ـ یعنی از اول همهچی رو میدونستی؟
جیمین نگاهش رو دزدید. ـ نه... ولی وقتی فهمیدم، دیگه نتونستم بهت بگم.
ات با صدایی لرزون گفت: ـ پس تمام این مدت بهم دروغ گفتی؟
ـ ات، بذار توضیح بدم...
ـ نمیخوام چیزی بشنوم!
ات به سمت در رفت، اما جیمین دستش رو گرفت.
ـ خواهش میکنم، فقط این یه بار بهم گوش کن.
ات برگشت و با چشمهای اشکی نگاهش کرد. ـ اگه واقعاً دوستم داشتی، ازم پنهونش نمیکردی!
جیمین دستش رو رها کرد. برای اولین بار، هیچ جوابی نداشت.
ات از اتاق بیرون رفت.
جیمین همونجا موند و به دری خیره شد که پشت سرش بسته شده بود.
چند ثانیه بعد، گوشیاش زنگ خورد.
ـ بله؟
صدای مردی از اون طرف خط اومد:
ـ رئیس، یه مشکل بزرگ داریم... ات همهچیز رو فهمیده، اما این فقط شروع ماجراست.
جیمین اخم کرد. ـ منظورت چیه؟
مرد مکثی کرد و گفت:
ـ کسی که حقیقت رو به ات گفته، همون کسیه که قصد جونش رو داره. 🖤
ات با ناباوری به جیمین خیره شد.
ـ یعنی از اول همهچی رو میدونستی؟
جیمین نگاهش رو دزدید. ـ نه... ولی وقتی فهمیدم، دیگه نتونستم بهت بگم.
ات با صدایی لرزون گفت: ـ پس تمام این مدت بهم دروغ گفتی؟
ـ ات، بذار توضیح بدم...
ـ نمیخوام چیزی بشنوم!
ات به سمت در رفت، اما جیمین دستش رو گرفت.
ـ خواهش میکنم، فقط این یه بار بهم گوش کن.
ات برگشت و با چشمهای اشکی نگاهش کرد. ـ اگه واقعاً دوستم داشتی، ازم پنهونش نمیکردی!
جیمین دستش رو رها کرد. برای اولین بار، هیچ جوابی نداشت.
ات از اتاق بیرون رفت.
جیمین همونجا موند و به دری خیره شد که پشت سرش بسته شده بود.
چند ثانیه بعد، گوشیاش زنگ خورد.
ـ بله؟
صدای مردی از اون طرف خط اومد:
ـ رئیس، یه مشکل بزرگ داریم... ات همهچیز رو فهمیده، اما این فقط شروع ماجراست.
جیمین اخم کرد. ـ منظورت چیه؟
مرد مکثی کرد و گفت:
ـ کسی که حقیقت رو به ات گفته، همون کسیه که قصد جونش رو داره. 🖤
- ۸۵
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط