پارت ۳۹ : Black Woolf....
تهیونگ تا به خودش اومد جونگ کوک از پله ها ی پر پیچ و خم بالا رفته بود
شاید این تنها شانس تهیونگ بود که دلبرش رو ببینه
پس سریع و با عجله گفت : بابت جشن ممنونم ولی من هدیه ام رو پیدا کردم د میخوام برم بگیرمش شما ها جشن رو ادامه بدید من خیلی زود بهتون ملحق میشم
و با عجله سریع از پله ها بالا رفت ترس امگاش رو حس میکرد از اتاق خودش میومد رفت سمت اتاق در قفل بود کلید یدک رو تز زیر گلدون پیدا کرد و درو باز کرد جونگ کوک کنر پنجره بود و میخواست بره پایین تو یه حرکت تهیونگ سریع گرفتش که جونگ کوک پرت شد تو بعل تهیونگ
تهیونگ : جونگ کوک حالت خوبه
جونگ کوک با بغض و ترس لب زد
جونگ کوک: خوبم
تهیونگ محکم جونگ کوک رو در آغوش ش کشید انگار که سالهاست گمش کرده بود
جونگ کوک از ابن آغوش تازه لذت میبرد ولی نشون نداد
تهیونگ : چرا ولم کردی هان
جونگ کوک: آقای مثلا جفت من واقعا دوست ندارم ابن طور فقط خودت اذیت میشی
تهیوتگ : تو باید با من ازدواج کنی
جونگ کوک : من نمیخوام
تهیونگ : چاره ای نداری بیبی ولف
جونگ کوک : تهیونگ ولم کن من میخوام برم و بلند شد
که تهیونگ با صدای الفایی محکم گفت : بشین سرجات امگا تو هیچ جا نمیری تو مطعلق به کیم تهیونگی و باید باهاش ازدواج کنی
جونگ کوک انگار با حرف تهیونگ هیپنوتیزم شده باش نشست و فقط به زمین چشم دوخت و آروم اشک ریخت
تهیونگ اروم رفت کنار جونگ کوک
چو نشو آورد بالا و به اون چشمای اشکی و بینی قرمز شده چشم دوخت
در طی ی حرکت ناگهانی لب هاشو محکم روی لب جونگ کوک گذاشت و نرم میبوسید
اشک های جونگ کوک با این حرکت بیشتر شد
تهیونگ میبوسید ولی از طرف جونگ کوک هیچ همراهی نمیشد
تهیونگ اروم لب هاشو از لب های مسخ کننده ی جونگ کوک بر داشت که کوک بلاخره لب باز کرد و با گریه حرف زد
جونگ کوک: دلم میخواد همه اینا تموم بشه میخوام برگردم به قبل از اینکه بیام به اون دانشگاه قبل از اینکه بارها و بارها مادرت و پدرت به پدرو مادر درخواست ازدواج من با تو رو بدن میخوام برگردم به اینکه رئیس جانگ به همه ی هم سن و سالای من به همه ی گرگ های اصیل بگه که بیان به این دانشگاه
دلم میخواد برگردم به عمارتمون با همه اون وقتای که توی عمارت بودم و کل ۱۸ سال زندگیم عمارتمون واسم همه ی دنیام بود همه ی سختی ها و محدودیت هایی که توی اون عمارت داشتم منو برگردون به اون جا دلم میخواد پرونده ی ابن داستان تموم بشه
شاید این تنها شانس تهیونگ بود که دلبرش رو ببینه
پس سریع و با عجله گفت : بابت جشن ممنونم ولی من هدیه ام رو پیدا کردم د میخوام برم بگیرمش شما ها جشن رو ادامه بدید من خیلی زود بهتون ملحق میشم
و با عجله سریع از پله ها بالا رفت ترس امگاش رو حس میکرد از اتاق خودش میومد رفت سمت اتاق در قفل بود کلید یدک رو تز زیر گلدون پیدا کرد و درو باز کرد جونگ کوک کنر پنجره بود و میخواست بره پایین تو یه حرکت تهیونگ سریع گرفتش که جونگ کوک پرت شد تو بعل تهیونگ
تهیونگ : جونگ کوک حالت خوبه
جونگ کوک با بغض و ترس لب زد
جونگ کوک: خوبم
تهیونگ محکم جونگ کوک رو در آغوش ش کشید انگار که سالهاست گمش کرده بود
جونگ کوک از ابن آغوش تازه لذت میبرد ولی نشون نداد
تهیونگ : چرا ولم کردی هان
جونگ کوک: آقای مثلا جفت من واقعا دوست ندارم ابن طور فقط خودت اذیت میشی
تهیوتگ : تو باید با من ازدواج کنی
جونگ کوک : من نمیخوام
تهیونگ : چاره ای نداری بیبی ولف
جونگ کوک : تهیونگ ولم کن من میخوام برم و بلند شد
که تهیونگ با صدای الفایی محکم گفت : بشین سرجات امگا تو هیچ جا نمیری تو مطعلق به کیم تهیونگی و باید باهاش ازدواج کنی
جونگ کوک انگار با حرف تهیونگ هیپنوتیزم شده باش نشست و فقط به زمین چشم دوخت و آروم اشک ریخت
تهیونگ اروم رفت کنار جونگ کوک
چو نشو آورد بالا و به اون چشمای اشکی و بینی قرمز شده چشم دوخت
در طی ی حرکت ناگهانی لب هاشو محکم روی لب جونگ کوک گذاشت و نرم میبوسید
اشک های جونگ کوک با این حرکت بیشتر شد
تهیونگ میبوسید ولی از طرف جونگ کوک هیچ همراهی نمیشد
تهیونگ اروم لب هاشو از لب های مسخ کننده ی جونگ کوک بر داشت که کوک بلاخره لب باز کرد و با گریه حرف زد
جونگ کوک: دلم میخواد همه اینا تموم بشه میخوام برگردم به قبل از اینکه بیام به اون دانشگاه قبل از اینکه بارها و بارها مادرت و پدرت به پدرو مادر درخواست ازدواج من با تو رو بدن میخوام برگردم به اینکه رئیس جانگ به همه ی هم سن و سالای من به همه ی گرگ های اصیل بگه که بیان به این دانشگاه
دلم میخواد برگردم به عمارتمون با همه اون وقتای که توی عمارت بودم و کل ۱۸ سال زندگیم عمارتمون واسم همه ی دنیام بود همه ی سختی ها و محدودیت هایی که توی اون عمارت داشتم منو برگردون به اون جا دلم میخواد پرونده ی ابن داستان تموم بشه
۸.۰k
۲۸ اسفند ۱۴۰۲
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.