پارت۲
پارت۲
(بهش نگاه کردم و دیدم.......)
ا.ت:دیدم بانی کوچولومون بود وقتی بهش نگاه کردم خجالت کشید و رفت طرف اعضا خیلی دلم میخواست بدونم تو ذهنش چی میگذره ولی فعلا داشتم خوش میگذروندم.بعد۳ساعت کنسرت تموم شد و داشتیم از اونجا میزدیم بیرون ولی نمیدونم چرا کوک بازم داشت از رو استیج نگام میکرد.
یونا:ا.تت تاکسی بگیرم؛ا.ت ا.ت ا.تتتتت
ا.ت:ه...ها..چیه..چی شده
یونا:دارم میگم تاکسی بگیرم
ا.ت:ها باشه بگیر..چرا اثلا از من میپرسی مگه بعد تموم شدن تاکسی نمیگیرن.(💔🤦♀️)
ا.ت:یونا تاکسی رو گرفت بعد چند دقیقه تاکسی اومد.سوار شدیم و طرف خونه راه افتادیم.
رسیدیم خونه.
به یونا شب بخیر گفتم و رفتم سمت اتاقم. یه دوش ۳ دیقه ای گرفتم و لباسام رو عوض کردم و رفتم سر میزم دلم میخواست انیمم رو ادامه بدم ولی باید تا اخر هفته طرحم رو تموم میکردم پس رفتم یه سوجو برداشتم اومد سر میزم و دفتر طراحیم رو برداشتم و شروع به طراحی کردم نمیدونم چرا حالم بد میشود سرم هم درد میکرد پس تصمیم گرفتم بخوابم همون طور رفتم خوابیدم،نفهمیدم کی خوابم برد اخه داشتم به کوک فکر میکردم.
پرش زمان صبح:
ا.ت:از خواب بیدار شدم امروز تعطیل بود اخ جوننننننن،رفتم طرف حمام دوش ۳دقیقه ای گرفتم اومدم بیرون کارام رو کردم موهام رو خشک کردم،از اتاق خارج شدم و شتاب گرفتم سمت اتاق یونا،در زدم و رفتم تو دلم نمیخواست بیدارش کنم پس نکردم. اومدم بیرون و شروع به اشپزی کردم،درحال اشپزی بودم که یونا اومد.....
ا.ت:سلامممم یونایااااااا،خوب خوابیدی شیطون....
یونا:صبح بخیر ا.ت چی شده سرحالی؟!
ا.ت:امروز روز تعطیله میشه بریم خرید.......(ا.ت درحال التماس😂🙏🙏)
یونا:باشه.پس امروز قراره خوش بگذرونیم؟!
ا.ت:مثل اینکه.ارهههههههه(💔🤦♀️)اخجون یونایا تو بهترین رفیق پایه هستی که دارمممم💜(نوشابه باز میکنن برا هم🍺)
یونا:میدونم بدو برو اماده شو.
راوی:ا.ت یه بوس روی گونه ی یونا میزاره و میره که اماده بشه...
پرش زمانی به بازار:
یونا:ا.ت ببین این چطوره
ا.ت:خیلی خوبه برو بپوش میخوام ببینم.
یونا:باشه،توهم برو اون ور رو بگرد.
ا.ت:باشه.
داشتم مغازه رو میگشتم که یهووو سرم خورد به یه مرد قد بلند سرم رو بلند کردم و دیدم........
این پارت تمام..❤🖇🐿
(بهش نگاه کردم و دیدم.......)
ا.ت:دیدم بانی کوچولومون بود وقتی بهش نگاه کردم خجالت کشید و رفت طرف اعضا خیلی دلم میخواست بدونم تو ذهنش چی میگذره ولی فعلا داشتم خوش میگذروندم.بعد۳ساعت کنسرت تموم شد و داشتیم از اونجا میزدیم بیرون ولی نمیدونم چرا کوک بازم داشت از رو استیج نگام میکرد.
یونا:ا.تت تاکسی بگیرم؛ا.ت ا.ت ا.تتتتت
ا.ت:ه...ها..چیه..چی شده
یونا:دارم میگم تاکسی بگیرم
ا.ت:ها باشه بگیر..چرا اثلا از من میپرسی مگه بعد تموم شدن تاکسی نمیگیرن.(💔🤦♀️)
ا.ت:یونا تاکسی رو گرفت بعد چند دقیقه تاکسی اومد.سوار شدیم و طرف خونه راه افتادیم.
رسیدیم خونه.
به یونا شب بخیر گفتم و رفتم سمت اتاقم. یه دوش ۳ دیقه ای گرفتم و لباسام رو عوض کردم و رفتم سر میزم دلم میخواست انیمم رو ادامه بدم ولی باید تا اخر هفته طرحم رو تموم میکردم پس رفتم یه سوجو برداشتم اومد سر میزم و دفتر طراحیم رو برداشتم و شروع به طراحی کردم نمیدونم چرا حالم بد میشود سرم هم درد میکرد پس تصمیم گرفتم بخوابم همون طور رفتم خوابیدم،نفهمیدم کی خوابم برد اخه داشتم به کوک فکر میکردم.
پرش زمان صبح:
ا.ت:از خواب بیدار شدم امروز تعطیل بود اخ جوننننننن،رفتم طرف حمام دوش ۳دقیقه ای گرفتم اومدم بیرون کارام رو کردم موهام رو خشک کردم،از اتاق خارج شدم و شتاب گرفتم سمت اتاق یونا،در زدم و رفتم تو دلم نمیخواست بیدارش کنم پس نکردم. اومدم بیرون و شروع به اشپزی کردم،درحال اشپزی بودم که یونا اومد.....
ا.ت:سلامممم یونایااااااا،خوب خوابیدی شیطون....
یونا:صبح بخیر ا.ت چی شده سرحالی؟!
ا.ت:امروز روز تعطیله میشه بریم خرید.......(ا.ت درحال التماس😂🙏🙏)
یونا:باشه.پس امروز قراره خوش بگذرونیم؟!
ا.ت:مثل اینکه.ارهههههههه(💔🤦♀️)اخجون یونایا تو بهترین رفیق پایه هستی که دارمممم💜(نوشابه باز میکنن برا هم🍺)
یونا:میدونم بدو برو اماده شو.
راوی:ا.ت یه بوس روی گونه ی یونا میزاره و میره که اماده بشه...
پرش زمانی به بازار:
یونا:ا.ت ببین این چطوره
ا.ت:خیلی خوبه برو بپوش میخوام ببینم.
یونا:باشه،توهم برو اون ور رو بگرد.
ا.ت:باشه.
داشتم مغازه رو میگشتم که یهووو سرم خورد به یه مرد قد بلند سرم رو بلند کردم و دیدم........
این پارت تمام..❤🖇🐿
۹.۵k
۲۰ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۴۴)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.