{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی بچه بودم موش های صحرائی به مزرعمون حمله کردند و تمام

وقتی بچه بودم موش های صحرائی به مزرعمون حمله کردند و تمام محصول هامون را خوردند...

پدر بزرگم چند تاشون را انداخت توی یک قفس و بهشون غذا نداد تا از گشنگی شروع کردند هم دیگه را بخورند...

دو سه تا موشی که آخر سر موندند را آزاد کرد...

بهش گفتم، پدر بزرگ چرا آزادشون میکنی؟

گفت:"این ها دیگه موش خور شدند و هر موشی وارد مزرعه بشه تیکه تیکه اش میکنند!"

(حکایتی تلخ از جامعه ما)
دیدگاه ها (۲)

وقتی بچه بودم موش های صحرائی به مزرعمون حمله کردند و تمام مح...

توی یکی از فیلم های جیمز باند (skyfall ) یک دیالوگ جالب بود...

توی یکی از فیلم های جیمز باند (skyfall ) یک دیالوگ جالب بود!...

توی یکی از فیلم های جیمز باند (skyfall ) یک دیالوگ جالب بود!...

توی یکی از فیلم های جیمز باند، یک دیالوگ جالب بود!هنرپیشه نق...

حکایتی ازکلیله ودمنه دو کبوتر بودند در گوشه مزرعه ای با خوش...

حکایتی بسیار زیبا از کلیله و دمنه درباره زود قضاوت کردن دو ک...

زندگی دوباره...پارت بیست و دوم__________________از دفترش خار...

پارت دوم:داستان از دیدگاه یونگی: سوار قطار شد و به کوپه خودش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط