{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

فصل هشتم : گریه هایی بی صدا

ـ ملیسا، چرا این‌قدر کم می‌خوری؟

این بار یکی از عموها بود که سؤال می‌پرسید.
ملیسا سرش رو بالا آورد.
برای لحظه‌ای خوشحال شد.
بالاخره کسی متوجهش شده بود.

ـ اشتها ندارم، عمو.

عموش با بی‌حوصلگی گفت:
ـ خب، غذا بخور دیگه. این‌همه غذا درست کردن.

ملیسا لب‌هاش رو به هم فشرد.
ـ چشم.

همین.
حتی وقتی بالاخره متوجهش شده بودن، باز هم نتونسته بود حرف دلش رو بزنه.
نمی‌تونست بگه:
«عمو، من گرسنه نیستم چون تمام مدت دارم به این فکر می‌کنم که چرا با من این‌طوری رفتار می‌کنین.
چرا وقتی دخترعموم چیزی می‌خواد، همه با خوشحالی براش انجام می‌دن، اما وقتی من حتی می‌خوام چند جمله حرف بزنم، کسی گوش نمی‌ده؟
چرا باید همیشه خودم رو کنار بکشم تا مزاحم کسی نباشم؟
منم از همین خانواده‌ام.
منم نوهٔ شما هستم.
منم دلم می‌خواد کنار شما احساس راحتی کنم.»
اما این حرف‌ها فقط توی ذهنش موندن.
چون می‌ترسید اگر بیانشون کنه، کسی بهش بگه زیادی حساسه.
یا بگه چرا همه‌چیز رو به خودت می‌گیری؟
یا حتی بدتر از همه، بهش بخندن.
پس دوباره شروع به خوردن کرد.
***
کمی بعد، دخترعموی ملیسا گفت:
ـ من دیگه سیر شدم!

یکی از زن‌عموها بلافاصله گفت:
ـ همین؟ عزیزم، بیشتر بخور.

ـ نه، واقعاً سیر شدم.

ـ باشه، پس دیگه نمی‌ریزم.

بعد بشقاب دختر رو کمی جابه‌جا کرد و گفت:
ـ چیزی هم خواستی، بهم بگو.

ملیسا به بشقاب خودش نگاه کرد.
غذای زیادی باقی مونده بود.
دلش نمی‌خواست بخوره، اما نمی‌خواست دوباره کسی بهش تذکر بده.
قاشقش رو برداشت و چند لقمهٔ دیگه خورد.
بعد آروم از جاش بلند شد.
ـ مامان، من تموم کردم. می‌تونم برم؟

مادرش نگاهش کرد.

ـ عزیزم، هنوز بقیه نشستن.

ـ می‌دونم. فقط می‌خوام یکم استراحت کنم.

مادرش به صورتش نگاه کرد.
این بار انگار متوجه شد که لبخند ملیسا مثل همیشه نیست.
ـ حالت خوبه؟

ملیسا برای لحظه‌ای مکث کرد.
می‌تونست بگه نه.
می‌تونست بگه که از صبح تا حالا چقدر خودش رو نگه داشته.
می‌تونست بگه که دیگه خسته شده از اینکه هر بار وارد این خونه می‌شه، احساس کنه وجودش هیچ اهمیتی نداره.
اما نگاهش به پدرش افتاد که اون طرف میز نشسته بود.
بعد به مادرش نگاه کرد.
نمی‌خواست شام و دورهمی رو به دعوا تبدیل کنه.
پس آهسته گفت:
ـ آره، مامان. فقط خسته‌ام.

مادرش دستش رو روی دست ملیسا گذاشت.
ـ باشه عزیزم. برو یکم استراحت کن.
ملیسا از مادرش تشکر کرد و از میز فاصله گرفت.
***
وقتی وارد اتاق خالی کنار پذیرایی شد، روی مبل نشست.
صدای خنده‌ها هنوز از اتاق غذاخوری می‌اومد.
همه مشغول صحبت بودن.
همه انگار از بودن کنار هم لذت می‌بردن.
ملیسا زانوهاش رو کمی جمع کرد و به دست‌هاش خیره شد.
با صدایی که فقط خودش می‌شنید، زمزمه کرد:
ـ منم اینجام...
چشم‌هاش پر از اشک شد.
ـ منم از همین خانواده‌ام. چرا هیچ‌کس منو نمی‌بینه؟
لبش لرزید.
ـ من که چیز زیادی نمی‌خوام...
چند لحظه سکوت کرد.
بعد اشک‌هاش رو پاک کرد و ادامه داد:
ـ فقط می‌خوام وقتی میام اینجا، احساس نکنم مزاحمم.
نفس لرزونی کشید.
ـ می‌خوام یکی هم از من بپرسه روزم چطور بوده. یکی هم وقتی حرف می‌زنم، گوش بده. یکی هم وقتی وارد اتاق می‌شم، خوشحال بشه.
صداش ضعیف‌تر شد.
ـ چرا برای بقیه این‌قدر آسونه که دوستم نداشته باشن، ولی من باید همیشه منتظر بمونم؟

دیگه نتونست ادامه بده.
صورتش رو با دست‌هاش پوشوند و بی‌صدا گریه کرد.
از همه بیشتر، این ناراحتش می‌کرد که هنوز هم دلش می‌خواست روزی همه‌چیز تغییر کنه.
هنوز هم وقتی به دورهمی‌های خانوادگی فکر می‌کرد، ته دلش امیدوار بود شاید این بار فرق داشته باشه.
شاید این بار یکی کنارش بشینه.
شاید این بار کسی اسمش رو صدا بزنه.
شاید این بار کسی واقعاً بخواد باهاش حرف بزنه.
اما هر بار، با همون احساس تنهایی به خونه برمی‌گشت.
و هر بار، سعی می‌کرد خودش رو قانع کنه که دفعهٔ بعد بهتر می‌شه.
دیدگاه ها (۰)

✈️ چند روز بیشترپارت ۲۱شب، وقتی به فرودگاه رسیدن، خانواده‌ی ...

چند پارتی جیمین پارت پنجم

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟖ویو اِریااِریا در رو باز کرد و هر سه ن...

پارت ۴۴ آن شب تهیونگ با چند تا از دوست‌هاش بیرون رفته بود.قر...

### Start Again (33)سه روز دیگه هم گذشت.و اوضاع نه‌تنها بهتر...

چند پارتی تهیونگ

P : 26

P : 28

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چهل‌ونهم 𓆪 🖤🥀اسما چشم‌هایش را باز کرد.نفسش س...

پارت سوم — یک روز معمولیسوآ از وقتی یورا را با خودش برده بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط