نام رمان (عشق میان ما

سلام من کیم جیسو هستم تازه یه شغل جدید تو شرکت تولید لباس پیدا کردم من تو دو روزی که تو شرکت بودم لباسام رو خوب ارائه دادم و امروز روز حقوق بود و منم با اینکه تازه کار بودم حقوقم برای امروز فقط چون رییس خوشحال بود 7000.000یابه حروف هفت میلیون وون بود منم بعد کار رفتم ماشین فروشی و به ماشین خوبی هم خریدم،بعدشم رفتم دنبال بچه ها(خواهرم جنی و دوستش لیسام)ما هم اتاقی بودیم .تاحالا منو تو ماشین پرشه ندیده بودن منم براشون بوق زدم وقتی منو دیدن خیلی خوشحال شدن ولی فکر کردن ماشین یکی دیگست و گفتن ما رو مسخره کردی ،منم گفتم این ماشینو با حقوقم خریدم. بعد رفتم خونه من بعد کمی استراحت رفتم سراغ غذا سوشی میگو و ماهی و مرغ سفارش دادم وبعد از نیم ساعت امد بعد خوردن غذا بچه هارو فرستادم برن بخوابن منم تا دیر وقت مشغول به کار شدم تا فردا مدل لباس خودمو به رییس برای اولین بار ارائه بدم بعد کار همونجا خوابم برد.روز فرا رسید و من رفتم به شرکت برای ارائه ی کار رییس شرکتمون همون کیم نامجون بود باورم نمی شد یکمم موذب شده بودم .کارم تمام شد و رفتم دنبال بچه ها تو خودم بودم که لیسا میپرسه چیشده تو شرکت اتفاقی افتاده گفتم نه جنی پرسید پس چیشده منم گفتم هیچی ول کنین دیگه . رسیدیم خونه منم رفتم سر کارم تو لب تاب نوبت جنی بود غذا درست کنه بعد غذا ،یه شماره ی ناشناس به من زنگ زد صدا رو رو بلند گو گذاشتم یه مرد باصدایی اشنا گفت سریع خودتو برسون اتفاقی برای شرکت افتاده منم باعجله رفتم تو راه یه تاکسی گرفتم وسریع رفتم شرکت عجیب بود همه چی اروم بود که یه ماشین لامبر گینی میاد سمتم و بوق میزنه مردی که توش بود گفت خانم یه لحظه میاین منم دورو ورم رونگاه کردم گفتم با منید گفت بله، منم رفتم سمتش از ماشین پیاده شد و منم گفتم شما به من زنگ زدید گفت اره من شکه شدم اون رییس کیم بود گفتم اقای رییس کیم مشکلی پیش امده گفت بله گفتم چه مشکلی .
نامجون:من تورو میخوام و نمی دونم چطوری بدستت بیارم من:منو مسخره کردین اقای رییس کیم واقعا که ،بی دلیل میاد جلو منو بغل میکنه و میگه عزیزم تو مال منی.
من:اقا شما نوشیدنی مصرف کردین
نامجون:نه من فقط عاشق شدم این قلب بخاطر وجود تو میتپه .
من:اقا من خونه کار دارم باید برم ،داشتم میرفتم که دستمو میگیره منو بغل میکنه ومیگه :کجا،میری عشقم، منو سوار ماشینش میکنه و بعد منو میبره خونه ی خودش بغلم میکنه و خوابش میبره من زنگ میزنم به بچه ها که من دیر میام شما بخوابین گفتن باشه منم نامجونو گذاشتم رو تخت خوابش و اونم به من گفت نرو منو ترک نکن
من:نه عشقم من تو رو ترک نمی کنم ولی تو هم هیچ وقت نباید ترکم کنی
با این حرفم خوابش برد و منم سریع در رفتم و امدم خونه
دیدگاه ها (۱)

چه رفته بودم مثل همیشه تو حیاطمون دیدم یه مرده داره وروور نگ...

در جست و جوی خاطرات پارت ۲۱

part 14یه ماشین گرفتم و رفتم سمت خونه رسیدم مستقیم رفتم تو ا...

☆_هزار یک شب_☆   ♡پارت:5 میا:خو ا/تی من میرم دیگه مثله اینکه...

پارت1فقط یه دوست معمولیبعد یه روز سخت و تموم کردن دانشگاه دن...

پارت 4۳ روز بعدویو لیواز دانشگاه داشتم برمیگشتم خونه توی راه...

اکسپرور

وقتی درسش بد بود و..

پارت ۲

P³¹The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط