رمان انیمه ای هنوز نه چپتر ۳۹
همه: چــــــــی؟؟؟
سایو: البته هنوز چند نفری بودن که اینجا نیست ولی خب مسئول روح های اونا من نبودم🗿✨
میتسوری: یعنی شما کاری کردید که ما تناسخ پیدا کنیم اینجا؟ اونم هممون؟ همزمان تو یه دوره؟
سایو: درواقع فقط میخواستم ۳ یا ۴ نفرتون رو بفرستم این دنیا ، برای بقیه هم دنیا های دیگه ای رو در نظر داشتم ولی خب یه کاری کردم که نباید__بگذریم😁
کانائو: یعنی اینجا همه تناسخ پیدا کردیم؟ و از دوره ی تایشو اومدیم؟
سایو : دقیقا! شما به عنوان افرادی که قبلا بودین دوباره به دنیا اومدین با این تفاوت که اینجا ۲۰۰ سال بعد از قضیه ی کیبوتسوجی موزان عه👍🗿✨
اینوسکه یه سنگ بر میداره پرت می کنه سمت سایو ولی سنگ هه تو هوا میمونه و بهش نمیخوره ، درحالی که اینوسکه سنگ هه رو پرت می کرد داد زد:
زنیکه نمیتونستی زود تر بیاریمون اینجا؟؟؟
سایو: چرا می پرسی؟ 🤡میشد ولی نیاز داشتم تا معمولی تر به نظر برسه برای همین وانمود کردم اینجا تسخیر شده و جوون ها رو جذب کردم ، اونا هم که تا یه چیزی میشه سریع شایعه اش رو پخش میکنن یا میزارن تو فضا های مجازی ، این عادی ترین و راحت ترین راهی بود که همه رو بدون جلب توجه بیشتر بکشونم اینجا 😌👍چون شما هم جوونین🌚😂
اینوسکه: نمیگم چرا پرسیدم.
شینوبو: اگه زودتر این کارا رو میکردی شاید اون قتل اتفاق نمی افتاد نه؟ تو میدونی شیاطین برگشتن ، و ما هم اینو میدونیم .
میتسوری: درسته. ولی من یه سوال دارم هنوز 😐✨ همه کسایی که اینجان خاطرات زندگی قبلیشون رو یادشون عه؟
سایو: دقیقا🗿👌👍
میتسوری سرخ سرخ میشه چون توی زندگی قبلیش دقیقا لحظه ی مرگش به اوبانای یه چیزایی گفته بود🌚✨
کانائه: پس الان تو ما رو اینجا جمع کردی تا دوباره سپاه شیطان کش رو راه اندازی کنی؟
با لحن خیلی جدی ای گفت ، طوری که انگار یه ادم دیگه شده بود.
سانمی: نمیتونی این زندگی رو هم نابود کنی نه؟ تو مسئول روحای ما بودی مگه نهههه؟چرا فرستادیمون تایشو؟💢
آئویی: میفهمم چی کار میخوای انجام بدی ولی فکر عواقبش رو هم کردی؟
تانجیرو: خبر وجود شیاطین هنوز اونقدر پخش نشده درسته؟ پس بهتر نیست قبل از بدتر شدن اوضاع جلوش رو بگیریم؟
نزوکو: اینجوری این زندگی هم مثل قبلی تباه میشه.
تانجیرو: به نظر من جون آدما مهم تر____
شینوبو: تو این دنیایی که الان زندگی میکنی مردم فقط به فکر خودشونن ، تو نمیتونی همه رو نجات بدی تانجیرو!...
میتسوری: حالا لازم هم نبود اینجوری حقیقتو بکوبونی تو صورتش، ملایم تر هم میشد😐😅
سانمی: میشه فقط اونایی که میخوان رو بدبخت کنی؟!
کانائه: من میمونم
سانمی: چی؟ چرا؟!
کانائه: دلایل خودمو دارم.
شینوبو: هعی ، مثل اینکه دیگه چارهای نیست، منم میمونم___
سوتاکو: یه لحظه یه لحظه😐 من از هیچی سر در نمیارم میشه یکی توضیح بده اینجا چه خبره؟!؟
گیو برگشت و نیم نگاهی به خواهرش انداخت ، با خودش فکر کرد:[اینا همشون تقصیر اون شیاطینه!💢]
(با یه لحن انتقام جویانه طور گفت اینا رو🗿👍✨)
گیو: اونه_چان بعدا برات توضیح میدم.___
سایو: خب پس همه چیز اوکیه؟ هر کسی هم نمیخواد بمونه میتونه بره😐✨
برای چند لحظه سکوت همه جا رو گرفت ، تنها صدایی که شنیده میشد صدای جغد ها و گرگ های اون اطراف بود.
مه کم کم داشت غلظتش رو از دست میداد و کم کم اطرافشون مشخص شد .
اوبانای :[اگه میتسوری تصمیم بگیره بمونه منم میمونم در غیر اون صورت سعی میکنم کانائه رو راضی کنم تا بهترین دوستم هم مجبور نشه زندگیش رو نابود کنه.]
آئویی سکوت رو شکست: خب ، فکر نمیکنم من کمک زیادی بتونم انجام بدم براتون ، پس آوردن من به اینجا خیلی بی معنی بوده.
سایو: درسته ، ولی ما به درمانگر هم نیاز داریم ، نه؟ چون اگه یه وقت کسی آسیب ببینه باید تا جایی که میتونیم از مردم دوری کنیم.
شینوبو: متأسفانه درست میگی ، اگه توی بیمارستان ها کسی رو ببینن با همچون زخم هایی مطمئنا تعجب میکنن و کار به دادگاه و اداره ی پلیس میکشه.
سوتاکو: من هنوز نمیدونم چه خبره؟!😐
سایو: خیلِ خب! الان میتونید برید🤡🎀 تا ماه کامل بعدی بهتون وقت میدم ، و درضمن من یه کسی رو دارم میتونه بهتون اطلاعات بیشتری بده و شینوبو اونو میشناسه😶✨
شینوبو: من؟؟
سایو: دقیقا! تو میدونی اون کیه درسته؟ فکر میکنم قبلا باهاش صحبت کرده بودی🌚✨
ادامه دارد...
خیلی خیلی دوست داشتم پارت طولانی تری بدم ، ولی یادم افتاد که نه 😐😂🌚✨️
اگر سوالی چیزی دارید خدمتتون پاسخ عرض میکنم🤡🎀
پارت بعدی رو هم سعی میکنم کمتر از ۱ ماه طول بکشه که بدمش 🤣✨️
راستی کسایی که تو ناشناس پیام دادن ، جوابشون رو علاوه بر توی کانالم توی خود ناشناس هم دادم🤡🎀😁
سایو: البته هنوز چند نفری بودن که اینجا نیست ولی خب مسئول روح های اونا من نبودم🗿✨
میتسوری: یعنی شما کاری کردید که ما تناسخ پیدا کنیم اینجا؟ اونم هممون؟ همزمان تو یه دوره؟
سایو: درواقع فقط میخواستم ۳ یا ۴ نفرتون رو بفرستم این دنیا ، برای بقیه هم دنیا های دیگه ای رو در نظر داشتم ولی خب یه کاری کردم که نباید__بگذریم😁
کانائو: یعنی اینجا همه تناسخ پیدا کردیم؟ و از دوره ی تایشو اومدیم؟
سایو : دقیقا! شما به عنوان افرادی که قبلا بودین دوباره به دنیا اومدین با این تفاوت که اینجا ۲۰۰ سال بعد از قضیه ی کیبوتسوجی موزان عه👍🗿✨
اینوسکه یه سنگ بر میداره پرت می کنه سمت سایو ولی سنگ هه تو هوا میمونه و بهش نمیخوره ، درحالی که اینوسکه سنگ هه رو پرت می کرد داد زد:
زنیکه نمیتونستی زود تر بیاریمون اینجا؟؟؟
سایو: چرا می پرسی؟ 🤡میشد ولی نیاز داشتم تا معمولی تر به نظر برسه برای همین وانمود کردم اینجا تسخیر شده و جوون ها رو جذب کردم ، اونا هم که تا یه چیزی میشه سریع شایعه اش رو پخش میکنن یا میزارن تو فضا های مجازی ، این عادی ترین و راحت ترین راهی بود که همه رو بدون جلب توجه بیشتر بکشونم اینجا 😌👍چون شما هم جوونین🌚😂
اینوسکه: نمیگم چرا پرسیدم.
شینوبو: اگه زودتر این کارا رو میکردی شاید اون قتل اتفاق نمی افتاد نه؟ تو میدونی شیاطین برگشتن ، و ما هم اینو میدونیم .
میتسوری: درسته. ولی من یه سوال دارم هنوز 😐✨ همه کسایی که اینجان خاطرات زندگی قبلیشون رو یادشون عه؟
سایو: دقیقا🗿👌👍
میتسوری سرخ سرخ میشه چون توی زندگی قبلیش دقیقا لحظه ی مرگش به اوبانای یه چیزایی گفته بود🌚✨
کانائه: پس الان تو ما رو اینجا جمع کردی تا دوباره سپاه شیطان کش رو راه اندازی کنی؟
با لحن خیلی جدی ای گفت ، طوری که انگار یه ادم دیگه شده بود.
سانمی: نمیتونی این زندگی رو هم نابود کنی نه؟ تو مسئول روحای ما بودی مگه نهههه؟چرا فرستادیمون تایشو؟💢
آئویی: میفهمم چی کار میخوای انجام بدی ولی فکر عواقبش رو هم کردی؟
تانجیرو: خبر وجود شیاطین هنوز اونقدر پخش نشده درسته؟ پس بهتر نیست قبل از بدتر شدن اوضاع جلوش رو بگیریم؟
نزوکو: اینجوری این زندگی هم مثل قبلی تباه میشه.
تانجیرو: به نظر من جون آدما مهم تر____
شینوبو: تو این دنیایی که الان زندگی میکنی مردم فقط به فکر خودشونن ، تو نمیتونی همه رو نجات بدی تانجیرو!...
میتسوری: حالا لازم هم نبود اینجوری حقیقتو بکوبونی تو صورتش، ملایم تر هم میشد😐😅
سانمی: میشه فقط اونایی که میخوان رو بدبخت کنی؟!
کانائه: من میمونم
سانمی: چی؟ چرا؟!
کانائه: دلایل خودمو دارم.
شینوبو: هعی ، مثل اینکه دیگه چارهای نیست، منم میمونم___
سوتاکو: یه لحظه یه لحظه😐 من از هیچی سر در نمیارم میشه یکی توضیح بده اینجا چه خبره؟!؟
گیو برگشت و نیم نگاهی به خواهرش انداخت ، با خودش فکر کرد:[اینا همشون تقصیر اون شیاطینه!💢]
(با یه لحن انتقام جویانه طور گفت اینا رو🗿👍✨)
گیو: اونه_چان بعدا برات توضیح میدم.___
سایو: خب پس همه چیز اوکیه؟ هر کسی هم نمیخواد بمونه میتونه بره😐✨
برای چند لحظه سکوت همه جا رو گرفت ، تنها صدایی که شنیده میشد صدای جغد ها و گرگ های اون اطراف بود.
مه کم کم داشت غلظتش رو از دست میداد و کم کم اطرافشون مشخص شد .
اوبانای :[اگه میتسوری تصمیم بگیره بمونه منم میمونم در غیر اون صورت سعی میکنم کانائه رو راضی کنم تا بهترین دوستم هم مجبور نشه زندگیش رو نابود کنه.]
آئویی سکوت رو شکست: خب ، فکر نمیکنم من کمک زیادی بتونم انجام بدم براتون ، پس آوردن من به اینجا خیلی بی معنی بوده.
سایو: درسته ، ولی ما به درمانگر هم نیاز داریم ، نه؟ چون اگه یه وقت کسی آسیب ببینه باید تا جایی که میتونیم از مردم دوری کنیم.
شینوبو: متأسفانه درست میگی ، اگه توی بیمارستان ها کسی رو ببینن با همچون زخم هایی مطمئنا تعجب میکنن و کار به دادگاه و اداره ی پلیس میکشه.
سوتاکو: من هنوز نمیدونم چه خبره؟!😐
سایو: خیلِ خب! الان میتونید برید🤡🎀 تا ماه کامل بعدی بهتون وقت میدم ، و درضمن من یه کسی رو دارم میتونه بهتون اطلاعات بیشتری بده و شینوبو اونو میشناسه😶✨
شینوبو: من؟؟
سایو: دقیقا! تو میدونی اون کیه درسته؟ فکر میکنم قبلا باهاش صحبت کرده بودی🌚✨
ادامه دارد...
خیلی خیلی دوست داشتم پارت طولانی تری بدم ، ولی یادم افتاد که نه 😐😂🌚✨️
اگر سوالی چیزی دارید خدمتتون پاسخ عرض میکنم🤡🎀
پارت بعدی رو هم سعی میکنم کمتر از ۱ ماه طول بکشه که بدمش 🤣✨️
راستی کسایی که تو ناشناس پیام دادن ، جوابشون رو علاوه بر توی کانالم توی خود ناشناس هم دادم🤡🎀😁
- ۴.۱k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط