پارت ۵۷

پیرمرد یه جعبه‌ی بزرگ و قدیمی برام فرستاده بود. بازش کردم. یه لباس مخملی قرمز تیره با تورهای مشکی و گل‌های سیاه. کنارش و یه یادداشت: «این لباس مال مادرته. وقتشه که وارثِ واقعی دیده بشه.»

لباس رو تنم کردم. تورهای مشکی روی دست‌هام و شونه‌هام، مثل سایه‌های یه انتقام بود. موهام رو کوتاه و حالت‌دار درست کردم. یه گیره‌ی ظریف طلایی زدم به موهام. و انگشتر مادرم رو دستم کردم. جلوی آینه ایستادم. خودم رو نمی‌شناختم. دیگه اون دختر ۱۹ ساله‌ی ترسو نبودم
پشت سرم، تهیونگ به دیوار تکیه داده بود. با یه کت و شلوار مشکی. نگاهش از آینه به من دوخته شده بود. سرد. خشن.
& زیبا شدی همسرم

· م..ممنون

& (جلو اومد. دستش رو گذاشت روی کمرم. با انگشتش اون تورهای مشکی رو لمس کرد) فکر نکنم دیگه ازت چشم بردارم دختر کوچولو

· ت... تهیونگ...

& (سرش رو خم کرد. تو گوشم زمزمه کرد) هیییش بریم بعدا بهت گوش میدم

---

وارد سالن شدیم. یه سالن بزرگ با نورهای کم. همه‌ی اعضای ارشد اونجا بودن. وقتی وارد شدم، همه ساکت شدن. نگاه‌ها روی من. روی لباسِ مخملیِ قرمز.. روی تهیونگ که مثل یه سایه‌ی خطرناک پشت سرم راه می‌رفت.

پیرمرد کنار میز بزرگ ایستاده بود. جلو اومد و با افتخار گفت:
¢ روآن رهبر جدید هست

مرد جوونی که تو انبار دیده بودم، جلو اومد. با یه لیوان ویسکی.
° پس تو همون دختری هستی که دیشب یه مرد رو کشت با این لباس و این ظاهر، شبیه یه ملکه شدی. ولی سوال اینه... این مردی که پشت سرته، پسرِ قاتلِ پدرته. چطور می‌تونی بهش اعتماد کنی؟ یا شاید... تو فقط یه عروسکِ خوشگل تو دست اونی؟
& من انتخاب شدم که اینجا باشم. و به جای پدرم، بهش وفادارم. اگه مشکلی داری، می‌تونی همین الان ماشه رو بکشی.

مرد جوون لیوانش رو بالا آورد. با یه لبخند کج.
°خب به سلامتیِ رهبر جدید

همه لیوان‌هاشون رو بالا آوردن. ولی هنوز لیوان‌ها به لب نرسیده بود که درهای بزرگ سالن با یه صدای بد باز شد.

همه برگشتن. ژان وی وارد شد. با کت و شلوار سفیدش، مثل یه روح تو تاریکی. پشت سرش ده تا محافظ مسلح ایستاده بودن. نگاهش اول به من افتاد. یه لحظه خشکش زد. نگاهش از لباس مخملی به موهام و بعد به انگشتر مادرم رفت. رنگش پرید اون لباس رو می‌شناخت. لبخند تمسخر آمیزی زد

× چه جشن قشنگی. و چه لباسی... انگار گذشته‌ها دارن برمی‌گردن.
(نگاهش رو به گردنبندم دوخت) اومدم به وارثِ جدید تبریک بگم. و یه هدیه بدم.

محافظش یه جعبه‌ی مخملی کوچیک گذاشت روی میز.
× بازش کن

دستم رو بردم سمت جعبه. درش رو باز کردم. داخل جعبه، یه تیکه پارچه‌ی خونی بود. و یه انگشتر. انگشتری که من کاملاً می‌شناختم. انگشترِ مادرِ واقعیم که به دستم بود.

× اون پارچه، از لباسِ کسیه که تو بچگی ازت مراقبت می‌کرد. کسی که فکر می‌کردی مادرته. راستش رو بخوای... من چند روز پیش پیداش کردم. و خب... حالا یه جای خیلی امن نگهش داشتم

سکوت سالن رو پر کرد. من به جعبه نگاه کردم. بعد به ژان وی. یه لبخند سرد و بی‌روح زدم.

· فکر کردی با یه انگشتر و یه تیکه پارچه می‌تونی منو بترسونی؟ مادرم مرده. اون زنی که بزرگم کرد، فقط یه محافظ بود. پس تهدیدش، برای من فقط یه بهونه‌ست که تو رو بیشتر از قبل از بین ببرم.

سالن غرق در سکوت شد. اعضا با یه جور تحسین تو چشم‌هاشون بهم نگاه می‌کردن. تهیونگ کنارم ایستاده بود. بدون اینکه حرفی بزنه، دستش رو گذاشت روی کمرم. یه فشار خیلی آروم. یه جور تایید.

ژان وی رنگش پرید انگار انتظار اینو ازم نداشت
× پس اینو انتخاب کردی. باشه. ولی بدون که از این لحظه، تو یه هدفِ آزادی.

برگشت و با محافظ‌هاش از سالن بیرون رفت. وقتی در بسته شد، من یه نفس عمیق کشیدم
دیدگاه ها (۶)

❌️نکته مهم :اگه میخوای نگین رو لباس ابدی بشه کافی از پشت پا...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.11 (روایت از زبان ...

دختر و پارتی

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p76شب، قلعه رو توی سکوت فرو برده بود.باد...

تکپارتی وقتی میبینه اکست بهت پیام داده امروز سالگرد رل تو و ...

کپشنننن مهمهههه گودی گودی🎀🤣عروسک من😈🔞پارت بیست و هشتویکتور ب...

### پارت ۹: شکارِ سایه در شبِ بی‌پایانبعد از اون اتفاق، عمار...

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

چشمم از نگاهش فروریخت.سریع به سمت یکی از گل‌های بزرگ و پرزرق...

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط