* * زندگی متفاوت
🐾پارت 89
#leoreza
مهراب زیر گوشم پچ زد
مهراب:رضا ارومم اینجوریی نمیتونیم قدم بعدی رو برداریم ولش کن (اروم)
ازش دور شدم
مهراب:بسه اسلحه هاتون بیارین پایین
بلافاصله همه اوردن پایین حس خوبی به این روز و این مرد نداشتم
انگار به فاجعه قرار بود اتفاق بیوفته
مهراب:با ما چه مشکلی داری
ارش:راستی از خواهرت خبر داری میدونی کجاست
سرم چرخید سمت مهراب که مشکوک نگام میکرد پانیذ نکنه اتفاقی افتاده
رضا:چی میگی چرا حرف میپیجونی جواب مهراب و بده
ارش:نه من نپیچوندم گفتم حالش خوبه دیگه اخه قرار بود بر شرکت بخاطر اون پرسیدم
مهراب:دهنتو ببندددد
ارش:از من گفتن بود حالا خوب بود
مهراب:خفهه شووو ببندد دهن کثیفتووو(عصبی)
ارش:ولیی عجب جیگریییه خوب چیزیه سرم نبض میزد داشت درمورد ناموسس من حرف میزد
راحت
رضا: ببین نمیدونم کی ولی دستم بهت برسه تیکه تیکه میکنمت بعد میندازم جلو سگام (عصبی)
ارش:رفتارت به ساحل میگماا میدونی که اخرش چی میشه مث خودت دارم حرف میزنم
با خونسردی حرف میزد احساس میکردم الان رگ متروکه ام میترکهه
چنگی به موهامم زدم
ارش: خب بچها الان ساعت چنده
یکی از بادیگاردش به سمتش برگشت غرید
بادیگارد:ساعت 5 دقیقه به 8
ارش:اوووهه الاناست که ماشین پانیذ بترکه فقط 3 دقیقه وقت دارین من برم دستم به خون کثیف نشه
بعد قهقه ای به سر داد رفت گوشام سوت کشیدن
سرم داشت میترکید
روبه مهراب شدم
رضا:زنگ بزننن به اوننن ماشیننن بگوووو پیادهه بشههههه (عربده)
جوری عربده زدم که خود مهراب از این کارم توقع نداشت
تنمم یخ کرده بودد
مهراب:جواببب نمیدههه لعنتی
دوتامون در به در داشتیم زنگ میزدیم بهشش ولی بی پاسخ.....
#paniz
تو ماشین نشسته بودمم حواسم به گوشیم نبود که یه لحظه نگاهم خورد بهش
ناشناس بود اهمیتی ندادم ولی انگار داشت گوشیمو سوراخ میکرد
ایکون کشیدمم همین که خواستم حرف بزنمم عربدهه صدای رضا بلند شد
رضا:ازززز ماشیننن پیادهه شوووو (داد)
پانیذ:چی میگی شماره ی منو از کجا اوردی
رضا:پانیذ منووو دیونه نکن پیاده شووو بهت میگمم (داد)
پانیذ:که چی
رضا:تو اون ماشینن بمبهه میفهمییی پیاده شووو
تو شوک قرار گرفتم دلهری بدی افتاد تو جونم بی جون به بادیگار گفتم نگه داره همین که 3 قدم گذاشتم ماشینن ترکیدد
و به هزار تیکه تبدیل شد
رضا پشت خط بود
رضا:پانیذذذذ صدام میشنویییی جوابب بدهه
زبونم نمیچرخید حرفی بزنم بدنم سست شده بود اون بادیگارده با ماشین ترکید جلو ی چشایی منن
پانیذ:مردش
رضا:پانیذ کجااایی باتوامم کی مرد خودتت خوبی حرف بزن
پانیذ:م..رده ج..لو..ی چش...ام با ماش...ین ت..رکی..د (ته په)
رصا:باشع الان میام
بوق متمم....
اینم یه پارت خوب
خوبه
#leoreza
مهراب زیر گوشم پچ زد
مهراب:رضا ارومم اینجوریی نمیتونیم قدم بعدی رو برداریم ولش کن (اروم)
ازش دور شدم
مهراب:بسه اسلحه هاتون بیارین پایین
بلافاصله همه اوردن پایین حس خوبی به این روز و این مرد نداشتم
انگار به فاجعه قرار بود اتفاق بیوفته
مهراب:با ما چه مشکلی داری
ارش:راستی از خواهرت خبر داری میدونی کجاست
سرم چرخید سمت مهراب که مشکوک نگام میکرد پانیذ نکنه اتفاقی افتاده
رضا:چی میگی چرا حرف میپیجونی جواب مهراب و بده
ارش:نه من نپیچوندم گفتم حالش خوبه دیگه اخه قرار بود بر شرکت بخاطر اون پرسیدم
مهراب:دهنتو ببندددد
ارش:از من گفتن بود حالا خوب بود
مهراب:خفهه شووو ببندد دهن کثیفتووو(عصبی)
ارش:ولیی عجب جیگریییه خوب چیزیه سرم نبض میزد داشت درمورد ناموسس من حرف میزد
راحت
رضا: ببین نمیدونم کی ولی دستم بهت برسه تیکه تیکه میکنمت بعد میندازم جلو سگام (عصبی)
ارش:رفتارت به ساحل میگماا میدونی که اخرش چی میشه مث خودت دارم حرف میزنم
با خونسردی حرف میزد احساس میکردم الان رگ متروکه ام میترکهه
چنگی به موهامم زدم
ارش: خب بچها الان ساعت چنده
یکی از بادیگاردش به سمتش برگشت غرید
بادیگارد:ساعت 5 دقیقه به 8
ارش:اوووهه الاناست که ماشین پانیذ بترکه فقط 3 دقیقه وقت دارین من برم دستم به خون کثیف نشه
بعد قهقه ای به سر داد رفت گوشام سوت کشیدن
سرم داشت میترکید
روبه مهراب شدم
رضا:زنگ بزننن به اوننن ماشیننن بگوووو پیادهه بشههههه (عربده)
جوری عربده زدم که خود مهراب از این کارم توقع نداشت
تنمم یخ کرده بودد
مهراب:جواببب نمیدههه لعنتی
دوتامون در به در داشتیم زنگ میزدیم بهشش ولی بی پاسخ.....
#paniz
تو ماشین نشسته بودمم حواسم به گوشیم نبود که یه لحظه نگاهم خورد بهش
ناشناس بود اهمیتی ندادم ولی انگار داشت گوشیمو سوراخ میکرد
ایکون کشیدمم همین که خواستم حرف بزنمم عربدهه صدای رضا بلند شد
رضا:ازززز ماشیننن پیادهه شوووو (داد)
پانیذ:چی میگی شماره ی منو از کجا اوردی
رضا:پانیذ منووو دیونه نکن پیاده شووو بهت میگمم (داد)
پانیذ:که چی
رضا:تو اون ماشینن بمبهه میفهمییی پیاده شووو
تو شوک قرار گرفتم دلهری بدی افتاد تو جونم بی جون به بادیگار گفتم نگه داره همین که 3 قدم گذاشتم ماشینن ترکیدد
و به هزار تیکه تبدیل شد
رضا پشت خط بود
رضا:پانیذذذذ صدام میشنویییی جوابب بدهه
زبونم نمیچرخید حرفی بزنم بدنم سست شده بود اون بادیگارده با ماشین ترکید جلو ی چشایی منن
پانیذ:مردش
رضا:پانیذ کجااایی باتوامم کی مرد خودتت خوبی حرف بزن
پانیذ:م..رده ج..لو..ی چش...ام با ماش...ین ت..رکی..د (ته په)
رصا:باشع الان میام
بوق متمم....
اینم یه پارت خوب
خوبه
۱۰.۷k
۲۸ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲۱)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.