پیمان نقره ای

part¹⁰
با ورود به سالن، بویِ سنگینی از تجمل و قدرت فضا رو پر کرده بود. تو با لباسی که هر چی می‌خواستی بود، از پله‌ها پایین اومدی؛ نگاه‌ها مثلِ تیر بهت می‌خوردن. می‌دونستی خیلی زیبا شدی، اما ترجیح دادی یه گوشه‌ی دنج رو پیدا کنی و اون‌قدر تو دید نباشی که همه بهت زل بزنن. اما بی‌فایده بود؛ زیباییِ تو مثلِ یه آهن‌ربا بود و همه رو به سمت خودت می‌کشید.
فکرت فقط یه چیز بود: دراکو. می‌خواستی یه بازی‌ای راه بندازی، می‌خواستی یه کم از اون غرورِ همیشگیش کم کنی. اما وقتی چشمت بهش افتاد، انگار یه ضربه‌ی سنگین بهت خورد. دراکو رو دیدی که پانسی با وقاحتِ تمام، خودش رو بهش چسبونده بود. یه لحظه، تمامِ اون بی‌تفاوتیِ ساختگی که با کلی زحمت ساخته بودی، فرو ریخت. با اینکه می‌خواستی نشون بدی برات مهم نیست، اما چشمانت بی‌اختیار روی اون دو نفر ثابت موند. خون توی رگ‌هات داشت از عصبانیت می‌جوشید، اما با تمامِ قدرت، سعی کردی قیافه‌ی بی‌خیال رو حفظ کنی.
اما دراکو... اون اصلاً اونجا نبود که بخواد با پانسی وقت بگذرونه. اون داشت تو رو زیر نظر می‌گرفت. نگاهِ یخی و تشنه‌ی اون، حتی برای یک ثانیه هم از تو جدا نمی‌شد. انگار داشت با چشماش روی بدنت راه می‌رفت و ذره‌ذره مالکیتش رو اعلام می‌کرد. اون حتی با وجودِ حضورِ پانسی، ذره‌ای توجهی به اون نمی‌کرد؛ تمامِ تمرکزش روی تو بود، مثلِ یه شکارچی که منتظرِ لحظه‌ی مناسبه.
وقتی رقص شروع شد، دراکو مثل یه سایه‌یِ لعنتی، از جمعیت گذشت و مستقیم اومد سمتت. پانسی رو با یه بی‌میلیِ واضح کنار زد و درست جلوی چشمِ همه، مقابلت ایستاد. تو با یه لبخندِ کج و لحنی که از کنایه لبریز بود، گفتی:
_ ((چی شده مالفوی؟ فکر می‌کردم اون دوستِ عزیزت، تنهاییت رو برات پر کرده.))
دراکو پوزخند زد؛ همون پوزخندی که می‌دونستی پشتش یه جنونِ خاصه. با چشم‌هایِ نیمه‌باز و نگاهی که داشت تو رو ذوب می‌کرد، نزدیک‌تر شد. طوری که فقط خودت بشنوی، با اون صدای بم و خش‌دارش نجوا کرد:
_ ((فکر کردی با این کنایه‌ها می‌تونی من رو از مسیرم منحرف کنی؟ تو حتی وقتی داری سعی می‌کنی بی‌تفاوت باشی، تمامِ وجودت داره به من التماس می‌کنه که بهت نزدیک بشم...))
و بعد، دستش رو دور کمرت حلقه کرد و تو رو به وسطِ سالن برد. در حالی که می‌رقصیدید، سنگینیِ حضورش و اون نگاهِ مالکانه، دوباره اون لرزه‌یِ آشنا رو به بدنت انداخت. بازیِ واقعی، تازه داشت گرم می‌شد.موسیقیِ سالن، مثلِ ضربانِ قلبِ تندِ تو بود. سعی داشتی بازی رو پیش ببری؛ هر بار که دراکو خیلی نزدیک می‌شد، با ظرافت و از روی بی‌خیالی، کمی فاصله می‌گرفتی. انگار می‌خواستی بهش ثابت کنی که اون نمی‌تونه کنترلِ تو رو داشته باشه. حتی یک بار، با شیطنتِ خاصی، پاتو ناخواسته (یا شاید هم خیلی عمدی) روی پای اون گذاشتی تا تعادلش را به هم بزنی.
اما به جای اینکه عصبانی بشه، چیزی که دیدی باعث شد قلبت یک لحظه بایسته: دراکو داشت می‌خندید. یک خنده‌ی کوتاه و آرام که لرزشِ گوشه‌ی لبش را مشخص می‌کرد؛ خنده‌ای که نشون می‌داد اون کاملاً حواسش به “خنگی” و تلاش‌هایِ بامزه‌ی تو هست. اون از تلاشت لذت می‌برد.
نگاهش… آه، نگاهش! دراکو با اون چشم‌های نافذ و سرد، طوری تو رو از بالا به پایین نگاه می‌کرد که انگار داره تمامِ لایه‌هایِ وجودت رو کالبدشکافی می‌کنه. نگاهی که همزمان هم لذت‌بخش بود و هم ترسناک؛ انگار داشت با چشماش روی پوستت حرکت می‌کرد و هر نگاهش، یک ردِ نامرئی از مالکیت روی بدنت باقی می‌گذاشت. با صدای بم و لبخندی که معنای خاصی داشت، زیر لب زمزمه کرد:
_ ((فکر کردی با این اداهای کوچیک می‌تونی من رو از خود بیخود کنی؟ تو حتی وقتی داری سعی می‌کنی با من بازی کنی، فقط داری بهم ثابت می‌کنی که چقدر… دوست دارم تو رو مالِ خودم کنم.))
تنشِ بینتون به اوج رسید. تو که دیگه نمی‌تونستی اون حجم از نگاه‌هایِ پرمعنی و لاس‌زدن‌هایِ زیرپوستی‌اش رو تحمل کنی، از شدتِ عصبانیت و خجالت، دستش رو پس زدی. بدون اینکه کلمه‌ای بگی، از بین جمعیت راهت رو باز کردی و از سالن بیرون رفتی. می‌خواستی از اون موقعیت فرار کنی، اما می‌دونستی فرار کردن، فقط یه توهمه،با این حال، وقتی به بخشِ نوشیدنی‌ها رسیدی، تنها چیزی که می‌خواستی، فراموش کردنِ اون نگاه‌ها بود. نوشیدنی‌هایِ سنگین و خوش‌طعم را یکی پس از دیگری سر کشیدی. هر جرعه، سنگینیِ اون نگاهِ دراکو رو کمی کمتر می‌کرد، اما در عوض، گیجیِ عجیبی رو به وجودت آورد. کم‌کم دنیای اطرافت شروع کرد به چرخیدن...
دیدگاه ها (۱۳)

**پارت ۱۹**جونگکوک تو رو به اتاقِ بزرگ و باشکوهِ خودش برد؛ ا...

چشمم از نگاهش فروریخت.سریع به سمت یکی از گل‌های بزرگ و پرزرق...

دنیای جونگ‌کوک با یک تماس تلفنی، کلاً زیر و رو شد. اون یه پس...

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

Scenario bts #سناریو "وقتی‌تو‌ماشین‌خوابت‌میبره" نامجون:مسیر...

موضوع وقتی اسمشون رو تتو میزنی در حالی که داشتی لباس عوض می‌...

### پارت ۹: شکارِ سایه در شبِ بی‌پایانبعد از اون اتفاق، عمار...

زیبای کوچک فریبکار

عنوان: به عنوانِ دوست پسرت (یوتا اوکوتسو)وقتی با هم راه می‌ر...

لباس ایزوکو روی زمین سرد و خاکی رها شد. وقتی هوایِ سرد و نمو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط