🖤 عروس مافیا | پارت سوم
🖤 عروس مافیا | پارت سوم
ساعت ۶ صبح | عمارت جونگکوک
تق تق تق!
جونگکوک: ا/ت، بیدار شو.
ا/ت پتو رو روی سرش کشید.
ا/ت: برووو بیرون! هنوز شبه!
جونگکوک ساعتش رو نگاه کرد.
جونگکوک: پنج دقیقه وقت داری بیای پایین.
ا/ت: اگه نیام چی؟ 😴
جونگکوک: صبحانهات حذف میشه.
ا/ت فوراً از تخت بلند شد!
ا/ت: تو واقعاً هیولایی!
جونگکوک بدون هیچ واکنشی در رو بست.
---
🍳 نیم ساعت بعد | آشپزخونه
جونگکوک پشت میز نشسته بود که ا/ت با موهای آشفته وارد شد.
جونگکوک: بیست دقیقه دیر کردی.
ا/ت: وای ببخشید جناب رئیسجمهور!
جونگکوک نگاه سردی بهش انداخت.
جونگکوک: امروز اجازه نداری از عمارت خارج بشی.
ا/ت: من که اصلاً نمیخواستم برم!
جونگکوک: دیشب داشتی نقشهی فرار میکشیدی.
ا/ت خشکش زد.
ا/ت: تو از کجا...؟
جونگکوک: فکر کردی آدمهای من حواسشون نیست؟
ا/ت زیر لب غر زد و نشست.
چند دقیقه بعد، وقتی جونگکوک برای جواب دادن به تلفنش بلند شد، ا/ت یواشکی کلید ماشینش رو از روی میز برداشت!
اما هنوز به در نرسیده بود که صدای سرد جونگکوک از پشت سرش بلند شد:
جونگکوک: کلید رو بذار سر جاش.
ا/ت آروم برگشت.
ا/ت: من فقط داشتم... گردگیری میکردم!
جونگکوک دستش رو به سمتش دراز کرد.
جونگکوک: کلید. همین الان.
ا/ت کلید رو با حرص کف دستش گذاشت.
ا/ت: یه روز از دستت خلاص میشم!
جونگکوک کلید رو برداشت و نزدیکتر اومد.
جونگکوک: تا وقتی زیر سقف منی، قوانین من اجرا میشن. دفعهی بعد، عواقبش با خودته.
بعد به سمت اتاق کارش رفت.
ا/ت با عصبانیت به پشت سرش خیره شد.
ا/ت: باشه، آقای مافیا... هنوز منو نشناختی! 😈
پایان پارت سوم 🖤
ساعت ۶ صبح | عمارت جونگکوک
تق تق تق!
جونگکوک: ا/ت، بیدار شو.
ا/ت پتو رو روی سرش کشید.
ا/ت: برووو بیرون! هنوز شبه!
جونگکوک ساعتش رو نگاه کرد.
جونگکوک: پنج دقیقه وقت داری بیای پایین.
ا/ت: اگه نیام چی؟ 😴
جونگکوک: صبحانهات حذف میشه.
ا/ت فوراً از تخت بلند شد!
ا/ت: تو واقعاً هیولایی!
جونگکوک بدون هیچ واکنشی در رو بست.
---
🍳 نیم ساعت بعد | آشپزخونه
جونگکوک پشت میز نشسته بود که ا/ت با موهای آشفته وارد شد.
جونگکوک: بیست دقیقه دیر کردی.
ا/ت: وای ببخشید جناب رئیسجمهور!
جونگکوک نگاه سردی بهش انداخت.
جونگکوک: امروز اجازه نداری از عمارت خارج بشی.
ا/ت: من که اصلاً نمیخواستم برم!
جونگکوک: دیشب داشتی نقشهی فرار میکشیدی.
ا/ت خشکش زد.
ا/ت: تو از کجا...؟
جونگکوک: فکر کردی آدمهای من حواسشون نیست؟
ا/ت زیر لب غر زد و نشست.
چند دقیقه بعد، وقتی جونگکوک برای جواب دادن به تلفنش بلند شد، ا/ت یواشکی کلید ماشینش رو از روی میز برداشت!
اما هنوز به در نرسیده بود که صدای سرد جونگکوک از پشت سرش بلند شد:
جونگکوک: کلید رو بذار سر جاش.
ا/ت آروم برگشت.
ا/ت: من فقط داشتم... گردگیری میکردم!
جونگکوک دستش رو به سمتش دراز کرد.
جونگکوک: کلید. همین الان.
ا/ت کلید رو با حرص کف دستش گذاشت.
ا/ت: یه روز از دستت خلاص میشم!
جونگکوک کلید رو برداشت و نزدیکتر اومد.
جونگکوک: تا وقتی زیر سقف منی، قوانین من اجرا میشن. دفعهی بعد، عواقبش با خودته.
بعد به سمت اتاق کارش رفت.
ا/ت با عصبانیت به پشت سرش خیره شد.
ا/ت: باشه، آقای مافیا... هنوز منو نشناختی! 😈
پایان پارت سوم 🖤
- ۴۳۷
- ۲۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط