پارت ۳۶

یه هفته از رفتن تهیونگ گذشت. عمارت بدون اون، مثل یه جسد بی‌روح بود. ساکت. سرد. ولی من دیگه از سکوت نمی‌ترسیدم. تهیونگ به نگهبان‌ها دستور داده بود که به من کاری نداشته باشن.

ظهر بود. داشتم کف سالن اصلی رو تمیز می‌کردم که نگهبان اصلی عمارت، مردی که همیشه ساکت و جدی بود، اومد سمتم. یه پاکت نامه تو دستش بود.

_ خانم، این نامه صبح با پیک اومد. برای آقای تهیونگه. ولی چون ایشون نیستن...

· باید... باید چیکارش کنم؟

_ شما الان اینجا مسئولید. بهتره شما نگهش دارید تا برگردن.

پاکت رو گرفتم. کاغذش زبر بود. روش اسم تهیونگ با خطی درشت و تهدیدآمیز نوشته شده بود. یه حس بدی بهم می‌گفت که این نامه، خبرای خوبی نداره.

شب. تو اتاقم نشسته بودم. نامه روی میز بود. بهش زل زده بودم. می‌دونستم که حق ندارم بازش کنم. ولی کنجکاوی، مثل یه مار تو گوشم زمزمه می‌کرد.

دستم رو بردم سمت پاکت. لبه‌ش رو گرفتم. آروم بازش کردم.

داخلش یه عکس بود و یه تکه کاغذ. عکس رو برداشتم. یه عکس قدیمی از یه خونه بود. یه عمارت بزرگ، شبیه به همین عمارت، ولی قدیمی‌تر. پشت عکس با خط درشت نوشته شده بود: «میراثِ خونین.»

کاغذ رو برداشتم. خطش تند و خشن بود:
«تهیونگ. فکر کردی با ازدواج با یه دختر بی‌کس و کار، می‌تونی ردِ اون قرارداد رو بزنی؟ اون دختر کلیدِ همه چیزه. ما اون رو می‌خوایم. یا خودت تحویلش بده، یا ما خودمون می‌آییم و عمارتت رو با خاک یکسان می‌کنیم.»

قلبم ایستاد. کلیدِ همه چیز؟ من؟ یعنی چی؟

صدای قدم‌هایی از راهرو اومد. سریع عکس و نامه رو گذاشتم تو کشو. در باز شد. نگهبان بود.
_ خانم آقای تهیونگ برگشتن.

از اتاق بیرون زدم. به سمت پله‌ها دویدم. تهیونگ وارد عمارت شد. خسته بود. موهاش به هم ریخته. با دیدن من، یه لحظه مکث کرد.

· ت... تهیونگ. س..سلام

تهیونگ جوابم نداد فقط جدی گفت
& نامه کجاست؟

· تو... تو اتاقم. کشو.

ولم کرد و به سمت پله‌ها دوید. من پشت سرش راه افتادم. تهیونگ وارد اتاقم شد. کشو رو باز کرد. نامه و عکس رو برداشت. نگاهش به عکس افتاد. دستش لرزید.

& (آروم) این عمارت... این عمارتِ خانوادگی منه. عمارتی که فکر می‌کردم سوخته.

· ت... تهیونگ، این یعنی چی؟

تهیونگ کاغذ رو باز کرد. خوند. رنگش پرید. کاغذ رو مچاله کرد. به دیوار تکیه داد. نگاهم کرد. یه نگاه عجیب. ترس. نه از دشمن. از این که شاید من هم تو این بازی گیر افتاده باشم.

& (آروم) تو یه رازی داری که حتی خودت هم نمی‌دونی. و حالا... حالا یکی می‌خواد از این راز استفاده کنه.
دیدگاه ها (۲)

وقتی دانشجو بودم، توی خونه یه قانون داشتیم. هر جا دعوت می‌شد...

پارت ۱ویو تهیونگ:سلام من کیم تهیونگ هستم ۲۹ سالمه و تو یک کا...

dark life = 48ات تمام شب رو با چشم‌های باز گذروند. روی تخت د...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت دهمیونا با عصبانیت به مرد خیره ش...

شاهکاری به نام دروغ

چشمم از نگاهش فروریخت.سریع به سمت یکی از گل‌های بزرگ و پرزرق...

رمان: تا وقتی که عاشقت شدم ------ادامه پارت ۲۴

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³⁹ویو میکا_____یه دفعه ل...

پارت ۵ | غریبه‌ی آشناآراد آرام از پله‌ها بالا رفت.هلیا پشت س...

چند روز بعد، ات کم‌کم به زندگی جدیدش در عمارت عادت کرده بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط