×قسمت بیست و نه×پارت یک
×قسمت بیست و نه×پارت یک
اون روز شاید بشه گفت بهترین ناهار عمرمو خوردم..بعد از اونم با ستایش و خانوادض خدافظی کردیم..پدرش مرد جذابی بود..ولی در عین حال شکسته..در حالی که اصلا کمتر از سیو پنج سالش بود..معلومه غم همسرش اپنپ ا پای در اورده..البته شماره مامان ستایش رو گرفتیم تا اگه یه موقع دلمون تنگش شد بیایمدنبالش وباهم بریم بیرون..بعد از ناهار خوردن دیگه کم کم ظهر تموم شد و بعد از ظهراومد..تصمیم گرفتیم بریم بامتهران...تا برسیم هوا کلی تاریک شده بود..
بعدشم که رسیدیم کنار هم ایستادیم و به تهران بزرگی که زیر پاهامون بود خیره شدیم
_ویدا
_هوم؟؟
_ویدا
_بله
_ویدااا
_جونم
_در جریانی که عاشقتم
دلم خالی شد..قلبمتند زد..چیزی نگفتم و سعی کردم لبخندمو تو اون تاریکی از دیدش پنهون کنم..
_در جریانی که نفسمی؟!
و من همچنان سکوت کردم و به اب کردن کله قندای توی دلم ادامه دادم
_ادما بدون نفس نمیتونن زندگی کنن..نفس واسشون ضروریه..توامواسه من مثه نفس واسه هر موجود زنده ای ضروریی....
نباشی نیستم
_غلط میکنی نباشی
_انصافه من بدون تو باشم؟؟سامان بدون ویدا معنی داره؟؟
_باید معنی بگیره..حتی بدون من
_چجوری جرئت میکنی اینارو بگی؟!
_باید جرئت کنم..باید شجاعت گفتن چیزایی که نه واسه من نه واسه تو خوشایند نیست روداشتهباشم...چون تو نداری..باید یکیمون منطق باشه..همیشه احساس خالی از منطق مشکل سازه
_اینجوری فکر میکنی؟!
_اره
_من نه..من اینجوری فکر میکنم که اگه یه روزم نباشی نیستم..اگه ام باشم سامان قبلی نیستم...شایدم کلا نباشم..شاید اگهنباشی سامانی نباشه..شاید نه ..حتما...حتما سامان بدونه ویدا میمیره
_بسه سامان..اصلا مگه قراره نباشم؟؟
_نمیدونم...دلم شور میزنه
_بی معنیه..مطمئن باش..زمینبه اسمون بیاد...اسمون بهزمین..دنیا باشه و نباشه..من هستم..اونم کنار تو
خندید..خندیدم..خنده اون تلخ بود..شاید خنده منم تلخ بوده باشه..ولی اونموقع همچین فکری نمیکردم
.................................
فردای اونروز صبح که زنگ هشدارگوشیم ازخواب بیدارم کرد کلمه( ازمایش) روی صفحه گوشی شروع روزای سختمو اعلام میکرد...بهطوررسمی..سریع اماده شدم و تاکسی گرفتم و تا ازمایشگاه رفتم..بوی الکل و دارو و ...سرمو درد می اورد..حاله خوبی نداشتم..پرستار کهاومد درخواست جواب ازمایشمو کردم..یه برگه بهم داد..برگه ای که قصد داشت زندگیمو خودش یه تنه خراب کنه...برگه ای که میخواست با تیزیش رگ دست عشقمو بزنه...برگه ای که نحس بود.برگه ای که توش نوشته بود من سرطان دارم..سرطان خون..از همونایی که بابابزرگ باهاش رفت اون دنیا..همونا که میترسیدمبابا ارث نبره و ..حالا..خودم بودم که باید باهاشمیسوختم...
(پی نوشت:دوستان قرار نبودبیماری ویدا سرطان خون باشه...ولی من این بیماریو به عشق یکی از دوستای مهربون مجازیم که درگیر همین بیماریه گذاشتم...واسش دعا کنید توروخدا)
اون روز شاید بشه گفت بهترین ناهار عمرمو خوردم..بعد از اونم با ستایش و خانوادض خدافظی کردیم..پدرش مرد جذابی بود..ولی در عین حال شکسته..در حالی که اصلا کمتر از سیو پنج سالش بود..معلومه غم همسرش اپنپ ا پای در اورده..البته شماره مامان ستایش رو گرفتیم تا اگه یه موقع دلمون تنگش شد بیایمدنبالش وباهم بریم بیرون..بعد از ناهار خوردن دیگه کم کم ظهر تموم شد و بعد از ظهراومد..تصمیم گرفتیم بریم بامتهران...تا برسیم هوا کلی تاریک شده بود..
بعدشم که رسیدیم کنار هم ایستادیم و به تهران بزرگی که زیر پاهامون بود خیره شدیم
_ویدا
_هوم؟؟
_ویدا
_بله
_ویدااا
_جونم
_در جریانی که عاشقتم
دلم خالی شد..قلبمتند زد..چیزی نگفتم و سعی کردم لبخندمو تو اون تاریکی از دیدش پنهون کنم..
_در جریانی که نفسمی؟!
و من همچنان سکوت کردم و به اب کردن کله قندای توی دلم ادامه دادم
_ادما بدون نفس نمیتونن زندگی کنن..نفس واسشون ضروریه..توامواسه من مثه نفس واسه هر موجود زنده ای ضروریی....
نباشی نیستم
_غلط میکنی نباشی
_انصافه من بدون تو باشم؟؟سامان بدون ویدا معنی داره؟؟
_باید معنی بگیره..حتی بدون من
_چجوری جرئت میکنی اینارو بگی؟!
_باید جرئت کنم..باید شجاعت گفتن چیزایی که نه واسه من نه واسه تو خوشایند نیست روداشتهباشم...چون تو نداری..باید یکیمون منطق باشه..همیشه احساس خالی از منطق مشکل سازه
_اینجوری فکر میکنی؟!
_اره
_من نه..من اینجوری فکر میکنم که اگه یه روزم نباشی نیستم..اگه ام باشم سامان قبلی نیستم...شایدم کلا نباشم..شاید اگهنباشی سامانی نباشه..شاید نه ..حتما...حتما سامان بدونه ویدا میمیره
_بسه سامان..اصلا مگه قراره نباشم؟؟
_نمیدونم...دلم شور میزنه
_بی معنیه..مطمئن باش..زمینبه اسمون بیاد...اسمون بهزمین..دنیا باشه و نباشه..من هستم..اونم کنار تو
خندید..خندیدم..خنده اون تلخ بود..شاید خنده منم تلخ بوده باشه..ولی اونموقع همچین فکری نمیکردم
.................................
فردای اونروز صبح که زنگ هشدارگوشیم ازخواب بیدارم کرد کلمه( ازمایش) روی صفحه گوشی شروع روزای سختمو اعلام میکرد...بهطوررسمی..سریع اماده شدم و تاکسی گرفتم و تا ازمایشگاه رفتم..بوی الکل و دارو و ...سرمو درد می اورد..حاله خوبی نداشتم..پرستار کهاومد درخواست جواب ازمایشمو کردم..یه برگه بهم داد..برگه ای که قصد داشت زندگیمو خودش یه تنه خراب کنه...برگه ای که میخواست با تیزیش رگ دست عشقمو بزنه...برگه ای که نحس بود.برگه ای که توش نوشته بود من سرطان دارم..سرطان خون..از همونایی که بابابزرگ باهاش رفت اون دنیا..همونا که میترسیدمبابا ارث نبره و ..حالا..خودم بودم که باید باهاشمیسوختم...
(پی نوشت:دوستان قرار نبودبیماری ویدا سرطان خون باشه...ولی من این بیماریو به عشق یکی از دوستای مهربون مجازیم که درگیر همین بیماریه گذاشتم...واسش دعا کنید توروخدا)
- ۵.۵k
- ۲۰ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط