سناریو: ماه سرخ

«حسادتِ چشم‌های غریبه، خشمِ توی رگ‌هایِ باجی، و آرامشی که قراره به زودی تکه‌تکه بشه… 🥀 همه چیز برای یک فاجعه آماده است. این شروعِ یک داستانِ معمولی نیست؛ این سقوط به تاریکیه. 🕳️

پارت اول: طنین در سکوت صبحگاهی»


**اتمسفر و فضا:**
ساعت دقیقاً ۶ صبح است. اتاق در نیم‌تاریکی غرق شده؛ تنها منبع نور، درخششِ آبی‌رنگ و سردِ مهِ صبحگاهی است که از لای پرده‌های نیمه‌باز به داخل می‌خزد و روی پوست گندمی تو می‌رقصد. بوی ملایم چای و بوی خاصِ پوست باجی (ترکیبی از صابون و اون رایحه مردانه و گرم که همیشه با اوست) در فضای ساکت خانه پیچیده است. سکوت اتاق آنقدر عمیق است که صدای تپش قلب‌ها یا حتی صدای نفس‌های آرام تو در این فضای نیمه‌روشن، سنگینی عجیبی دارد.

**شروع روایت:**
تو در میان پتوهای نرم غرق شده‌ای. خواب‌های رنگی و پر از رویا، در ذهنت در حال عبور هستند. ناگهان، سنگینیِ گرم و آشنایی را کنار خودت حس می‌کنی. باجی ادمی نیست که با فریاد یا تکان دادن شدید بیدارت کند؛ (مامان های ایرانی🩴👹🗿) او همیشه همان طور که برای تو هست، با یک نوعِ «خشنِ مهربان» وارد عمل می‌شود.

او در حالی که موهای بلند و سیاه و کلافه‌اش روی بالش ریخته، با آن نگاه تیز و در عین حال نرمش، به تو خیره شده است. باجی که حالا برای تو از سیگار و الکل فاصله گرفته، نوعی آرامشِ مهارشده دارد که فقط وقتی کنار توست ظاهر می‌شود. او با دستی که رگه‌هایی از قدرت در آن دیده می‌شود، به آرامی اما با قاطعیت، لای پتو را کنار می‌زند.

او زیر گوشت زمزمه می‌کند: «بیا دیگه... آفتاب داره از پنجره می‌خنده به تنبلی‌ت. دیر می‌کنی، مدرسه‌ رو از دست میدی.»

**تعامل و کشمکش:**
تو، با همان ویژگی‌های خودت، به جای برخاستن، تصمیم می‌گیری از سلاح همیشگی‌ات استفاده کنی: **ناز کردن**. چشمان آهویی مانند و بزرگت را نیمه‌باز می‌کنی، لبخندی شیطنت‌آمیز می‌زنی و خودت را بیشتر در پتو می‌پیچی. دست‌هایت را از زیر پتو بیرون می‌آوری و سعی می‌کنی به بازوهای عضلانی او گیر بدهی، در حالی که با لحنی خواب‌آلود و کشدار می‌گویی: «فقط پنج دقیقه دیگه باجی... بقیه‌ی دنیا می‌تونن منتظر بمونن...»

باجی آهی می‌کشد؛ آهی که ترکیبی از کلافگیِ ساختگی و عشقی بی‌پایان است. او می‌داند تو چطور او را از زیر فشار برمی‌داری. اما این بار، او نمی‌خواهد تسلیم شود.

**نقطه اوج :**
او با یک حرکت سریع و قدرتمند که نشان‌دهنده استایل جنگجویانه و بدنی ورزیده است، لای پتو را کاملاً کنار می‌زند. قبل از اینکه بتوانی اعتراض کنی، بازوهای قوی‌اش را دور کمرت حلقه می‌کند. تو حس می‌کنی چقدر در برابر او کوچک و ظریف هستی. او تو را به سبک خودش، با یک حرکتِ تک‌حرکتی و بدون اینکه اجازه دهد پاهایت به زمین برسد، از تخت بلند می‌کند و در آغوشش می‌گیرد.

تفاوت دمای بدن او و تو، برخورد پوست نرم و سفید گونه‌هایت با سینه‌ی سفت و گرم او، و لرزش خفیف بدن تو در میان دستان او، اتمسفر را از یک صبح معمولی به یک لحظه‌ی بسیار صمیمی و پر از کشش تبدیل می‌کند.

او تو را به سمت پنجره یا شاید درست روبروی آینه‌ی بزرگ اتاق می‌برد. در حالی که تو هنوز سعی می‌کنی با سر روی شانه‌اش کمانی بیاوری و ناز کنی، او با صدایی که حالا بم‌تر و خش‌دارتر شده، مستقیم در چشمانت نگاه می‌کند:
«این ناز کردن‌ها برای وقتیه که شب‌هست، نه وقتی که باید برای آینده‌ت آماده بشی. اما...» مکث می‌کند، سرش را به پیشانی تو تکیه می‌دهد و نفس گرمش پوستت را می‌سوزاند، «...اگر این‌طوری ادامه بدی، من هیچ‌وقت نمی‌تونم بذارم از این اتاق بری بیرون.»

**جزئیات پنهان (Psychological Depth):**
در این لحظه، باجی فقط یک همراه نیست؛ او محافظِ دنیای توست. در چشمان او، ردی از آن پسر سرکشِ "توجو ریونجرز" دیده می‌شود که حالا یاد گرفته چطور برای کسی که دوستش دارد، آرام باشد.

آنچه خواهید دید: وقتی دوباره از اتاق بیرون می‌آید، با آن ظاهرِ جدیدش نفست را بند می‌آورد. یک پیراهن سفیدِ جذب که عضلات بازوها و سینه‌اش را به خوبی نشان می‌دهد :)♡

من تازه این مسیر رو شروع کردم، ولی کلی داستانِ دارک و خفن توی ذهنم دارم که می‌خوام براتون بنویسم. برای اینکه پارت‌های بعدیِ این سناریوی هیجان‌انگیز رو با جزئیاتِ وحشیانه‌ترش براتون بنویسم، به حمایتِ همتون نیاز دارم:

🎯 پارت بعد رو بزارم؟ :

( ۵) تا لایک
( ۲) تا فالوور جدید
✨ یک درخواستِ مهم: اگر دوستِ “انیمه‌باز” یا “توکیو ریونجرز‌فن” دارید که این مدل داستان‌ها رو دوست داره، این پست رو براشون بفرستید تا اون‌ها هم به جمعِ ما اضافه بشن و زودتر به هدف برسیم.

اشتیاقتون رو توی کامنت‌ها بهم نشون بدید تا پارت بعد رو همین زودتر براتون آماده کنم! 🥀🖤
دیدگاه ها (۳)

سناریووو

فکت توکیو ریونجرز

### پارت اول: عطر قهوه و آرامشِ صبحگاهی نورِ کمرنگِ خورشید ا...

کسخلان گروگان

دلتنگم... دلتنگی‌هایم را لبِ جوی می‌برم می‌نشینم ،شعر می‌...

پارت ۳۴

✨ راز پوست شفاف و درخشان؟ یه ماسک ساده با برنج! 🌾🤍ماسک برنج ...

پارت ۵۵خورشیدِ صبحگاهی به آرومی از پرده‌هایِ سنگینِ اتاقِ طب...

{خوانواده بی ارامش }

اکو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط