آینه 34
#آینه
𝓟𝓪𝓻𝓽 34:
"دازای"
الان سه هفته میگذره..
سه هفته پر از استرس و اضطراب ولی همزمان با اون یه حس ارامشی که بلاخره داشتم بدست می اوردم..
کل این مدت توی خونه چویا مونده بودم چون از یه طرف امکان داشت فئودور به هر دلیلی از اون بازداشتگاه بیاد بیرون و از یه طرف هم کلید نداشتم
ولی دیروز، همه چیز درست شد..
همون موقع که قاضی حکمش رو با صدای بلند اعلام کرد، حس میکردم حداقل این سه سالی که میفته زندان، قراره یه زندگی اروم داشته باشم..
کلید خونه و بقیه وسایل مثل ماشین رو که فئودور بعد از اون شب پیش خودش نگهداشته بود بهم دادن و امشب.. قرار بود بعد از مدتها تنها توی خونه بخوابم..
توی همین فکر ها بودم و کلید رو از توی جیبم بیرون اوردم
با تردید توی قفل چرخوندمش و.. همینکه درو باز کردم یبار دیگه صدای فریاد کشیدنای اون و خواهش کردنای من توی گوشم پیچید..
+ هوفف..
کلافه وار دستمو لابلای موهام کشیدم و رفتم داخل
بقدری خسته بودم که حتی فرصت نکردم وسایلمو از توی کیفم در بیارم و فقط خودمو روی تخت انداختم تا بخوابم
**
نیمه شب بود..
با ترس و وحشت از خواب پریدم
درست یادم نمیومد چی دیدم ولی اصلا حالم خوب نبود..
هرلحظه که توی اون خونه حتی نفس میکشیدم حالم بد و بدتر میشد
چشمام از خستگی به زور باز مونده بودن ولی اصلا نمیتونستم پلک روی هم بذارم..
دستمو به دیوار تکیه دادم و خودمو کشوندم توی اشپزخونه
شیر ابو باز کردم و چندباری پشت سر هم اب توی صورتمو پاشیدم تا شاید خواب از سرم بپره ولی نه.. فایده نداشت
سرم بدجوری داغ کرده بود و.. انگار هر لحظه هم دمای بدنم بالاتر میرفت..
چه مرگم شده بود؟
صورتمو با استینم خشک کردم و خودمو روی مبل انداختم
چشمامو بستم تا شاید بتونم بخوابم، اما همینکه یه کم اروم گرفتم، باز صدای داد و فریاد تا مغزم پیچید
باز از جام پاشدم..
اینطوری امکان نداشت بتونم بخوابم
"چویا"
تازه از بیمارستان برگشته بودم
بااینکه اصلا جونی واسم نمونده بود ولی سریع رفتم توی حموم و تنمو زیر دوش اب سرد گرفتم تا یه کم خستگیم در بره
وان رو هم از اب سرد پر کردم ولی دیگه حالشو نداشتم پس همونطوری ولش کردم و بعداز اینکه فقط یه حوله دور خودم پیچیدم بیرون اومدم
از توی یخچال ساندویچ نیم خورده شب قبلم رو برداشتم تا بخورم که.. زنگ درو یکی زد
+ این وقت شب کیه..
با همون سر و وضع درو باز کردم
حدس میزدم برادرم ورلاین باشه ولی با دیدن دازای تعجب کردم
+ دازای؟ تو مگه امشب نرفتی خونه خودت؟!
با صورت سرخ و عرق کرده بهم نگاه کرد
چشماش بدجوری میلرزیدن
- م.. میشه امـ.. شب هم.. ای.. اینجا.. بخوا.. بم..؟
دستمو روی پیشونیش گذاشتم
+ چرا انقد داغی؟!!
چیزی نگفت و یدفعه تمام وزنش روی من افتاد..
𝓟𝓪𝓻𝓽 34:
"دازای"
الان سه هفته میگذره..
سه هفته پر از استرس و اضطراب ولی همزمان با اون یه حس ارامشی که بلاخره داشتم بدست می اوردم..
کل این مدت توی خونه چویا مونده بودم چون از یه طرف امکان داشت فئودور به هر دلیلی از اون بازداشتگاه بیاد بیرون و از یه طرف هم کلید نداشتم
ولی دیروز، همه چیز درست شد..
همون موقع که قاضی حکمش رو با صدای بلند اعلام کرد، حس میکردم حداقل این سه سالی که میفته زندان، قراره یه زندگی اروم داشته باشم..
کلید خونه و بقیه وسایل مثل ماشین رو که فئودور بعد از اون شب پیش خودش نگهداشته بود بهم دادن و امشب.. قرار بود بعد از مدتها تنها توی خونه بخوابم..
توی همین فکر ها بودم و کلید رو از توی جیبم بیرون اوردم
با تردید توی قفل چرخوندمش و.. همینکه درو باز کردم یبار دیگه صدای فریاد کشیدنای اون و خواهش کردنای من توی گوشم پیچید..
+ هوفف..
کلافه وار دستمو لابلای موهام کشیدم و رفتم داخل
بقدری خسته بودم که حتی فرصت نکردم وسایلمو از توی کیفم در بیارم و فقط خودمو روی تخت انداختم تا بخوابم
**
نیمه شب بود..
با ترس و وحشت از خواب پریدم
درست یادم نمیومد چی دیدم ولی اصلا حالم خوب نبود..
هرلحظه که توی اون خونه حتی نفس میکشیدم حالم بد و بدتر میشد
چشمام از خستگی به زور باز مونده بودن ولی اصلا نمیتونستم پلک روی هم بذارم..
دستمو به دیوار تکیه دادم و خودمو کشوندم توی اشپزخونه
شیر ابو باز کردم و چندباری پشت سر هم اب توی صورتمو پاشیدم تا شاید خواب از سرم بپره ولی نه.. فایده نداشت
سرم بدجوری داغ کرده بود و.. انگار هر لحظه هم دمای بدنم بالاتر میرفت..
چه مرگم شده بود؟
صورتمو با استینم خشک کردم و خودمو روی مبل انداختم
چشمامو بستم تا شاید بتونم بخوابم، اما همینکه یه کم اروم گرفتم، باز صدای داد و فریاد تا مغزم پیچید
باز از جام پاشدم..
اینطوری امکان نداشت بتونم بخوابم
"چویا"
تازه از بیمارستان برگشته بودم
بااینکه اصلا جونی واسم نمونده بود ولی سریع رفتم توی حموم و تنمو زیر دوش اب سرد گرفتم تا یه کم خستگیم در بره
وان رو هم از اب سرد پر کردم ولی دیگه حالشو نداشتم پس همونطوری ولش کردم و بعداز اینکه فقط یه حوله دور خودم پیچیدم بیرون اومدم
از توی یخچال ساندویچ نیم خورده شب قبلم رو برداشتم تا بخورم که.. زنگ درو یکی زد
+ این وقت شب کیه..
با همون سر و وضع درو باز کردم
حدس میزدم برادرم ورلاین باشه ولی با دیدن دازای تعجب کردم
+ دازای؟ تو مگه امشب نرفتی خونه خودت؟!
با صورت سرخ و عرق کرده بهم نگاه کرد
چشماش بدجوری میلرزیدن
- م.. میشه امـ.. شب هم.. ای.. اینجا.. بخوا.. بم..؟
دستمو روی پیشونیش گذاشتم
+ چرا انقد داغی؟!!
چیزی نگفت و یدفعه تمام وزنش روی من افتاد..
- ۱۴.۰k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط