عشقی حقیقی
انیا از عمارت رفت بیرون و برگشت به خونشون و همه یه جوری همو بغل کردند که انگار یک ساله همو ندیدن همه سره سفره بودن که انیا گفت :پ..پ...پدر
لوید:جانم دخترم چرا انقدر مضطرب هستی
انیا :ن....ن....نه ...پ....پدر...ح....حالم....خ......خ...خوبه
یور :من اینجوری فکر نمیکنم انیا حق با پدرته خیلی مضطرب چیزی شده بگو باهم حلش کنیم
انیا :ن....نه....ف...فقط....ی...یکم....ا.....استرس....د...دارم
لوید :برای چی
انیا :پ....پدر من میخوام با مکس ازدواج کنم
لوید و یور دهنشون یک متر باز موند
ذهن لوید :ولی مگه با دامیان کنار نیومد انیا باید با دامیان ازدواج کنه
انیا بغضش ترکید و به گریه افتاد
لوید و یور:چیشدددددانیاااااااااا
انیا:پ.....هق....پدر.....هق.....ق....هق ....قبول ....هق....کن
لوید :ب....باشه باشه اصلا هرچی تو بگی فردا به خانوادهی مکس میگیم بیان اینجا
انیا :پدر
لوید:جانم
انیا :میشه به خانوادهی دامیان نگی بیان
یور :چرا عزیزم
انیا :فقط بگید نیان
لوید :باشه انیا باشه
انیا :ممنون پد.........
که یوری مثل همیشه بدون در زدن و با لگد اومد و تو داد زد :یور انیا لوته من اومدمممممممم
یور:خوش اومدی یوری
یوری :سلام یور حالت خوبه خوا...........چییییییییییی انیا گریه کردیییییییییی (یوری انیا رو مثل یور دوست داره)
انیا :ن....نه دایی جون حالم خوبه
یوری :لوته بهت چیزی گفته ها بگو تا خفش کنم
انیا :ن...نه به خدا اصلا مامان بابا کاره ای نیستن
یوری :پس همه چیز و باید بگی
انیا :اما اما .....
یوری :اما بی اما
انیا همه چیز و برای یوری گفت یوری همو احساس انیا رو درک کرد اما پیش خانواده گفت و گفت که مکس چی بهش گفته لوید هم گفت :پسره ......(سانسور)عوضی .......(باز هم سانسور )خودم با دستام میکشمش
یور :زندش نمیزاره مرتیکه ......(سانسور)
یوری :منم میام سرش و از بدنش جدا میکنم
انیا :اروم باشید باشه
همه :باشه
یوری پیش انیا خوابید تا یکم آرومش کنه و انیا تا صبح داشت گریه میکرد یوری هم دلداریش میداد
تا اینکه روز موعود فرارسید انیا لباسش رو پوشید پارت بعد عکس لباسش و میزارم لوید و یور و یوری این دوتا ازدواج کردند دامیان هم فهمید و روز عروسی برای انیا و دامیان روزی عذا بود دامیان به عروسب نیومد
داره جاهای حساسش میرسه ۱۰ تا لایک و ۱۰ کامنت برای پارت بعد
بای بای عسلیا💜❤️🩷
لوید:جانم دخترم چرا انقدر مضطرب هستی
انیا :ن....ن....نه ...پ....پدر...ح....حالم....خ......خ...خوبه
یور :من اینجوری فکر نمیکنم انیا حق با پدرته خیلی مضطرب چیزی شده بگو باهم حلش کنیم
انیا :ن....نه....ف...فقط....ی...یکم....ا.....استرس....د...دارم
لوید :برای چی
انیا :پ....پدر من میخوام با مکس ازدواج کنم
لوید و یور دهنشون یک متر باز موند
ذهن لوید :ولی مگه با دامیان کنار نیومد انیا باید با دامیان ازدواج کنه
انیا بغضش ترکید و به گریه افتاد
لوید و یور:چیشدددددانیاااااااااا
انیا:پ.....هق....پدر.....هق.....ق....هق ....قبول ....هق....کن
لوید :ب....باشه باشه اصلا هرچی تو بگی فردا به خانوادهی مکس میگیم بیان اینجا
انیا :پدر
لوید:جانم
انیا :میشه به خانوادهی دامیان نگی بیان
یور :چرا عزیزم
انیا :فقط بگید نیان
لوید :باشه انیا باشه
انیا :ممنون پد.........
که یوری مثل همیشه بدون در زدن و با لگد اومد و تو داد زد :یور انیا لوته من اومدمممممممم
یور:خوش اومدی یوری
یوری :سلام یور حالت خوبه خوا...........چییییییییییی انیا گریه کردیییییییییی (یوری انیا رو مثل یور دوست داره)
انیا :ن....نه دایی جون حالم خوبه
یوری :لوته بهت چیزی گفته ها بگو تا خفش کنم
انیا :ن...نه به خدا اصلا مامان بابا کاره ای نیستن
یوری :پس همه چیز و باید بگی
انیا :اما اما .....
یوری :اما بی اما
انیا همه چیز و برای یوری گفت یوری همو احساس انیا رو درک کرد اما پیش خانواده گفت و گفت که مکس چی بهش گفته لوید هم گفت :پسره ......(سانسور)عوضی .......(باز هم سانسور )خودم با دستام میکشمش
یور :زندش نمیزاره مرتیکه ......(سانسور)
یوری :منم میام سرش و از بدنش جدا میکنم
انیا :اروم باشید باشه
همه :باشه
یوری پیش انیا خوابید تا یکم آرومش کنه و انیا تا صبح داشت گریه میکرد یوری هم دلداریش میداد
تا اینکه روز موعود فرارسید انیا لباسش رو پوشید پارت بعد عکس لباسش و میزارم لوید و یور و یوری این دوتا ازدواج کردند دامیان هم فهمید و روز عروسی برای انیا و دامیان روزی عذا بود دامیان به عروسب نیومد
داره جاهای حساسش میرسه ۱۰ تا لایک و ۱۰ کامنت برای پارت بعد
بای بای عسلیا💜❤️🩷
- ۱۷.۱k
- ۲۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط