one and only part 3:
از همون روزی که سوبین تقریباً سرش داد زد، یونجون دیگه اون آدمِ همیشگی نبود.
نه اینکه قهر کرده باشه.
نه اینکه جا زده باشه.
فقط… **کم شد.**
تو استودیو، صداش کمتر شد. خندهاش ناپدید شد. حتی وقتی از کنارش رد میشدن، فقط با یه نگاه کوتاه جواب میداد؛ نه مزاحمت، نه شوخیهای بیهدف. انگار کل بدنش تصمیم گرفته بود به سوبین فضا بده.
و مهمتر از همه:
هر روز **دقیقاً سرِ ساعت** میرفت سرکار.
بعد هم دقیقاً سرِ ساعت میاومد.
نه دیر، نه زود. هیچ حرکت اضافیای برای جلب توجه. هیچ بهانهی الکی برای گیر دادن به سوبین.
سوبین اولش فکر کرد:
«داره بیتفاوت میشه.»
ولی بیتفاوت نبود. چون بیتفاوتها نگاه نمیدوزن. یونجون بعضی وقتها وقتی سوبین از کنار میز رد میشد، فقط چند ثانیه زل میزد—نه با لجبازی. با یه چیزی شبیه “فکر کردن”.
چند روز گذشت.
سوبین که همیشه تو کارهاش کنترل داشت، کمکم یه حقیقت رو فهمید:
یونجون، اونقدر پیگیر بود که زندگیاش شده بود تعقیبِ واکنش آدمها.
پس سکوت و نظمش یعنی چی؟
یعنی اینکه اون داد رو جدی گرفته بود.
یعنی اینکه یونجون فهمیده بود زیادهروی کرده… و این بار به جای فشار، داشت **عقب میرفت تا دوباره از نو بسازه**.
همین فهم، سوبین رو گیج کرد.
چون سوبین دنبالِ مهربونی نبود. دنبالِ کم کردنِ خطر بود.
اما وقتی خطر کم شد، یه خلأ عجیب ایجاد شد.
یعنی اون روزی که یونجون دست از سرش برنداشت، سوبین برای اولین بار دیده بود کسی واقعاً “دیده میشه”.
و حالا که دیدهشدن تبدیل شده بود به سکوتِ مراقبتی، سوبین حس میکرد…
اون فشار، شاید فقط اذیت نبود—شاید هم از جایی میاومد که خودش نمیخواست اعتراف کنه.
روز هفتم، سوبین توی راهرو ایستاد و نگاهش افتاد به تایمکلاکِ کنار در.
یونجون هنوز از راه نرسیده بود… ولی ثانیهها انگار طبق همون ریتمِ یونجون میچرخیدن.
سرِ ساعت، در باز شد. یونجون وارد شد. همون تیپ، همون ظاهر مرتب، همون قدمهای بیصدا.
با این تفاوت که این بار، سوبین…
نمیخواست ازش فرار کنه.
ظهر، وقتی سوبین داشت جمعبندی عکسها رو میکرد، یونجون بدون مقدمه کنار صندلیش ایستاد.
اما دستش رو روی هیچ چیز نذاشت. نزدیک هم نیومد.
فقط گفت، خیلی کوتاه، خیلی بیادعا:
«امروز میدونی چی کار کردم؟»
سوبین پلک زد.
«چی؟»
یونجون یه ثانیه سکوت کرد. انگار چیزی تو گلویش گیر کرده باشه. بعد آروم گفت:
«این که سرِ وقت بیام… که مزاحمت نباشم. و همینطور… که بدونی من میفهمم “نه” یعنی چی.»
سوبین خواست حرف بزنه، اما چیزی از دهانش درنیومد.
چون اون لحظه، خیلی واضح فهمید:
یونجون از اون “تلاش برای زدنِ سد” افتاده بود به “یاد گرفتنِ مرزها”.
و مرزها—حتی وقتی دیر فهمیده بشن—نزدیکترین چیز به امنیتن.
_______________________
#فنفیکشن #بیال #یونبین #توباتو
نه اینکه قهر کرده باشه.
نه اینکه جا زده باشه.
فقط… **کم شد.**
تو استودیو، صداش کمتر شد. خندهاش ناپدید شد. حتی وقتی از کنارش رد میشدن، فقط با یه نگاه کوتاه جواب میداد؛ نه مزاحمت، نه شوخیهای بیهدف. انگار کل بدنش تصمیم گرفته بود به سوبین فضا بده.
و مهمتر از همه:
هر روز **دقیقاً سرِ ساعت** میرفت سرکار.
بعد هم دقیقاً سرِ ساعت میاومد.
نه دیر، نه زود. هیچ حرکت اضافیای برای جلب توجه. هیچ بهانهی الکی برای گیر دادن به سوبین.
سوبین اولش فکر کرد:
«داره بیتفاوت میشه.»
ولی بیتفاوت نبود. چون بیتفاوتها نگاه نمیدوزن. یونجون بعضی وقتها وقتی سوبین از کنار میز رد میشد، فقط چند ثانیه زل میزد—نه با لجبازی. با یه چیزی شبیه “فکر کردن”.
چند روز گذشت.
سوبین که همیشه تو کارهاش کنترل داشت، کمکم یه حقیقت رو فهمید:
یونجون، اونقدر پیگیر بود که زندگیاش شده بود تعقیبِ واکنش آدمها.
پس سکوت و نظمش یعنی چی؟
یعنی اینکه اون داد رو جدی گرفته بود.
یعنی اینکه یونجون فهمیده بود زیادهروی کرده… و این بار به جای فشار، داشت **عقب میرفت تا دوباره از نو بسازه**.
همین فهم، سوبین رو گیج کرد.
چون سوبین دنبالِ مهربونی نبود. دنبالِ کم کردنِ خطر بود.
اما وقتی خطر کم شد، یه خلأ عجیب ایجاد شد.
یعنی اون روزی که یونجون دست از سرش برنداشت، سوبین برای اولین بار دیده بود کسی واقعاً “دیده میشه”.
و حالا که دیدهشدن تبدیل شده بود به سکوتِ مراقبتی، سوبین حس میکرد…
اون فشار، شاید فقط اذیت نبود—شاید هم از جایی میاومد که خودش نمیخواست اعتراف کنه.
روز هفتم، سوبین توی راهرو ایستاد و نگاهش افتاد به تایمکلاکِ کنار در.
یونجون هنوز از راه نرسیده بود… ولی ثانیهها انگار طبق همون ریتمِ یونجون میچرخیدن.
سرِ ساعت، در باز شد. یونجون وارد شد. همون تیپ، همون ظاهر مرتب، همون قدمهای بیصدا.
با این تفاوت که این بار، سوبین…
نمیخواست ازش فرار کنه.
ظهر، وقتی سوبین داشت جمعبندی عکسها رو میکرد، یونجون بدون مقدمه کنار صندلیش ایستاد.
اما دستش رو روی هیچ چیز نذاشت. نزدیک هم نیومد.
فقط گفت، خیلی کوتاه، خیلی بیادعا:
«امروز میدونی چی کار کردم؟»
سوبین پلک زد.
«چی؟»
یونجون یه ثانیه سکوت کرد. انگار چیزی تو گلویش گیر کرده باشه. بعد آروم گفت:
«این که سرِ وقت بیام… که مزاحمت نباشم. و همینطور… که بدونی من میفهمم “نه” یعنی چی.»
سوبین خواست حرف بزنه، اما چیزی از دهانش درنیومد.
چون اون لحظه، خیلی واضح فهمید:
یونجون از اون “تلاش برای زدنِ سد” افتاده بود به “یاد گرفتنِ مرزها”.
و مرزها—حتی وقتی دیر فهمیده بشن—نزدیکترین چیز به امنیتن.
_______________________
#فنفیکشن #بیال #یونبین #توباتو
- ۳۴۲
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط