چند پارتی
پارت۶( اخر)
تا چند روز بعد، از جونگکوک دوری کردم. دیگر زودتر به مدرسه نمیرسیدم و سرِ زنگ تفریح هم به سالن غذاخوری نمیرفتم. اگر جایی او را میدیدم، مسیرم را عوض میکردم؛ نه برای اینکه دلم نمیخواست ببینمش، برای اینکه نمیخواستم دوباره امیدوار شوم.
اما جونگکوک انگار تازه متوجه شده بود جای خالیام چقدر به چشم میآید.
یک روز بعد از کلاس، دفترم را روی میز جا گذاشتم. وقتی برای برداشتنش برگشتم، جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود و دفتر را در دست داشت. تا من را دید، جلو آمد.
«ا.ت، صبر کن.»
دفتر را از دستش گرفتم. «ممنون.»
خواستم بروم که گفت: «اون حرفی که اون روز زدم…»
نگاهش کردم؛ خسته و بیحوصله. «کدوم حرف؟ اینکه سرگرمیات بودم؟ یا اینکه فکر کردم میتونم بازیات رو ببرم؟»برای اولین بار جوابی نداشت. نگاهش افتاد روی زمین و صدایش آرام شد: «میدونم حق داری ازم متنفر باشی.»
«من ازت متنفر نیستم، جونگکوک.» مکث کردم. «فقط دیگه نمیخوام چیزی رو از طرف تو اشتباه بفهمم.»
زنگ مدرسه خورد. از کنارش رد شدم، اما اینبار صدایم نکرد. وقتی به در کلاس رسیدم، صدایش را شنیدم:
«میتونم یه بار دیگه باهات حرف بزنم؟ نه برای بازی. فقط… برای اینکه اینبار واقعاً گوش بدم.»
جوابی ندادم. هنوز آماده نبودم. اما برای اولین بار، صدایش شبیه دستور نبود؛ شبیه خواهش بود.
پارت هفتم: اینبار، انتخابِ من
فردای آن روز، یک یادداشت کوچک روی میزم بود:
«بعد از مدرسه، کتابخانه. اگر نخواستی نیای، میفهمم.»
مدتی به کاغذ خیره ماندم. بعد، بیآنکه برای خودم بهانهای بیاورم، آن را تا کردم و توی کیفم گذاشتم.
بعد از مدرسه به کتابخانه رفتم. جونگکوک پشت میزِ کنار پنجره نشسته بود. وقتی من را دید، از جا بلند نشد و جلو نیامد؛ فقط صبر کرد تا خودم انتخاب کنم کجا بنشینم.
گفت: «اون روز یونا ازم پرسید تو کی هستی. من ترسیدم چیزی رو که حتی خودم نمیفهمیدم، جلوی اون به زبون بیارم. برای همین بدترین حرف ممکن رو زدم. این بهونه نیست. میدونم بهت آسیب زدم.»
نگاهش کردم. «پس چرا با من بازی کردی؟»
چند لحظه سکوت کرد. «چون فهمیده بودم نگاهم میکنی و از توجهت خوشم اومده بود. خودخواهی کردم. اما بعد، وقتی دیگه نبودی… فهمیدم دلم برای خودت تنگ شده، نه برای توجهی که بهم میکردی.»دلم هنوز درد میکرد، اما اینبار حرفش را بیعجله شنیدم.
گفتم: «من نمیخوام دوباره فقط یه سرگرمی باشم.»
«نمیخوام اینطوری باشه.» مکث کرد و با صداقت ادامه داد: «نمیتونم ازت بخوام همین الان بهم اعتماد کنی. فقط میخوام فرصت داشته باشم ثابت کنم که جدیام.»
به پنجره نگاه کردم. حیاط مدرسه زیر نور غروب آرام بود؛ همان حیاطی که روزی از دور تماشایش میکردم.
«فرصت میدم،» گفتم، «اما نه برای اینکه دوباره دنبالت بدوم. اگه چیزی بین ما شکل بگیره، باید هر دومون قدم برداریم.»
لبخند کوچکی زد؛ اینبار نه از سرِ شیطنت، نه برای اینکه برنده شود. فقط خوشحال بود.
«قبوله.»
از آن روز، همهچیز یکدفعه رؤیایی نشد. جونگکوک باید اعتمادم را کمکم به دست میآورد؛ با سلامهای ساده، با عذرخواهیهای واقعی و با کنارم نشستن، بیآنکه انتظار داشته باشد فوراً ببخشمش. چند هفته بعد، وقتی کنار هم از مدرسه بیرون میرفتیم، دستش را جلو آورد و پرسید:
«میتونم دستت رو بگیرم؟»
اینبار لبخند زدم و خودم دستش را گرفتم.
شاید عشق همیشه با یک اعتراف بزرگ شروع نشود. گاهی از جایی شروع میشود که دو نفر، بعد از اشتباهها، یاد میگیرند صادقانه کنار هم بمانند.
تا چند روز بعد، از جونگکوک دوری کردم. دیگر زودتر به مدرسه نمیرسیدم و سرِ زنگ تفریح هم به سالن غذاخوری نمیرفتم. اگر جایی او را میدیدم، مسیرم را عوض میکردم؛ نه برای اینکه دلم نمیخواست ببینمش، برای اینکه نمیخواستم دوباره امیدوار شوم.
اما جونگکوک انگار تازه متوجه شده بود جای خالیام چقدر به چشم میآید.
یک روز بعد از کلاس، دفترم را روی میز جا گذاشتم. وقتی برای برداشتنش برگشتم، جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود و دفتر را در دست داشت. تا من را دید، جلو آمد.
«ا.ت، صبر کن.»
دفتر را از دستش گرفتم. «ممنون.»
خواستم بروم که گفت: «اون حرفی که اون روز زدم…»
نگاهش کردم؛ خسته و بیحوصله. «کدوم حرف؟ اینکه سرگرمیات بودم؟ یا اینکه فکر کردم میتونم بازیات رو ببرم؟»برای اولین بار جوابی نداشت. نگاهش افتاد روی زمین و صدایش آرام شد: «میدونم حق داری ازم متنفر باشی.»
«من ازت متنفر نیستم، جونگکوک.» مکث کردم. «فقط دیگه نمیخوام چیزی رو از طرف تو اشتباه بفهمم.»
زنگ مدرسه خورد. از کنارش رد شدم، اما اینبار صدایم نکرد. وقتی به در کلاس رسیدم، صدایش را شنیدم:
«میتونم یه بار دیگه باهات حرف بزنم؟ نه برای بازی. فقط… برای اینکه اینبار واقعاً گوش بدم.»
جوابی ندادم. هنوز آماده نبودم. اما برای اولین بار، صدایش شبیه دستور نبود؛ شبیه خواهش بود.
پارت هفتم: اینبار، انتخابِ من
فردای آن روز، یک یادداشت کوچک روی میزم بود:
«بعد از مدرسه، کتابخانه. اگر نخواستی نیای، میفهمم.»
مدتی به کاغذ خیره ماندم. بعد، بیآنکه برای خودم بهانهای بیاورم، آن را تا کردم و توی کیفم گذاشتم.
بعد از مدرسه به کتابخانه رفتم. جونگکوک پشت میزِ کنار پنجره نشسته بود. وقتی من را دید، از جا بلند نشد و جلو نیامد؛ فقط صبر کرد تا خودم انتخاب کنم کجا بنشینم.
گفت: «اون روز یونا ازم پرسید تو کی هستی. من ترسیدم چیزی رو که حتی خودم نمیفهمیدم، جلوی اون به زبون بیارم. برای همین بدترین حرف ممکن رو زدم. این بهونه نیست. میدونم بهت آسیب زدم.»
نگاهش کردم. «پس چرا با من بازی کردی؟»
چند لحظه سکوت کرد. «چون فهمیده بودم نگاهم میکنی و از توجهت خوشم اومده بود. خودخواهی کردم. اما بعد، وقتی دیگه نبودی… فهمیدم دلم برای خودت تنگ شده، نه برای توجهی که بهم میکردی.»دلم هنوز درد میکرد، اما اینبار حرفش را بیعجله شنیدم.
گفتم: «من نمیخوام دوباره فقط یه سرگرمی باشم.»
«نمیخوام اینطوری باشه.» مکث کرد و با صداقت ادامه داد: «نمیتونم ازت بخوام همین الان بهم اعتماد کنی. فقط میخوام فرصت داشته باشم ثابت کنم که جدیام.»
به پنجره نگاه کردم. حیاط مدرسه زیر نور غروب آرام بود؛ همان حیاطی که روزی از دور تماشایش میکردم.
«فرصت میدم،» گفتم، «اما نه برای اینکه دوباره دنبالت بدوم. اگه چیزی بین ما شکل بگیره، باید هر دومون قدم برداریم.»
لبخند کوچکی زد؛ اینبار نه از سرِ شیطنت، نه برای اینکه برنده شود. فقط خوشحال بود.
«قبوله.»
از آن روز، همهچیز یکدفعه رؤیایی نشد. جونگکوک باید اعتمادم را کمکم به دست میآورد؛ با سلامهای ساده، با عذرخواهیهای واقعی و با کنارم نشستن، بیآنکه انتظار داشته باشد فوراً ببخشمش. چند هفته بعد، وقتی کنار هم از مدرسه بیرون میرفتیم، دستش را جلو آورد و پرسید:
«میتونم دستت رو بگیرم؟»
اینبار لبخند زدم و خودم دستش را گرفتم.
شاید عشق همیشه با یک اعتراف بزرگ شروع نشود. گاهی از جایی شروع میشود که دو نفر، بعد از اشتباهها، یاد میگیرند صادقانه کنار هم بمانند.
- ۱۷.۱k
- ۱۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط