یک قدم مانده تا طلوع [بخش ۱]

.
.
.
.
.
.
.

اینکه کلی آرزو داشته باشی ولی ندونی تا کی قراره زنده بمونی واقعا دردناک نیست؟

خیلی از آدم ها هستن که به خاطر بیماری هایی که دارن نمیتونن زیاد عمر کنن و آرزو هاشون رو به گور میبرن و به امید زندگی بعدی با لبخند میمیرن.




اما هیچ زندگی بعدی ای وجود نداره. همه ی ما آدم ها فقط یه فرصت برای زندگی داریم.
منم فقط همین یه زندگی رو دارم . شاید مجبور باشم تا همین فردا شب با زندگی و آرزو هام خداحافظی کنم.
اما برای یکیشون میخوام بجنگم ، میخوام حداقل همین یکی برآورده شه.

از بیمارستان زدم بیرون. دکتر ها از من قطع امید کردن و گفتن شاید این روز آخر زندگیت باشه برای همین بهم اجازه دادن بیمارستان رو ترک کنم.

توی خیابون قدم میزنم و به سمت کافه ی شیزومی میرم؛ جایی که هیرو کار میکنه.
شاید درست حدس زده باشید ، من الان چند ساله که عاشق یه پسر شدم و میخوام بهش اعتراف کنم. میدونم خیلی دیره اما من فکر نمیکردم سرطان ام انقدر بدخیم باشه برای همین دیر جنبیدم.

کافه ی خیلی آرامبخشی است ، البته از بیرون. از روی در ورودی و دیوار ها گل های پیچک آویزان اند همینطور هم از لبه ی تابلوی عنوان، یک گلدان گل آویزان شده.
در را باز میکنم و آرام به داخل میرم. به سمت پیشخوان حرکت میکنم.« ببخشید ، هیرو ناکامورا اینجا کار میکنه؟»

مرد پشت پیشخوان با حالتی که معلوم بود تعجب نکرده گفت:« بله درست عه ، چیکارش دارین؟»

کمی به تته پته میوفتم .« خب راستش کار خصوصی___»

قبل از اینکه حرفم را تمام کنم گفت:« هیرووووو!!! یکی باهات کار داره بیا اینجا»
بعد از اینکه هیرو را صدا کرد به آشپزخونه رفت.

هیرو با پیراهن آبی کمرنگ و یک شلوار مشکی و یک پیشبند سفید رویشان بیرون آمد و با تعجب گفت:« اوه! تاکاکو تویی؟ انتظار نداشتم»
دستش را پشت کردنش میبرد و می‌گوید:« خب با نن کاری. داشتتی؟»

میگم :«میشه یه لحظه بیای بیرون؟»
_البته ، چرا که نه.



راستش یه کم استرس دارم. از جوابی که ممکنه بشنوم میترسم....

«هیرو . راسش من..... دوستت دارم»

قیافش اصلا متعجب نبود. یعنی میدونسته؟؟؟؟

هیرو دوباره دستش رو پشت گردنش برد و گفت:« خب... تاکاکو .... راستش من تورو اصلا اینجوری نمیبینم و انتظار این حرف رو ازت نداشتم....»



لعنتی!



»«منو ببخش. تو برای من مثل یه دوست یا خواهر میمونی . تاحالا حتی یه بار هم فکر ازواج یا قرار گذاشتن با تو رو نکردم....»

ولی پس آرزوی من چی؟

«فقط یه شب»
«چی؟»
«فقط یه شب وانمود کن دوستم داری. لطفا ، فقط همین یه شب رو وانمود کن عاشقی و بهم اهمیت میدی. همین امشب رو بیا یکم باهم باشیم....»

هیرو آدم مهربونی عه. دست رد به سینه ی کسی نمیزنه اما من....

«باشه ، همین یه شب»
.
.
.
.
.
بعد از غروب که شیفت هیرو تموم میشد ما کل شب رو باهم گذروندیم و واقعا طوری بود که انگار دوستم داره....

امشب من خوشحال ترین دختر دنیا بودم.
شاید این آخرین شب زندگی ام باشد. یادم رفت از هیرو تشکر کنم و شاید الان خواب باشه.

آدم هایی که برای بقیه نامه مینویسن رو دوست دارم. براش نامه مینویسم.



[ هیرو. ازت ممنونم که اون شب با من وقت گذروندی. من اون شب خوشحال ترین دختر دنیا بودم.
من میتونم بفهمم حس تو نسبت به من چیه. من سرطان دارم و ممکنه همین الان که تو این نامه رو میخونی من مرده باشم. حتی نمیدونم میتونم این نامه رو به دستت برسونم یا نه.
در مقابل تو من هیچی ندارم. تو خوش قیافه‌ای. خوش تیپی. مهربونی. مراقب همه هستی. به همه چیز توجه میکنی حتی کوچیک ترین جزئیات. حتی کوچک ترین عادت های مردم رو یادت میمونه. فداکاری. قلب بزرگی داری. ولی من فقط نسبت به تو اینجوری بودم.
اعتراف می کنم واقعا به دختری که قراره باهات ازدواج کنه حسودیم میشه.
فکر میکنم زیادی دارم چدت و پرت مینویسم. ولی هیرو میخوام اینو بدونی که تو قهرمان زندگی منی؛ درست مثل اسمت.
من اصلا به زندگس بعدی اعتقاد ندارم ولی اگه دوباره متولد شدم امیدوارم به عنوان دختر تو به دنیا بیام ، یا حتی شاید تو یه دنیای دیگه باهم بودیم...

_تاکاکو]




در پایان نامه قطرات اشک ریخته بود. تاکاکو نامه را توی یک پاکت دست ساز گذاشت و زیرش را امضا کرد. رویش نوشت :"به دست هیرو ناکامورا برسد."
دیدگاه ها (۲)

امروز تولد کسیه که شاید خودش هیچ‌وقت نفهمه چقدر حضورش توی زن...

تا دیروز، حرف مردم برام حرف بود و فکر مردم برام مهم…اما امرو...

تولدت مبارک فرشته

F

من تو را بایِک‌ دُنیا اُمید و آرزو دوست دارم من فقط‌ برای‌ ا...

┄┉♡┉┄𓂃 ࣪˖ ִֶָ𐀔 برای تو، پگ جیمین؛ قشنگ‌ترین اتفاقِ یک روز پا...

۳۱ سالگیت مبارک نور من جیمین من🌙💜تو زیباترین نوری هستی که شب...

من تو رو از خدا همیشه آرزو می‌کردم… قبل از اینکه مال من باشی...

راستش اگه قرار بود صبر کنم تا وقتی که کامل آماده باشم، احتما...

مینویسم برای تو، توکه بی مثالترین عاشقان جهانی:❤🧿بودنت بوی "...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط