عشق ادایی {پارت ۵}
ویو ا/ت: تنها صدایی که توی اتاق به گوش میرسید صدای تیک تاک ساعت بود، دیگه خسته شده بودم، حدود چند ساعت گذشته بود. یعنی اگه بیدارش کنم عصبانی میشه؟ چند دقیقه مکث کردم و بعد با خودم گفتم؛این چه سوالی آخه؟ معلومه که عصبانی میشه... آروم بلند شدم رفتم سمت تخت و روی تخت نشستم. اولش تردید کردم ولی بعد آروم کنارش دراز کشیدم و فقط به چهرهاش خیره شدم، که چشماش رو باز کرد.
ا/ت:{ بیداری ؟}
شو:{ چی میخواهی ؟}
آهی کشیدم و گفتم:{ هیچی، حوصله ام سر رفته} بدون اینکه چیزی بگه دوباره چشماش رو بست، یعنی باز خوابید؟
ا/ت:{ میشه حداقل از این اتاق برم بیرون ؟}
شو:{ نه}
ا/ت:{ ولی آخه...} اجازه نداد حرفم رو تمام کنم و این بار قاطع تر گفت:{ گفتم نه...} منم دیگه ساکت شدم...
ویو شو:
خیلی رو اعصاب ، ولی خوشبختانه چون میترسه زیاد باهام لج نمیکنه. بعد از اینکه گفتم نه دیگه ساکت شد، حرف زدنش رو اعصاب بود ولی اینطور مظلومانه زل زده بود بهم بیشتر رو اعصابم بود... آروم چشمام رو باز کردم نگاهش کردم، چشماش ی معصومیت خاصی داشت...
شو:{ کم خونی نداری؟}
با تعجب گفت:{ نه، چرا میپرسی؟}
شو:{فقط چشمات رو ببند و باز نکن}
با تردید چشماش رو بست، از وقتی که اومده میخواستم خونش را امتحان کنم، بوی خیلی خوبی داشت... مخصوصا وقتی اینقدر نزدیک بود. آروم سرم رو توی گودی گردنش فرو کردم، بعد از چند ثانیه دندان های نیشم رو وارد پوستش کردم...مزه اش از چیز که تصور می کردم خیلی بهتر بود. وقتی درد توی گردنش رو حس کرد چشماش رو باز کرد ، میخواست سریع فاصله بگیره ، ولی زور من بیشتر بود، اونقدر از خونش نخوردم که از حال بره، ولی همون قدر برای اینکه سرگیجه داشته باشه و نتونه بلند بشه کافی بود...
وقتی ازش فاصله گرفتم تازه متوجه قطره اشکی که از گونش جاری شده بود شدم، با انگشت شستم آروم پاکش کردم و گفتم:{ اونقدر درد نداشت...} بعد بدون اتلاف وقت کشیدمش توی بغلم و چشمام رو بستم، اونقدر خون از دست داده بود که زود بیهوش شد. حداقل الان دیگه نمیزنه به سرش که بخواد از اتاق بره بیرون...
ویو آیاتو:
دیگه از صحنه لاس زدن لونا با لایتو داشت حالم بهم میخورد، دختره خونش خوب بود ولی اونقدر هم خاص نبود... معلوم بود که قرار خیلی دردسر درست کنه. یعنی اون یکی داره چیکار میکنه؟ از اولش هم مال من بود، ولی اون شو...
تصمیم گرفتم که برم ببینم چیکار میکنه، وقتی به اتاق شو تلپورت کردم ، با همون صحنه قبلی روبه رو شدم، واقعا از این وضعیت متنفر بودم...
اگه ی کم دیگه اونجا می موندم روانی می شدم پس سریع تلپورت کردم به اتاق خودم... نمیدونم چرا ولی از این نزدیکی متنفر بودم،....کسی نباید به چیزی که مال من بود دست می زد...ولی اون الان مال اون شو بود...
+و این تازه اول شروع چیزی در آیاتو بود که مشخص نبود« عشق یا مالکیت ».
#سناریو#وانشات#فنفیک#چندپارتی#دوپارتی#توکیوریونجرز#ران#ریندو#باجی#مایکی##سانزو#چیفویو#دراکن#تاکهمیچی#میتسویا#مدرسهقهرمانانهمن#میدوریا#باکوگو#شوتو#مومو#اوراراکا#آیزاوا#شیگاراکی#دابی#کیریشیما#کامیناری#عاشقانهشیطانی #شو#ریجی#آیاتو#لایتو#کاناتو#سوبارو#یویی#ساکاماکیها#شیطانکش#فرفرههایانفجاری#سگهایولگردبانگو
ا/ت:{ بیداری ؟}
شو:{ چی میخواهی ؟}
آهی کشیدم و گفتم:{ هیچی، حوصله ام سر رفته} بدون اینکه چیزی بگه دوباره چشماش رو بست، یعنی باز خوابید؟
ا/ت:{ میشه حداقل از این اتاق برم بیرون ؟}
شو:{ نه}
ا/ت:{ ولی آخه...} اجازه نداد حرفم رو تمام کنم و این بار قاطع تر گفت:{ گفتم نه...} منم دیگه ساکت شدم...
ویو شو:
خیلی رو اعصاب ، ولی خوشبختانه چون میترسه زیاد باهام لج نمیکنه. بعد از اینکه گفتم نه دیگه ساکت شد، حرف زدنش رو اعصاب بود ولی اینطور مظلومانه زل زده بود بهم بیشتر رو اعصابم بود... آروم چشمام رو باز کردم نگاهش کردم، چشماش ی معصومیت خاصی داشت...
شو:{ کم خونی نداری؟}
با تعجب گفت:{ نه، چرا میپرسی؟}
شو:{فقط چشمات رو ببند و باز نکن}
با تردید چشماش رو بست، از وقتی که اومده میخواستم خونش را امتحان کنم، بوی خیلی خوبی داشت... مخصوصا وقتی اینقدر نزدیک بود. آروم سرم رو توی گودی گردنش فرو کردم، بعد از چند ثانیه دندان های نیشم رو وارد پوستش کردم...مزه اش از چیز که تصور می کردم خیلی بهتر بود. وقتی درد توی گردنش رو حس کرد چشماش رو باز کرد ، میخواست سریع فاصله بگیره ، ولی زور من بیشتر بود، اونقدر از خونش نخوردم که از حال بره، ولی همون قدر برای اینکه سرگیجه داشته باشه و نتونه بلند بشه کافی بود...
وقتی ازش فاصله گرفتم تازه متوجه قطره اشکی که از گونش جاری شده بود شدم، با انگشت شستم آروم پاکش کردم و گفتم:{ اونقدر درد نداشت...} بعد بدون اتلاف وقت کشیدمش توی بغلم و چشمام رو بستم، اونقدر خون از دست داده بود که زود بیهوش شد. حداقل الان دیگه نمیزنه به سرش که بخواد از اتاق بره بیرون...
ویو آیاتو:
دیگه از صحنه لاس زدن لونا با لایتو داشت حالم بهم میخورد، دختره خونش خوب بود ولی اونقدر هم خاص نبود... معلوم بود که قرار خیلی دردسر درست کنه. یعنی اون یکی داره چیکار میکنه؟ از اولش هم مال من بود، ولی اون شو...
تصمیم گرفتم که برم ببینم چیکار میکنه، وقتی به اتاق شو تلپورت کردم ، با همون صحنه قبلی روبه رو شدم، واقعا از این وضعیت متنفر بودم...
اگه ی کم دیگه اونجا می موندم روانی می شدم پس سریع تلپورت کردم به اتاق خودم... نمیدونم چرا ولی از این نزدیکی متنفر بودم،....کسی نباید به چیزی که مال من بود دست می زد...ولی اون الان مال اون شو بود...
+و این تازه اول شروع چیزی در آیاتو بود که مشخص نبود« عشق یا مالکیت ».
#سناریو#وانشات#فنفیک#چندپارتی#دوپارتی#توکیوریونجرز#ران#ریندو#باجی#مایکی##سانزو#چیفویو#دراکن#تاکهمیچی#میتسویا#مدرسهقهرمانانهمن#میدوریا#باکوگو#شوتو#مومو#اوراراکا#آیزاوا#شیگاراکی#دابی#کیریشیما#کامیناری#عاشقانهشیطانی #شو#ریجی#آیاتو#لایتو#کاناتو#سوبارو#یویی#ساکاماکیها#شیطانکش#فرفرههایانفجاری#سگهایولگردبانگو
- ۱.۷k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط