فرازهایی از نهج البلاغه
فرازهایی از نهج البلاغه
از کسانی مباش که بدون عمل امید سعادت آخرت را دارند و توبه را با آرزوهای دراز به تاخیر می اندازند
درباره دنیا همچون زاهدان سخن می گویند ولی همچون دنیا پرستان عمل می کنند،
هرگاه چیزی از دنیا به او برسد سیر نمی شود واگر نرسد قانع نخواهد شد،از شکر آنچه به او داده شده است
عاجز است ولی باز هم فزونی می طلبد،دیگران را از کار بد نهی می کند اما خود نهی نمی پذیرد،
به دیگران امر می کند اما خودش عمل نمی کند،نیکان را دوست دارد اما عمل آنها را انجام نمی دهد
گنهکاران را دشمن می دارد اما خود یکی از آنهاست،اگر بیمار شود پشیمان می گردد اگر تندرست شود
احساس امنیت می کند و به لهو و لعب می پردازد، به هنگام سلامت خود خواه و مغرور است و به هنگام
گرفتاری ناامید، اگر بلایی به او برسد همچون بیچارگان دعا می کند و اگر آسایش وسعت به او برسد
همچون مغروران از خدا روی بر می گرداند،نفسش او را در امور دنیا به آنچه گمان دارد وادار می کند ولی
در امور آخرت به آنچه یقین دارد اعتنا نمی کند!
بر دیگران به کمتر از گناه خود می ترسد و برای خویش بیشتر از آنچه عمل کرده امید دارد،
اگر بی نیاز شود مغرور می گردد و اگر فقیر شود ناامید و سست می شود، در عمل کوتاهی می کند
و در سوال مبالغه،هر گاه شهوتی بر او عارض شود گناه را به جلو می اندازد و توبه را به تاخیر!
و اگر محنتی به او برسد دستورات دین را به کلی از دست می دهد،عبرت آموختن را توصیف می کند
ولی خود عبرت نمی گیرد،موعظه بسیار می کند اما خود موعظه نمی پذیرد،سخن بسیار می گوید
اما عمل کم میکند،برای دنیای فانی کوشش فراوان دارد ولی برای آخرت باقی مسامحه کار است،
از مرگ می ترسد ولی فرصت ها را از دست می دهد، از دیگران گناهان کوچک را بزرگ می شمارد
در حالی که بزرگتر از آن را از خودناچیز به حساب می آورد،طاعتی را اگر دیگران انجام دهند کوچک
می شمرد از خودش بزرگ می داند،به مردم ایراد می گیرد ولی عیب خود را نمی بیند،
لهو و لعب با ثروتمندان نزد او از ذکر خدا با فقیران محبوب تر است!
به نفع خود با زبان دیگران حکم می کند اما هرگز به زبان خود به نفع دیگران حکم نمی کند،
دیگران را هدایت می کند و خود را گمراه می سازد،حق خود را می گیرد اما حق دیگران را نمی پردازد
از مردم در آنچه معصیت خدا نیست می ترسد ولی از خدا در ستم کردن به مردم نمی ترسد
از کسانی مباش که بدون عمل امید سعادت آخرت را دارند و توبه را با آرزوهای دراز به تاخیر می اندازند
درباره دنیا همچون زاهدان سخن می گویند ولی همچون دنیا پرستان عمل می کنند،
هرگاه چیزی از دنیا به او برسد سیر نمی شود واگر نرسد قانع نخواهد شد،از شکر آنچه به او داده شده است
عاجز است ولی باز هم فزونی می طلبد،دیگران را از کار بد نهی می کند اما خود نهی نمی پذیرد،
به دیگران امر می کند اما خودش عمل نمی کند،نیکان را دوست دارد اما عمل آنها را انجام نمی دهد
گنهکاران را دشمن می دارد اما خود یکی از آنهاست،اگر بیمار شود پشیمان می گردد اگر تندرست شود
احساس امنیت می کند و به لهو و لعب می پردازد، به هنگام سلامت خود خواه و مغرور است و به هنگام
گرفتاری ناامید، اگر بلایی به او برسد همچون بیچارگان دعا می کند و اگر آسایش وسعت به او برسد
همچون مغروران از خدا روی بر می گرداند،نفسش او را در امور دنیا به آنچه گمان دارد وادار می کند ولی
در امور آخرت به آنچه یقین دارد اعتنا نمی کند!
بر دیگران به کمتر از گناه خود می ترسد و برای خویش بیشتر از آنچه عمل کرده امید دارد،
اگر بی نیاز شود مغرور می گردد و اگر فقیر شود ناامید و سست می شود، در عمل کوتاهی می کند
و در سوال مبالغه،هر گاه شهوتی بر او عارض شود گناه را به جلو می اندازد و توبه را به تاخیر!
و اگر محنتی به او برسد دستورات دین را به کلی از دست می دهد،عبرت آموختن را توصیف می کند
ولی خود عبرت نمی گیرد،موعظه بسیار می کند اما خود موعظه نمی پذیرد،سخن بسیار می گوید
اما عمل کم میکند،برای دنیای فانی کوشش فراوان دارد ولی برای آخرت باقی مسامحه کار است،
از مرگ می ترسد ولی فرصت ها را از دست می دهد، از دیگران گناهان کوچک را بزرگ می شمارد
در حالی که بزرگتر از آن را از خودناچیز به حساب می آورد،طاعتی را اگر دیگران انجام دهند کوچک
می شمرد از خودش بزرگ می داند،به مردم ایراد می گیرد ولی عیب خود را نمی بیند،
لهو و لعب با ثروتمندان نزد او از ذکر خدا با فقیران محبوب تر است!
به نفع خود با زبان دیگران حکم می کند اما هرگز به زبان خود به نفع دیگران حکم نمی کند،
دیگران را هدایت می کند و خود را گمراه می سازد،حق خود را می گیرد اما حق دیگران را نمی پردازد
از مردم در آنچه معصیت خدا نیست می ترسد ولی از خدا در ستم کردن به مردم نمی ترسد
- ۶.۷k
- ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط