### پارت نهم: پرواز در آسمان بارانی
### پارت نهم: پرواز در آسمان بارانی
دویدن روی پشتبام خیس، با قطرات بارانی که به صورتشان شلاق میزد، انگار مرز بین زندگی و مرگ بود. فاصلهی بین دو ساختمان تاریک و پرتگاهمانند، مثل یک دهانهی سیاه به نظر میرسید.
آرم جلوتر دوید، لحظهای سرعتش را کم کرد و دقیقاً لب لبهپرتگاه، با تمام وجود پرید. فرود آمدنش روی بالکن ساختمان روبهروی با یک غلتش حرفهای همراه بود. بلافاصله برگشت، دستش را دراز کرد و فریاد زد:
— «حالا تو بپر، آرتمیس! دستمو بگیر!»
آرتمیس لحظهای مکث نکرد. پالتوی بلندش در باد مثل بالهای یک پرندهی سیاه تکان خورد. با تمام قدرت دوید و از لبه پرید. برای کسری از ثانیه، زمان متوقف شد؛ انگار وسط آسمان و زمین معلق بود. در آخرین ثانیه، دستهای کشیده و محکم آرم مچ دست او را چنگ زد و با یک کششِ قوی، او را روی بالکن کشید.
هر دو روی زمین سیمانی و خیس بالکن افتادند. سینهشان از شدت دویدن و آدرسدادنِ آدرنالین به خون، تندتند بالا و پایین میرفت. قطرات باران موهای هر دو را خیس کرده بود و به پیشانیشان چسبانده بود.
همانطور که روی زمین دراز کشیده بودند، صدای خرد شدن درِ پشتبام قبلی به گوش رسید؛ تعقیبکنندهها رسیدند، اما حالا دیگر دیر شده بود. آنها آنطرفِ دره کوچکِ بین کوچهها بودند و راهی برای عبور نداشتند.
آرم سرش را چرخاند، نگاهی به آرتمیس انداخت که نفسزنان به آسمان تیره خیره شده بود. گوشهی لبش بالا رفت و با همان صدای خشدار و آروم گفت:
— «گفتم که... بازی تازه شروع شده. زندهای، دخترِ سرکش؟»
آرتمیس سرش را برگرداند. نگاه سیاهش در تاریکیِ بالکن به چشمهای سبز و آبیِ آرم گره خورد. برای اولین بار، بدون هیچ گارد و خشمِ مصنوعیای، لبخند کوچکی روی لبهایش نشست؛ لبخندی که تمام سردیِ باران را ذوب کرد:
— «تا وقتی بهت باخت ندم، زندهام!»
آرم دستش را دراز کرد تا آرتمیس را از روی زمین بلند کند...
***
### پارت دهم: پناهگاه امن در میان طوفان
آرتمیس نگاهی به دستِ درازشدهی آرم انداخت. برای دختری که تمام عمر یاد گرفته بود به هیچکس تکیه نکند و خودش زخمهایش را ببندد، گرفتنِ این دست یعنی اعتراف به یک نوع شکست... اما این بار، این شکست اصلاً تلخ نبود. دستش را جلو برد و انگشتهایش را در دستِ گرمِ آرم قفل کرد.
آرم با یک حرکتِ محکم او را از زمین بلند کرد. فاصلهی بینشان توی آن فضای کوچکِ بالکن و زیر باران، دوباره به حداقل رسید. بوی باران و دود موتور با عطر تلخ قهوه و ادکلنِ آرم در هم آمیخته بود. آرم دستش را پس نکرد؛ همانطور که مچ دست آرتمیس توی دستش بود، با نگاهی خیره و عمیق گفت:
— «این بازی برندهای جز ما نداره، آرتمیس. ولی باید از اینجا بریم... جای تعقیبکنندهها امن نیست.»
آرتمیس سریش را تکان داد، نگاهی به خیابان خلوت زیر بالکن انداخت و گفت:
— «پایین راه پلهی اضطراریه. میتونیم از اونجا بریم توی کوچهی پشتی.»
از راهپلهی زنگزده و تاریک پایین آمدند و وارد کوچههای باریک و قدیمی شدند. خانههای قدیمی با پنجرههای چوبی و نورهای زرد کمنور، پشت سرشان رد میشدند. بالاخره به یک کافهی کوچک، قدیمی و نیمهمتروکه رسیدند که چراغ تابلوی سردرش با نور ضعیفی سو میزد.
آرم درِ چوبی کافه را باز کرد و آرتمیس را به داخل هدایت کرد. فضای داخل کافه گرم بود و بوی قهوهی تازه و چوبِ سوخته میداد. هیچکس جز پیرمردِ صاحب کافه آنجا نبود؛ پیرمردی که انگار سالها بود آرم را میشناخت و با دیدن آنها، فقط سریش را تکان داد و به سمت پیشخوان رفت تا دو فنجان قهوهی داغ آماده کند.
پشت یک میز چوبی کنار پنجره نشستند. باران هنوز به شیشههای کافه میکوبید. آرتمیس فنجان قهوه را بین دو دستش گرفت تا از سرما لرزش دستهایش پنهان شود. نگاهی به بازوی آرم انداخت که هنوز قطرهای خون روی لباسش خشک شده بود.
فنجان را گذاشت روی میز، جعبهکوچک کمکهای اولیهای را که پیرمرد روی میز گذاشته بود برداشت، درش را باز کرد و بدون اینکه حرفی بزند، پد الکلی را برداشت. صندلیاش را کمی جلوتر کشید، بازوی آرم را گرفت و با دقت و با همان جدیت همیشگیاش شروع کرد به تمیز کردن زخم بازوی او.
آرم بیصدا نشست و تمام مدت فقط به صورتِ متمرکز و چشمهای براق آرتمیس خیره شد؛ دختری که با تمام خشونت و گاردِ دفاعیاش، قلبی به لطافت باران داشت...
پارت ۹ و ۱۰
دویدن روی پشتبام خیس، با قطرات بارانی که به صورتشان شلاق میزد، انگار مرز بین زندگی و مرگ بود. فاصلهی بین دو ساختمان تاریک و پرتگاهمانند، مثل یک دهانهی سیاه به نظر میرسید.
آرم جلوتر دوید، لحظهای سرعتش را کم کرد و دقیقاً لب لبهپرتگاه، با تمام وجود پرید. فرود آمدنش روی بالکن ساختمان روبهروی با یک غلتش حرفهای همراه بود. بلافاصله برگشت، دستش را دراز کرد و فریاد زد:
— «حالا تو بپر، آرتمیس! دستمو بگیر!»
آرتمیس لحظهای مکث نکرد. پالتوی بلندش در باد مثل بالهای یک پرندهی سیاه تکان خورد. با تمام قدرت دوید و از لبه پرید. برای کسری از ثانیه، زمان متوقف شد؛ انگار وسط آسمان و زمین معلق بود. در آخرین ثانیه، دستهای کشیده و محکم آرم مچ دست او را چنگ زد و با یک کششِ قوی، او را روی بالکن کشید.
هر دو روی زمین سیمانی و خیس بالکن افتادند. سینهشان از شدت دویدن و آدرسدادنِ آدرنالین به خون، تندتند بالا و پایین میرفت. قطرات باران موهای هر دو را خیس کرده بود و به پیشانیشان چسبانده بود.
همانطور که روی زمین دراز کشیده بودند، صدای خرد شدن درِ پشتبام قبلی به گوش رسید؛ تعقیبکنندهها رسیدند، اما حالا دیگر دیر شده بود. آنها آنطرفِ دره کوچکِ بین کوچهها بودند و راهی برای عبور نداشتند.
آرم سرش را چرخاند، نگاهی به آرتمیس انداخت که نفسزنان به آسمان تیره خیره شده بود. گوشهی لبش بالا رفت و با همان صدای خشدار و آروم گفت:
— «گفتم که... بازی تازه شروع شده. زندهای، دخترِ سرکش؟»
آرتمیس سرش را برگرداند. نگاه سیاهش در تاریکیِ بالکن به چشمهای سبز و آبیِ آرم گره خورد. برای اولین بار، بدون هیچ گارد و خشمِ مصنوعیای، لبخند کوچکی روی لبهایش نشست؛ لبخندی که تمام سردیِ باران را ذوب کرد:
— «تا وقتی بهت باخت ندم، زندهام!»
آرم دستش را دراز کرد تا آرتمیس را از روی زمین بلند کند...
***
### پارت دهم: پناهگاه امن در میان طوفان
آرتمیس نگاهی به دستِ درازشدهی آرم انداخت. برای دختری که تمام عمر یاد گرفته بود به هیچکس تکیه نکند و خودش زخمهایش را ببندد، گرفتنِ این دست یعنی اعتراف به یک نوع شکست... اما این بار، این شکست اصلاً تلخ نبود. دستش را جلو برد و انگشتهایش را در دستِ گرمِ آرم قفل کرد.
آرم با یک حرکتِ محکم او را از زمین بلند کرد. فاصلهی بینشان توی آن فضای کوچکِ بالکن و زیر باران، دوباره به حداقل رسید. بوی باران و دود موتور با عطر تلخ قهوه و ادکلنِ آرم در هم آمیخته بود. آرم دستش را پس نکرد؛ همانطور که مچ دست آرتمیس توی دستش بود، با نگاهی خیره و عمیق گفت:
— «این بازی برندهای جز ما نداره، آرتمیس. ولی باید از اینجا بریم... جای تعقیبکنندهها امن نیست.»
آرتمیس سریش را تکان داد، نگاهی به خیابان خلوت زیر بالکن انداخت و گفت:
— «پایین راه پلهی اضطراریه. میتونیم از اونجا بریم توی کوچهی پشتی.»
از راهپلهی زنگزده و تاریک پایین آمدند و وارد کوچههای باریک و قدیمی شدند. خانههای قدیمی با پنجرههای چوبی و نورهای زرد کمنور، پشت سرشان رد میشدند. بالاخره به یک کافهی کوچک، قدیمی و نیمهمتروکه رسیدند که چراغ تابلوی سردرش با نور ضعیفی سو میزد.
آرم درِ چوبی کافه را باز کرد و آرتمیس را به داخل هدایت کرد. فضای داخل کافه گرم بود و بوی قهوهی تازه و چوبِ سوخته میداد. هیچکس جز پیرمردِ صاحب کافه آنجا نبود؛ پیرمردی که انگار سالها بود آرم را میشناخت و با دیدن آنها، فقط سریش را تکان داد و به سمت پیشخوان رفت تا دو فنجان قهوهی داغ آماده کند.
پشت یک میز چوبی کنار پنجره نشستند. باران هنوز به شیشههای کافه میکوبید. آرتمیس فنجان قهوه را بین دو دستش گرفت تا از سرما لرزش دستهایش پنهان شود. نگاهی به بازوی آرم انداخت که هنوز قطرهای خون روی لباسش خشک شده بود.
فنجان را گذاشت روی میز، جعبهکوچک کمکهای اولیهای را که پیرمرد روی میز گذاشته بود برداشت، درش را باز کرد و بدون اینکه حرفی بزند، پد الکلی را برداشت. صندلیاش را کمی جلوتر کشید، بازوی آرم را گرفت و با دقت و با همان جدیت همیشگیاش شروع کرد به تمیز کردن زخم بازوی او.
آرم بیصدا نشست و تمام مدت فقط به صورتِ متمرکز و چشمهای براق آرتمیس خیره شد؛ دختری که با تمام خشونت و گاردِ دفاعیاش، قلبی به لطافت باران داشت...
پارت ۹ و ۱۰
- ۳۷۳
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط