007-پنهان در مه - پارت ۹۹
....
007-پنهان در مه - پارت ۹۹
....
نورهای صحنه کمکم کمرنگ شدند و سکوت سنگینی بر فضای میدان شهر حاکم شد. مردم با کنجکاوی به سمت سکوی چوبی که بکی با زحمت چیده بود، چشم دوخته بودند. آنیا، با لباسِ پر زرق و برقِ سیندرلا، در پشت پرده ایستاده بود و قلبش به شدت میتپید.
بکی با صدای پچپچمانند از پشت پرده گفت: «آمادهاید؟ یادتون نره، وقتی موسیقی شروع میشه، باید وارد بشید. آلما چان، تو اول میای، دامیان... تو هم باید مثل یه شاهزادهی واقعی رفتار کنی، نه مثل یه بچهی لجباز!»
دامیان که لباسِ باشکوهِ شاهزاده را به تن داشت، زیر لب زمزمه کرد: «من همیشه شاهزاده بودم...» اما چشمانش از استرسِ نگاهِ مردم کمی میلرزید.
آنیا قبل از اینکه روی صحنه برود، توسط ناتسو کنار کشیده شد. آنیا با تعجب نگاهش کرد: «چیکار میکنی؟»
ناتسو آرام دست آنیا را گرفت و دستبندی را در دستش کرد. آنیا با تعجب دستش را بالا آورد: «این برای چیه؟!»
ناتسو با بیخیالی گفت: «اینو اون روزی که با بلکبل رفته بودی بیرون خریدم یادم رفت با لباس بهت بدمش برای همین الان بهت دادمش!»
آنیا نگاهی زیرچشمی به او انداخت: «نیازی نیست اینقدر برام چیز میز بخری!»
ناتسو خندید و گفت: «البته که نیازه! خواهر کوچولوی من باید کلی وسیله از طرفِ من داشته باشه!»
آنیا در حالی که سرش را به نشانه تاسف تکان میداد گفت: «از دست تو...»
سپس در حالی که از ناتسو جدا میشد، به سمت صحنه نمایش رفت. در آنجا دامیان را دید که برای بار آخر به نمایشنامه نگاه میانداخت.
او نزدیکتر رفت و گفت: «راستی...»
دامیان سرش را بالا آورد: «چیه؟»
آنیا منمنکنان گفت: «بابت... بابت دارویی که اون روز برای زخم دستم دادی ممنون، به لطف تو بدون هیچ ردی کاملاً خوب شده...»
دامیان در حالی که سرش را در نمایشنامه فرو میبرد، زیر لب گفت: «چ... چیزی نبود!!»
ناگهان صدای موسیقی ملایم و جادویی از سازهای گروه موسیقی بلند شد. نورهای رنگی روی صحنه پخش شدند.
آنیا، در حالی که سعی میکرد قدمهایش را با وقار بردارد، به وسط صحنه آمد. او با نگاهی معصومانه به اطراف مینگریست. تمام جمعیت در سکوت بودند. او باید نقش دختری را بازی میکرد که در میانِ شلوغی، نگاهش با شاهزاده گره میخورد.
در همان لحظه، دامیان از سمت دیگر صحنه وارد شد. او با استایلِ مغرورانهی خود، اما با نگاهی که سعی میکرد از پشتِ ماسکِ نقش، به آنیا خیره شود، قدم برداشت.
بکی از پشت پرده با هیجان نگاه میکرد. او میدانست که این نمایش فقط یک نمایش ساده نیست؛ این لحظهای است که آنیا و دامیان باید با هم روبرو شوند.
آنیا و دامیان به هم نزدیک شدند. موسیقی اوج گرفت. طبق نمایشنامه، آنها باید در میانِ شلوغی، چشمانشان در چشمان هم قفل میشد.
دامیان، با وجود تمام خجالتش، نگاهش را به چشمهای درخشان آنیا دوخت. در آن لحظه، برای یک ثانیه، تمام آن دعواها و کنایهها فراموش شد و فقط نگاهِ دو شخصیتِ روی صحنه باقی ماند.
اما درست در همین لحظه که او باید دستِ آنیا را میگرفت تا رقص را شروع کنند...
آنیا با رنگی پریده به میان جمعیت نگاه کرد و با لکنت گفت:«م..مامان و بابا؟؟؟؟!!!»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
007-پنهان در مه - پارت ۹۹
....
نورهای صحنه کمکم کمرنگ شدند و سکوت سنگینی بر فضای میدان شهر حاکم شد. مردم با کنجکاوی به سمت سکوی چوبی که بکی با زحمت چیده بود، چشم دوخته بودند. آنیا، با لباسِ پر زرق و برقِ سیندرلا، در پشت پرده ایستاده بود و قلبش به شدت میتپید.
بکی با صدای پچپچمانند از پشت پرده گفت: «آمادهاید؟ یادتون نره، وقتی موسیقی شروع میشه، باید وارد بشید. آلما چان، تو اول میای، دامیان... تو هم باید مثل یه شاهزادهی واقعی رفتار کنی، نه مثل یه بچهی لجباز!»
دامیان که لباسِ باشکوهِ شاهزاده را به تن داشت، زیر لب زمزمه کرد: «من همیشه شاهزاده بودم...» اما چشمانش از استرسِ نگاهِ مردم کمی میلرزید.
آنیا قبل از اینکه روی صحنه برود، توسط ناتسو کنار کشیده شد. آنیا با تعجب نگاهش کرد: «چیکار میکنی؟»
ناتسو آرام دست آنیا را گرفت و دستبندی را در دستش کرد. آنیا با تعجب دستش را بالا آورد: «این برای چیه؟!»
ناتسو با بیخیالی گفت: «اینو اون روزی که با بلکبل رفته بودی بیرون خریدم یادم رفت با لباس بهت بدمش برای همین الان بهت دادمش!»
آنیا نگاهی زیرچشمی به او انداخت: «نیازی نیست اینقدر برام چیز میز بخری!»
ناتسو خندید و گفت: «البته که نیازه! خواهر کوچولوی من باید کلی وسیله از طرفِ من داشته باشه!»
آنیا در حالی که سرش را به نشانه تاسف تکان میداد گفت: «از دست تو...»
سپس در حالی که از ناتسو جدا میشد، به سمت صحنه نمایش رفت. در آنجا دامیان را دید که برای بار آخر به نمایشنامه نگاه میانداخت.
او نزدیکتر رفت و گفت: «راستی...»
دامیان سرش را بالا آورد: «چیه؟»
آنیا منمنکنان گفت: «بابت... بابت دارویی که اون روز برای زخم دستم دادی ممنون، به لطف تو بدون هیچ ردی کاملاً خوب شده...»
دامیان در حالی که سرش را در نمایشنامه فرو میبرد، زیر لب گفت: «چ... چیزی نبود!!»
ناگهان صدای موسیقی ملایم و جادویی از سازهای گروه موسیقی بلند شد. نورهای رنگی روی صحنه پخش شدند.
آنیا، در حالی که سعی میکرد قدمهایش را با وقار بردارد، به وسط صحنه آمد. او با نگاهی معصومانه به اطراف مینگریست. تمام جمعیت در سکوت بودند. او باید نقش دختری را بازی میکرد که در میانِ شلوغی، نگاهش با شاهزاده گره میخورد.
در همان لحظه، دامیان از سمت دیگر صحنه وارد شد. او با استایلِ مغرورانهی خود، اما با نگاهی که سعی میکرد از پشتِ ماسکِ نقش، به آنیا خیره شود، قدم برداشت.
بکی از پشت پرده با هیجان نگاه میکرد. او میدانست که این نمایش فقط یک نمایش ساده نیست؛ این لحظهای است که آنیا و دامیان باید با هم روبرو شوند.
آنیا و دامیان به هم نزدیک شدند. موسیقی اوج گرفت. طبق نمایشنامه، آنها باید در میانِ شلوغی، چشمانشان در چشمان هم قفل میشد.
دامیان، با وجود تمام خجالتش، نگاهش را به چشمهای درخشان آنیا دوخت. در آن لحظه، برای یک ثانیه، تمام آن دعواها و کنایهها فراموش شد و فقط نگاهِ دو شخصیتِ روی صحنه باقی ماند.
اما درست در همین لحظه که او باید دستِ آنیا را میگرفت تا رقص را شروع کنند...
آنیا با رنگی پریده به میان جمعیت نگاه کرد و با لکنت گفت:«م..مامان و بابا؟؟؟؟!!!»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
- ۵.۰k
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط