پدرخوانده پارت 10
اینکه تو هتل رستوران هیچکس حتی صحاب کارش نمیدونست کیم کانیا دختر همون کیم تهیونگه بهترین اتفاق زندگیش بود وقتی اینجا برای سرآشپز تست داد فکرش رو نمیکرد قبول بشه اون هم بدون اینکه از اسم پرش کیم تهیونگ استفاده کنه و این براش انقدر ارزش داشت که تمام دل و قدرتش و پای کار گذاشت و انقدر پیشرفت کرد که طی یک سال محبوب ترین اشپز اینجا شد
توی این هتل رستوران بیشتر مقامات
و سلبریتی ها میومدن حتی بعضی از اونخا انقدر از غذا خششون میاد که درخواست میکنن شخصان سرآشپز رو ببینن و تشکر کنن و این واقعا واسش باارزش بود
به قل تهیونگ اون عاشق ماهی و میگوهاش بود البته بعد از علاقه شدیدش به پدرخواندش!
با زنگ گوشیش از بقیه فاصله گرفت
"بله؟"
جواب داد صدای بم و گرم تهیونگ توی گوشش پیچید و باعث شد یه لبخند بزنه
یعنی اخرین باری که تهیونگ بهش زنگ میزنه کی میتونه باشه؟
تهیونگ: سلام بانی کچلو حالت چطوره
از کلمه بانی متنفره اخمی کرد و نفسش رو بیرون دادکانیا: کاری داشتی تهیونگ به نرمی خندید تهیونگ: خب حالا عصبی نشو کارت تموم شد
کانیا: فعلا بیکارم
تهیونگ: خب میای همدیگرو ببینیم منم بیکارم الان
کانیا: اهی کشید خب نه الان کار دارم سفارش گرفتم
تهیونگ: با گفتن اها بسنده کرد
جفتشون چند دقیقه ای پشت خط ساکت بودن کانیا: من باید برم کار دارم فعلا
تهیونگ: فعلا
جیمین به چهره درهم رفته کانیا نگاه کرد
کانیا با حرص سفارش رو از گارسون گرفت
"جاجانگمیون، رامیون سیر و زیتون، استیک بره،" به ساعت نگاه کرد و عصبی پرسید کی تو این ساعت انقدر غذا میخوره اه همتون دست به کار شید امروز استراحت انداریم
همه ناله کردن و با گفتن بله سر آشپز دست به کار شدن کانیا گوشت رو با حرص انداخت رو تخته تا مزه دارش کنه
و زیر لب گفت "ارزو دارم این استیک گلوتو سوراخ کنه اصلا خفت کنه مزاحم"
توی یک ربع هر سه پرش غذارو اماده کرد
و با غیض دست گارسون داد
جیمین پا شد و سمت کانیا رفت: من برم کاری نداری کانیا سرش رو به علامت منفی تکون داد: نه برو سفارشام که رسیدن بزار تو اتاقم""
جیمین که سمت در خروجی میرفت دستی تکون داد و گفت "مایتابتو بساب برادر زاده عزیزم! فعلا
کانیا خواست چیزی بگه اما دیر بود چون جیمین خیلی وقته از اشپز خونه زده بود بیرون
.
توی این هتل رستوران بیشتر مقامات
و سلبریتی ها میومدن حتی بعضی از اونخا انقدر از غذا خششون میاد که درخواست میکنن شخصان سرآشپز رو ببینن و تشکر کنن و این واقعا واسش باارزش بود
به قل تهیونگ اون عاشق ماهی و میگوهاش بود البته بعد از علاقه شدیدش به پدرخواندش!
با زنگ گوشیش از بقیه فاصله گرفت
"بله؟"
جواب داد صدای بم و گرم تهیونگ توی گوشش پیچید و باعث شد یه لبخند بزنه
یعنی اخرین باری که تهیونگ بهش زنگ میزنه کی میتونه باشه؟
تهیونگ: سلام بانی کچلو حالت چطوره
از کلمه بانی متنفره اخمی کرد و نفسش رو بیرون دادکانیا: کاری داشتی تهیونگ به نرمی خندید تهیونگ: خب حالا عصبی نشو کارت تموم شد
کانیا: فعلا بیکارم
تهیونگ: خب میای همدیگرو ببینیم منم بیکارم الان
کانیا: اهی کشید خب نه الان کار دارم سفارش گرفتم
تهیونگ: با گفتن اها بسنده کرد
جفتشون چند دقیقه ای پشت خط ساکت بودن کانیا: من باید برم کار دارم فعلا
تهیونگ: فعلا
جیمین به چهره درهم رفته کانیا نگاه کرد
کانیا با حرص سفارش رو از گارسون گرفت
"جاجانگمیون، رامیون سیر و زیتون، استیک بره،" به ساعت نگاه کرد و عصبی پرسید کی تو این ساعت انقدر غذا میخوره اه همتون دست به کار شید امروز استراحت انداریم
همه ناله کردن و با گفتن بله سر آشپز دست به کار شدن کانیا گوشت رو با حرص انداخت رو تخته تا مزه دارش کنه
و زیر لب گفت "ارزو دارم این استیک گلوتو سوراخ کنه اصلا خفت کنه مزاحم"
توی یک ربع هر سه پرش غذارو اماده کرد
و با غیض دست گارسون داد
جیمین پا شد و سمت کانیا رفت: من برم کاری نداری کانیا سرش رو به علامت منفی تکون داد: نه برو سفارشام که رسیدن بزار تو اتاقم""
جیمین که سمت در خروجی میرفت دستی تکون داد و گفت "مایتابتو بساب برادر زاده عزیزم! فعلا
کانیا خواست چیزی بگه اما دیر بود چون جیمین خیلی وقته از اشپز خونه زده بود بیرون
.
۷.۱k
۰۵ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.