{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•

•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•

• #گوسفند_منه🐏🌼 •
• #Part_5


خواستم بیشتر دقت کنم ولی نامجون جوری کشیدم بیرون که با باد روون یکی شدم

_آخ آخ نامجون نکن دستم شیکست...

_بیا اینور ببینم وسط شرکت آبرومون رفت!

همین که بردتم توی آشپزخونه شرکت، نیشم باز شد

_جوون دوست دختراتم میاری اینجا؟!

خندش گرفته بود
یکی آروم زد روی گونم، این چه عادتیه یه برادر نره غول داره؟!

_وزه... در جریانی وسط جلسه اومدی؟!

این لحنش یعنی باید خودم خجالت بکشم.
ولی پررو پررو روی میز نشستم و با ناراحتی گفتم:

_چرا نمیپرسی چیشده که چشمای یدونه خواهرم اشکیه؟!

با قیافه‌ای که مثلا چندشش شده نگاهم کرد:

_چرا اون چشمای باباقوریت اشکیه اونوقت؟!

من که رگ خواب جنابعالی و میدونم نامجون خان!!

با مظلومیت گفتم:

_صاحبکارم اخراجم کرد!!! بعدم..بعدم پولمو نداد از شرکت انداختتم بیرون

تو دلم شمارش معکوس شمردم
۳
۲
۱

•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•
دیدگاه ها (۰)

•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•• #گوسفند_منه🐏🌼 •• #Part_6با اخم گفت:_کدوم پفی...

•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•• #گوسفند_منه🐏🌼 •• #Part_7اقای مینگ هو هلک و ه...

•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•• #گوسفند_منه🐏🌼 •• #Part_4فکر کن مینجی...فکر ک...

•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•• #گوسفند_منه🐏🌼 •• #Part_3_عه مینجی، اینجا چیک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط