پارت1
+از بس خانوادمون کم بود قراره عموم که معلوم نیست اصلا کیه بهمون اضاف شه خوبه عالیه هوف باید الا به فکر ی لباسم باشم زندگی واقعا خوبه
ساعته 8شد همه مهمونا اومده بودن خیلی شلوغ بود منم ی لباس دکلته سفید کوتاه تنم بودبدنم سفید بود رنگه بدنمو لباسه چند برابر کرد اروم از پله های عمارت رفتم پایین همه چشمشون به من بود ی مشت مردای پنجاه ساله ی چندتا ی دیگه بهشون توجو نکردم رفتم سمته میزه بابام اینا بابام تامنو دید گفت
¥من دوره دختره نازم بگردم که اینقدر خوشگل شده
+ممنونم بابا جون
دختر عموم جسیکا پرید وسط حرفمون گفت
&نکنه میخوای مخه یکی ازاین پیریارو بزنی خرجتو بده آخه انگار واسه جلبه توجو اینو پوشیدی که ی نفر گفت
@جسیکاحد خودتو بدون بفهم چی میگی اون هرچی دوست داشته باشه میپوشه
برگشتم ببینم اون کیه که طرفداری منو گرفت دیدم تهیونگه پسر عموم به خاطره ماموریت ی هفته ندیده بودمش ی لباس مشکیه جذاب پوشیده بود آدم محوش میشد همین که دیدمش تند تند رفتم بغلش کردم
+هعی تهیونگ دلم واست تنگ شده بود
@منم همینجور چقدر امشب میدرخشی
+ممنونم عزیزم
ی لبخند جذاب بهم زد منم متقابل بهش لبخند زدن جسیکا هم داشت از حسادت میترکید
خیلی توی عمارت شلوغ شده بود یکم رفتم بیرون هوا بخورم معلوم نبود عموم کیی قراره بیاد همینجوری چشم بسته داشتم هوارو وارده ریه هام میکردمو راه میرفتم که خیلی محکم خوردم به ی آقا داشتم میوفتادم که کمرو گرفتم نذاشت بیوفتم وقتی نگاش کردم خیلی خجالت کشیدم گفتم
+معذرت میخوام واقعا معذرت میخوام حواسم نبود
که گفت
-خانم کوچولو دیگه حواست باشه دفعه بعد شاید افتادی
ی نگاهی به پاهام کردو گفت
-حواست باشه اینجا دخترای خوشگلو میدزدن
ی خنده ریز از روی خجالت زدم گفتم
+بازم معذرت میخوام خدانگهدار
- اشکالی نداره خداحافظ
ساعته 8شد همه مهمونا اومده بودن خیلی شلوغ بود منم ی لباس دکلته سفید کوتاه تنم بودبدنم سفید بود رنگه بدنمو لباسه چند برابر کرد اروم از پله های عمارت رفتم پایین همه چشمشون به من بود ی مشت مردای پنجاه ساله ی چندتا ی دیگه بهشون توجو نکردم رفتم سمته میزه بابام اینا بابام تامنو دید گفت
¥من دوره دختره نازم بگردم که اینقدر خوشگل شده
+ممنونم بابا جون
دختر عموم جسیکا پرید وسط حرفمون گفت
&نکنه میخوای مخه یکی ازاین پیریارو بزنی خرجتو بده آخه انگار واسه جلبه توجو اینو پوشیدی که ی نفر گفت
@جسیکاحد خودتو بدون بفهم چی میگی اون هرچی دوست داشته باشه میپوشه
برگشتم ببینم اون کیه که طرفداری منو گرفت دیدم تهیونگه پسر عموم به خاطره ماموریت ی هفته ندیده بودمش ی لباس مشکیه جذاب پوشیده بود آدم محوش میشد همین که دیدمش تند تند رفتم بغلش کردم
+هعی تهیونگ دلم واست تنگ شده بود
@منم همینجور چقدر امشب میدرخشی
+ممنونم عزیزم
ی لبخند جذاب بهم زد منم متقابل بهش لبخند زدن جسیکا هم داشت از حسادت میترکید
خیلی توی عمارت شلوغ شده بود یکم رفتم بیرون هوا بخورم معلوم نبود عموم کیی قراره بیاد همینجوری چشم بسته داشتم هوارو وارده ریه هام میکردمو راه میرفتم که خیلی محکم خوردم به ی آقا داشتم میوفتادم که کمرو گرفتم نذاشت بیوفتم وقتی نگاش کردم خیلی خجالت کشیدم گفتم
+معذرت میخوام واقعا معذرت میخوام حواسم نبود
که گفت
-خانم کوچولو دیگه حواست باشه دفعه بعد شاید افتادی
ی نگاهی به پاهام کردو گفت
-حواست باشه اینجا دخترای خوشگلو میدزدن
ی خنده ریز از روی خجالت زدم گفتم
+بازم معذرت میخوام خدانگهدار
- اشکالی نداره خداحافظ
- ۱۱.۶k
- ۰۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط