چند پارتی

چند پارتی
پارت آخر
آبِ یخ، مثل هزاران سوزنِ تیز، پوستِ جونگکوک را می‌شکافت. او در تاریکیِ مطلقِ زیرِ پل، در حالی که سنگینیِ بدنِ ا.ت را در آغوش داشت، به سختی دست و پا می‌زد. هر بار که به سطح آب برخورد می‌کرد، دردِ شانه‌اش با دردِ ضربه‌ی آب یکی می‌شد. او نمی‌توانست رها کند؛ اگر ا.ت را رها می‌کرد، یعنی مرگ را انتخاب کرده بود.

بالاخره، آن‌ها را به ساحلِ دورافتاده‌ای که در نزدیکیِ انبار بود، کشاند. جونگکوک با تمامِ توانش، ا.ت را روی ماسه‌های خیس و سرد پهن کرد. نورِ ماه، ضعیفی، از پشت ابرها می‌تابید و روی صورتِ رنگ‌پریده‌ی ا.ت می‌لغزید.

«ا.ت! باز چشمات رو باز کن! من دستور نمی‌دم بخوابی!» جونگکوک با فریادی که از گلویش به سختی خارج می‌شد، او را تکان داد. خونِ سرخ، ماسه‌های ساحل را به رنگِ جگر درآورده بود.

گانگ‌چول از دور، در حالی که به سختی راه می‌رفت و اسلحه‌اش را برای دفاع از ساحل بالا نگه داشته بود، رسید. «رئیس… باید همین الان بریم… نیروهای دشمن دارن با چراغ‌قوه‌هایشون ساحل رو می‌گردن…»

اما جونگکوک گوشش بدهکار نبود. او با دستانی لرزان، سعی می‌کرد زخمِ شانه ا.ت را با پارچه‌ی کتش ببندد. ا.ت ناگهان، با یک تکانِ ضعیف، چشم‌هایش را باز کرد. نگاهش تار بود، اما وقتی چشمش به صورتِ خونی و زخمیِ جونگکوک افتاد، لبخندی بسیار کمرنگ و لرزان روی لب‌هایش نشست.

«تو… همیشه… دیر میای…» ا.ت با صدایی که انگار از اعماقِ یک چاه می‌آمد، زمزمه کرد.

قلبِ جونگکوک برای یک لحظه از حرکت ایستاد. او سرش را نزدیک گوش او برد و با صدایی که در آن هم درماندگی بود و هم تمامِ قدرتِ یک مردِ عاشق: «من دیگه هیچ‌وقت دیر نمی‌کنم. قول می‌دم. فقط بمون…»در همین لحظه، نورِ پروژکتورهای بزرگِ نیروهای دشمن، از پشتِ تپه‌ها، ساحل را روشن کرد. سایه‌هایِ بزرگِ مردانی مسلح، مثلِ هیولاهایِ غول‌پیکر روی ماسه‌ها می‌افتدند. گانگ‌چول فریاد زد: «رئیس! اونا رسیدن!»

جونگکوک نگاهی به ا.ت کرد، نگاهی که در آن همه‌یِ تمامِ زندگی‌اش خلاصه شده بود. او ا.ت را در آغوش گرفت، در حالی که می‌دانست مرگ فقط چند قدم با آن‌ها فاصله دارد. او نه از مرگ می‌ترسید، بلکه می‌ترسید اگر ا.ت را از دست بدهد، تمامِ دنیا برایش تاریک‌تر از این شب شود.

او با دستِ دیگرش، اسلحه‌اش را برداشت و به سمتِ نورها نشانه رفت. با چشمانی که حالا نه از درد، بلکه از اراده‌یِ خالص می‌سوخت، رو به گانگ‌چول کرد و گفت: «بگیر آماده باش… امروز، یا با هم زندگی می‌کنیم، یا با هم توی این خاک می‌پاشیم.»

در میانه‌یِ درگیریِ نهایی، زیرِ باران و در میانه‌یِ شلیک‌ها، جونگکوک ا.ت را به سمتِ یک قایقِ کوچکِ ماهیگیری که در نزدیکیِ ساحل بود، کشاند. آخرین صحنه، تصویری بود از مردی که با تمامِ زخم‌هایش، مثلِ یک دیو، جلویِ هر دشمنی ایستاده بود تا تنها یک نفر، نفس بکشد.

پایان✨
دیدگاه ها (۰)

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟓 | دریاچند ماه بعد، بهار از راه رسید.ا/ت بالاخره تصمیم...

پارت 2

فصل چهارم: شکستی که جرقه‌ای شدهفته‌ها از آن شامِ تلخ گذشته ب...

فیک جونگکوک خواب های واقعی

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

فاصله یک لبخند تا جنون

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟻| چرا ناراحتی؟صبح روز بعد، حیاط دانشگاه شلوغ‌تر ...

تک پارتی از جونگ کوک اسم فیک :شرطِ مرگبارنورهای کم‌سوی کافه ...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒بخش دوم | چیزی که دیگر نمی‌شود پنهانش کردچند هفته ا...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط