playmate p55
■□عمارت کیم:
یکی دو ماهی بود که نه از سهجون خبری بود نه از ات نه از هیچکس دیگه تهیونگ سعی میکرد با کاراش خودشو مشغول کنه اما نمیتونست چرا؟ از سر ترس،عذاب وجدان،خشم،یا....
جیمین: امروز باید بریم بار
تهیونگ:برای چی؟
جیمین:نمیدونم طرف معامله و امضای قرار داد و اونجا گفته
تهیونگ:ساعت چند؟
جیمین:۱۲
○●عمارت جئون ساعت ۱۱:۳۰
ات: هیوجین..
هیونجین: جانم ات چیزی شده؟
ات: امشب باید ببینمت
هیوجین: باشه کجا میخای ..
ات: نه بیا بار همیشگی
هیونجین : باشه
.....................................
کوک:پنیک میخوری از اونا که دوست داری درست کردم
ات:نه باید برم
کوک: یااا یدونه که چیزی نیست بیا(دستش و سمت ات دراز کرد و به زور پنکیک و به خورد ات داد )
ات: تو واقعا دیونه ای (با دهن پر گفت )
*کوک یه لحظه از این لحن ات با چشماش جا خورد فقط یه ثانیه کافیه بود تا لبخند رو لباش ظاهر بشه
کوک: پس چی چون تو خواهرمی هیچ عقلی برام نمونده...
ات:....
■□ات ویو :
رفتم یه دوش گرفتم اومدم بیرون موهامو خشک کردم و لباسامو تنم کردم و یکمم میکاپ تقریبا اماده بودم امشب بلتخره از شرش خلاص میشم پسره احمق زود باور ...
کوک: با این لباس؟ روش یه کتی چیزی بپوش
ات:شب اخره باید یادش بمونه
کوک:میرسونمت
ات: خودم با ماشین میرم
کوک:نشنیدی گفتم خودم میرسونمت
ات: گفتم نه
کوک:....
●○هیونجین ویو:
دلشوره داشتم ات هیچ وقت یهویی زنگ نمیزد و هیچ وقت اینطوری حرف نمیزد کل وجودمو استرس گرفته بود یعنی.... حاضرم شدم و راه افتادم
یکی دو ماهی بود که نه از سهجون خبری بود نه از ات نه از هیچکس دیگه تهیونگ سعی میکرد با کاراش خودشو مشغول کنه اما نمیتونست چرا؟ از سر ترس،عذاب وجدان،خشم،یا....
جیمین: امروز باید بریم بار
تهیونگ:برای چی؟
جیمین:نمیدونم طرف معامله و امضای قرار داد و اونجا گفته
تهیونگ:ساعت چند؟
جیمین:۱۲
○●عمارت جئون ساعت ۱۱:۳۰
ات: هیوجین..
هیونجین: جانم ات چیزی شده؟
ات: امشب باید ببینمت
هیوجین: باشه کجا میخای ..
ات: نه بیا بار همیشگی
هیونجین : باشه
.....................................
کوک:پنیک میخوری از اونا که دوست داری درست کردم
ات:نه باید برم
کوک: یااا یدونه که چیزی نیست بیا(دستش و سمت ات دراز کرد و به زور پنکیک و به خورد ات داد )
ات: تو واقعا دیونه ای (با دهن پر گفت )
*کوک یه لحظه از این لحن ات با چشماش جا خورد فقط یه ثانیه کافیه بود تا لبخند رو لباش ظاهر بشه
کوک: پس چی چون تو خواهرمی هیچ عقلی برام نمونده...
ات:....
■□ات ویو :
رفتم یه دوش گرفتم اومدم بیرون موهامو خشک کردم و لباسامو تنم کردم و یکمم میکاپ تقریبا اماده بودم امشب بلتخره از شرش خلاص میشم پسره احمق زود باور ...
کوک: با این لباس؟ روش یه کتی چیزی بپوش
ات:شب اخره باید یادش بمونه
کوک:میرسونمت
ات: خودم با ماشین میرم
کوک:نشنیدی گفتم خودم میرسونمت
ات: گفتم نه
کوک:....
●○هیونجین ویو:
دلشوره داشتم ات هیچ وقت یهویی زنگ نمیزد و هیچ وقت اینطوری حرف نمیزد کل وجودمو استرس گرفته بود یعنی.... حاضرم شدم و راه افتادم
- ۱۴.۵k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط