پارت ۴

در اتاق تهیونگ بسته شد. مثل همیشه. من هنوز پشت به تخت ایستاده بودم، با ملافه‌ای که تو دستم مونده بود. دست‌هام می‌لرزید. تهیونگ پشت سرم بود. صداش رو نمی‌شنیدم، ولی حضورش مثل یه سایه سنگین روی شونه‌هام بود.

& (آروم و سرد) برگرد.

برگشتم. به سختی. چشم‌هام به زمین بود.

& (نزدیک‌تر شد) به من نگاه کن.

سرم رو بالا آوردم. چشم‌هام به چشم‌های سیاهش افتاد. سرد. بی‌روح. مثل شب. مثل خود عمارت.

با انگشتش چونه‌م رو گرفت. آروم، ولی محکم. شستم رو روی گونم کشید. مثل کسی که داره یه شیء رو برانداز می‌کنه.

& گریه نکن. تو این خونه گریه معنی نداره.

· م... من...

& (حرفم رو قطع کرد) ساکت.

دستش رو برد سمت لباس خاکستری‌ام. دکمه‌ها رو یکی‌یکی باز کرد. من چشم‌هام رو بستم. لباسم روی زمین افتاد. سردی هوای اتاق مستقیم خورد به تنم.

تهیونگ یه قدم عقب رفت. مثل کسی که داره یه تابلو رو تماشا می‌کنه.
& (زمزمه کرد) مثل یه پرنده‌ی لخت تو قفس.

من دست‌هام رو جلوم گرفتم. ولی تهیونگ دست‌هام رو گرفت و کنار زد. با یه حرکت سرد، بند نازک لباس زیرم رو هم کنار زد.

& (آروم) قایم کردن فایده‌ای نداره. من همه‌ت رو می‌بینم.

منو روی تخت هل داد. ملافه‌های تیره زیر تنم سرد و زبر بودن. تهیونگ بالای سرم اومد.

دستش رو برد سمت میز کنار تخت. یه شمع روشن برداشت. شعله‌ش آروم می‌رقصید و سایه‌ها رو روی دیوار تکون می‌داد.

& (با صدای آروم) می‌دونی چرا اینجایی؟

· ل... لطفاً...

& (بدون توجه) تو یه جایگزین ارزون هستی. و من از چیزهای ارزون خوشم نمیاد.

شمع رو آروم نزدیک بازوم آورد. حرارتش چند سانت که فاصله داشت، سوخت. من دندون‌هام رو روی هم فشار دادم. صدای ناله‌م رو خوردم.

& (زمزمه کرد) این تازه شروعشه.

شمع رو پایین‌تر برد. نزدیک شونه‌م. نزدیک دنده‌هام. هر جا که می‌رسید، یه سوزش تند و کوتاه تو تنم می‌پیچید. بدنم می‌لرزید. اشک از گوشه‌ی چشمم سر خورد و تو بالش گم شد.

نمی‌دونستم چقدر گذشت. شاید ده دقیقه. شاید بیشتر. هر ثانیه‌ش مثل یه عمر بود.

بالاخره شمع رو کنار گذاشت. منو نگاه کرد. تنم پر از لکه‌های قرمز و کوچیک بود. مثل نقشه‌ی یه شهر سوخته.

& (آروم) فردا صبح ساعت ۵. کارهای عمارت. دیر نکن.

از تخت بلند شد. لباسش رو مرتب کرد. بدون اینکه حتی یه نگاه به من بندازه، رفت. در رو محکم بست.

من همون‌جا روی تخت دراز کشیده بودم. بدنم می‌سوخت. اشک‌هام هنوز می‌ریخت. به سقف خیره شدم. تاریک بود. مثل آینده‌م.

بلند شدم. لباسم رو از زمین برداشتم و تنم کردم. به اتاق خودم برگشتم. روی تخت نشستم. زانوهام رو بغل کردم.

تا صبح بیدار موندم. هر بار که چشم‌هام رو می‌بستم، صورت تهیونگ رو می‌دیدم. و اون شمع که تو دستش می‌رقصید.
دیدگاه ها (۹)

dark life = ۳۷

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁴ویو: اتچند ساعت گذشته بود.هنوز ر...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹³آروم نزدیک تخت رفتم.لب‌هام می‌لرزید.ب...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.6 (روایت از زبان ا...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : هفتم » پیشونی پسر رو بوسید . کوک سرش...

چند پارتی تهیونگ

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۳۴ پارتغروب شده بود ...

بهار بدون تو

اینم دومین پارتی که گفته بودم میزارم.ویو تهیونگ:از حرفش تعجب...

𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽Part 14 چند لحظه دیگه نگاهم ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط